تبليغاتX
think

think

مغزی کوچک در آرزوی درک دنیایی بزرگ

مرزهای اخلاقیات

فلاسفه اخلاق که کارشون تعیین مرزبندیهای اخلاقه هرروز داره کارشون سختتر میشه. از یک طرف با دنیایی روبرو هستن که سرعت تغییرات و نوآوریش بسیار بالاست و در نتیجه سوالات اخلاقی جدید هرروز و هرساعت مطرح میشن، و از یک طرف محققین اعصاب و روان هرروز اعتماد ما را به مغزمون کمتر و کمتر میکنن! اینها به یک طرف، علم جدید و  انسان شناسان اطلاعات جدیدی در اختیارمون میذارن که ستونهای فرضیات قبلیمون را خراب کنن. شاید یک مثال بد نباشه. 

 آیا ازدواج همزمان دو مرد با یک زن غیراخلاقیه؟ آیا میشه یه جامعه سالمی تصور کرد که درش ازدواج چندمرد با یک زن مجازه؟ طبیعتا، اگر بشه نشون داد که چنین جامعه ای نشدنیه، نتیجه مستقیمش اینه که ازدواج همزمان چند مرد با یک زن، موضوعی ذاتا غیراخلاقیه.

میخوام این مثال را یه کم باز کنم تا دردناک بودن شرایط را بهتر روشن کنم. دلایل زیر را میشه برای غیراخلاقی بودن این کار مطرح کرد. 1. فکرش منزجر کننده است. 2. اگه فرزندی متولد بشه معلوم نیست بچه کدوم مرده. این منجر به ناهنجاریهای اجتماعی میشه. 3. مردها غیرتی هستن و چنین ازدواجی منجر به خصومت دو مرد و احتمالا درگیری بینشون میشه. 4. هیچ جامعه ای نیست که چنین ازدواجی درش مجاز باشه، بنابراین فطرتا انسان با این ازدواج مخالفه. 5. هیچ جامعه ای نیست که چنین ازدواجی درش مجاز باشه، این یعنی در مسیر تکامل تدریجی، چنین ازدواجی توسط انتخاب طبیعی از گردونه خارج شده. بنابراین چنین ازدواجی صدماتی داره.

اما مشکلاتی که این استدلالات دارن اینهاست.

1. انزجار دلیل کافی برای غیراخلاقی بودن نیست (خیلی از ما از فکر خوردن حشرات منزجر میشیم، ولی آیا حشره خوردن ذاتا غیراخلاقیه؟ در مورد اینکه چرا انزجار دلیل کافی نیست، تقریبا یک پست کامل میشه نوشت).

 2. یک آزمایش ژنتیک ساده و ارزون میتونه پدر بچه را تعیین کنه.

3 و 4 و 5 را انسان شناسان یک جا براتون رد میکنن چون جوامعی را براتون پیدا کردن که درش یک زن معمولا دو شوهر داره. یعنی تمام ستون اون فرضیات یک جا فرو میریزه. به طور خاص جوامعی که درش غذا بسیار کمیاب بوده و یک مرد نمیتونسته به تنهایی یک خانواده را اداره کنه، حرکت کردن به سمت چند شوهری. مثلا در هیمالیا نمونه هایی بوده و هست. رسم و رسوم مردم اون مناطق معمولا این بوده که دو برادر یک دختر را به همسری میگرفتن (از دید بقای ژن که بهش فکر کنین منطقیه که دوبرادر یک زن داشته باشن تا دومرد کاملا ناشناس). 

طبیعتا منظور من دفاع از این فرهنگ نیست و برای من که در یک فرهنگ دیگه بزرگ شدم، این فرهنگ غیرقابل قبوله. منظورم از آوردن این مثال اینه که مشکلات فلسفه اخلاق امروز را بهتر بهتون نشون بدم. بلاخره همه ما یک فیلسوف کوچیک در درونمون داریم و باید مرزهای اخلاقیاتمون را مشخص کنیم. سرعت دنیای مدرن اونقدر زیاده که آنچه برای من و شما امروز یک سوال تئوریکه برای نوه های ما بخشی از زندگی روزمره است. برای اینکه قانع بشین، فقط به تحولات چند دهه اخیر فکر کنین. بنابراین هرروز داره کار ما در تعیین مرزهای اخلاق سختتر میشه. 

دینداران به نحوی این مشکل را برای خودشون حل کردن. چون باید و نبایدها را از متن دین (و با رجوع به علمای دین) در میارن. یعنی به جای اینکه دنبال یک فیلسوف داخلی باشن، به یک فیلسوف خارجی رو آوردن (یک آدم دیگه یا یک متن). ولی این هم خطرات خودش را داره. به طور خاص، دینداران زیاد پیش میاد که پا به دایره افعال غیراخلاقی بذارن (چون مرزها را از درونشون استخراج نمیکنن، بلکه به دستورات عمل میکنن). مثالهاش که فراوونه ولی یکی که اخیرا رخ داد قصه یک پسر هندو از طبقه پایین بود که به دست سایر هندوان کشته شد چون اسمش مثل پسری از طبقه بالا بود و حاضر هم نبود اسمش را عوض کنه. احتمالا میدونین که در دین هندو نظام طبقاتی داریم. خلاصه اینکه یک فعل به شدت غیراخلاقی توسط دین مجاز شد و اجرا شد. مثالهای دیگه اش را هرروز در اخبار میشنویم. بمب گذاریهای انتحاری، شکنجه به اسم دین، تفتیش عقاید ....

خلاصه کنم. کار فیلسوف اخلاقیات درونمون هرروز داره سخت تر و سخت تر میشه. فکری باید اندیشید.  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 19:49  توسط مغزی کوچک  | 

یک رابطه منفی

گزاره های زیر هرکدوم به تنهایی بار منفی ای درشون نیست و صحتشون احتمالا قابل تردید هم نیست. 

1. فقر رابطه معکوس داره با بهداشت و تغذیه سالم. به طور متوسط، جوامع فقیرتر بهداشت پایین تر و تغذیه ناقصتری دارن. 

2. فقر رابطه معکوس داره با سواد. جوامع فقیرتر بیسوادتر هستن. 

3. بهداشت و تغذیه سالم رابطه مستقیم داره با سلامت جسم و روح. 

4. بیماری رابطه مستقیم داره با استیصال. مثلا کسی که یک بیماری لاعلاج داره مستاصله. احتیاج داره به کمک. حالا این بیماری لاعلاج که میگم لزوما سرطان و نابینایی و .. نیست. یک شکستگی ساده پا در یک خانواده زاغه نشین ممکنه منجر بشه به یک معلولیت دائم العمر. 

5. استیصال رابطه مستقیم داره با نیاز به یک نیروی بزرگتر که ناجی آدم باشه. 

6. حس نیاز به یک نیروی بزرگتر رابطه مستقیم داره با خداباوری.

گزاره های بالا هرکدوم به تنهایی بار منفی ای درشون نیست ولی در کنار هم به نتایجی میرسن که دلپسند خیلی ها نیست. با این وجود این گزاره ها قابل انکار هم نیست. مثلا اینکه  فقرا خداباورترن یا اینکه بیسوادترها خداباورترن. 

دقت کنین که این جملات صرفا دارن یک کرولیشن (correlation) را نشون میدن. نه یک رابطه علت و معلولی را. مثلا از گزاره "بیسوادترها خداباورترن" نباید نتیجه گرفت که بیسوادی "علت" خداباوریه. علت مشترک بیسوادی و خداباوری که این کرولیشن را شکل داده "فقر" بوده. که این فقر خودش ممکنه دلیلش موقعیت جغرافیایی یا مثلا یک جنگ و یا شرایط زیست محیطی باشه. 

نتیجه گیری 1: اگرچه گزاره "بیسوادترها خداباورترن" صحت داره ولی ازش نتیجه مهمی نمیشه گرفت. 

نتیجه گیری 2: یکی از دلایل دین گریزی در میان تحصیل کرده های جهان سوم، برائت جستن از این رابطه منفیه. از دید این گروه بی خدایی نشانه سواد و عامل ترقیه چون "بیسوادترها خداباورترن".

نتیجه گیری 3: سوئ استفاده مبلغین مذهبی از استیصال و نیاز مردم برای تقویت ایمان مردم، آتش بیار این "رابطه منفی" و در واقع خود یکی از عوامل دین گریزیه. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 22:47  توسط مغزی کوچک  | 

و اگر مرگ نبود...

کیه که تاحالا به مرگ فکر نکرده باشه. به اینکه بعد از مرگ چی میشه. به اینکه اصلا بعد از مرگی در کار هست یا نه. تلاش برای زنده بودن بنیانی ترین غریزه هر موجود زنده ایه. غریزه ای که خودش را به شکل "ترس از مرگ" در ما نشون میده. 

دهه اخیر، دهه تحولات ژنتیک بوده. تحولاتی که براساس درک خیلی عمیقتری از بیولوژی شکل گرفتن. موضوع مرگ هم بخشی از این تحولات بوده. البته بیشتر منظورم مرگ طبیعی در اثر کهولت سنه. 

یکی از مهمترین کشفیات این دهه این بود که مرگ در سلولهای ما کد شده. یعنی وقتی پا به سن خاصی میذاریم، سلولهای ما اجرای برنامه "مرگ" را شروع میکنن. دلیل اینکه سلولها مجهز به برنامه مرگ هستن خودش خیلی جالبه. ژنهایی شانس بقای بیشتری دارن که ماشین حاملشون (بدن) را هراز چندگاهی عوض کنن. این عوض کردن بدن بهشون کمک میکنه که بهتر با محیط تطابق پیدا کنن. البته فایده دیگه مرگ اینه که با رفتن ماشینهای قدیمی، ماشینهای نو فضای بیشتری برای رشد و نمو دارن. بنابراین موجودات زنده، مجهز شدن به "مرگ" تا بقای ژن را تضمین کنن. 

طبیعتا برنامه مرگ باید بعد از تولید مثل شروع به کار کنه، یعنی وقتی که ژن به ماشین جدید منتقل شده. بنابراین جای تعجب نیست که ما تا 30-40 سالگی حسابی قبراق هستیم و بعدش آروم آروم سیرنزولی را شروع میکنیم. 

وقتی این موضوع که مرگ خودش منشائ ژنتیک داره فهمیده شد، سوال مهمتری مطرح شد. چه ژنهای برنامه مرگ را آغاز میکنن؟ تا به امروز چندتا از این ژنها شناخته شدن و حدس زده میشه که بعضی دیگه هم به زودی شناخته بشن. اثر این ژنها به روشهای جالبی تست هم شده. مثلا ژاپنی ها یکی از این ژنها را به صورت معیوب دارن! بنابراین متوسط عمرشون حدود 10 سال بالاتر از بقیه دنیاست! یا مثلا، یک گونه از لاکپشتها که چندصدسال عمر میکنن، بعضی از این ژنها را اصولا ندارن. 

طبیعتا سوال بعدی اینه که آیا میشه این ژنهای عامل مرگ را از کار انداخت و عمر جاودان داشت؟ جواب این سوال کمی سخته. از کار انداختن این ژنها کار ساده ای نیست. اول اینکه تصحیح ژن یک سلول ممکنه، ولی تصحیح ژن تمام سلولهای یک بدن نه چندان. البته اگر وقتی بدن هنوز یک سلوله (لحظه لقاح) ژن اون تک سلول اصلاح بشه، تمام بدنی که از اون سلول ساخته میشه با ژن تصحیح شده ساخته میشه. با این وجود مشکل دومی هم هست و اون اینکه اکثر ژنها در بدن ما نقشهای چندگانه دارن. از بین بردن ژنهای عامل مرگ منجر به مشکلات و ناتوانیهای دیگه در بدن میشه. مشکلاتی که ممکنه خودشون باعث مرگ بشه!

با این وجود در موجودات ساده تر (مثلا انواعی از کرم) دانشمندان تونستن با تغییر دادن ژنهای مرگ متوسط عمر را تا سه برابر افزایش بدن. این کرمهای اصلاح شده، با همون سرعت کرمهای عادی به بلوغ میرسن ولی به جای اینکه بعد از بلوغ شروع به مرگ بکنن، خیلی کندتر پیر میشن و در نهایت سه برابر عمر میکنن. 

در سال 2012، ما میتونیم عمر بعضی از موجودات را سه برابر کنیم. آیا میشه امید داشت که بآدمهایی که چنددهه دیگه به دنیا میان، عمرشون سه برابر ما باشه؟ مثلا به راحتی تا 200 سال را عمر کنن و خوش شانس هاشون تا 300 سال عمر کنن؟ این خیلی دور از ذهن نیست. تحقیقات مفصلی در این زمینه ها در جریانه و به احتمال زیاد کشفیات مهمی در پیش رو. 

خیلی ها از کوتاهی عمر میگن و مینالن. آیا اگر عمر متوسط به 250 سال برسه، بازهم گله از کوتاهی عمر باقی میمونه؟ آیا بعد از 250 سال زندگی و دیدن نوه و نتیجه و نبیره و ندیده آماده مرگ هستیم؟ یا برعکس دلبستگی مون بیشتر شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 10:11  توسط مغزی کوچک  | 

مرگ رنگ

1. مثل معروفی هست که میگه "هیج راهی وجود نداره که بفهمیم رنگ قرمز برای دو نفر یک جور دیده میشه. برای اینکه منظورم واضحتر بشه یه مثال میزنم. فرض کنین یه آدمی دراثر یه مشکل ژنتیکی همه رنگهای قرمز را سبز و همه رنگهای سبز را قرمز ببینه. هیچ راهی نیست که این آدم بفهمه در اشتباهه. این آدم وقتی در بچگی برای اولین بار مفهوم رنگ قرمز را یاد گرفته اینطوری بوده که پدر و مادرش یه شیئ قرمز بهش نشون دادن و گفتن "قرمز". اگرچه این آدم اون شیئ را سبز دیده، ولی یاد گرفته صداش کنه قرمز! بنابراین همه چیزهای قرمز را صدا میکنه قرمز، هرچند داره سیز میبیندشون. بنابراین، باوجود اینکه من و شما هردو پرچم ایران را سبز، سفید و قرمز میدونیم، ممکنه رنگهایی که میبینیم کلا متفاوت باشه. پدر و مادر قصه بالا ممکنه خودشون شیئ قرمز را هرکدوم به یک رنگ دیگه ای (مثلا زرد و آبی) ببینن!

2. آنچه در بند 1 اومد واقعا بیشتر از بک بحث تئوریک نیست. دلایل زیادی هست که بپذیریم که قرمزی که من و شما میبینیم به احتمال زیاد خیلی به هم نزدیکن. این دلایل بیشتر از جنس استدلالهایی براساس مطالعه واکنش سلولهای حساس به نور، به رنگهای مختلفه. چون ساختار ژنتیکی آدمهای مختلف به هم خیلی نزدیکه، منطقیه که بپذیریم در معرض یک نور، واکنشهای مشابهی در شبکیه، سلولهای عصبی و در نهایت مغز دو آدم مختلف بوجود میاد. و البته بواسطه همین استدلال، میشه مطمئن بود که یک رنگ برای دو نفر صددرصد یکسان نیست. همونطور که واکنش دونفر به یک دارو صددرصد یکسان نیست!

3. آنچه در بالا اومد به نحوی مفهوم رنگ را از یک مفهوم مطلق به یک مفهوم (تا حدی) نسبی کاهش داد. آنچه در این بند میاد، مرگِ رنگ را رقم میزنه.

تفاوت نور قرمز و آبی در چیه؟ نور یک موج الکترومغناطیسه. از همون جنسی که برای ارسال امواج مخابراتی استفاده میشه (مثلا در تلفن همراه یا در تلویزیون). تفاوت این امواج الکترومغناطیس مختلف در سرعت نوساناتشون (فرکانشون) هست. مثلا نور قرمز حدود 400 میلیون میلیون نوسان در ثانیه میکنه و نور آبی  حدود دو برابر نور قرمز نوسان داره. امواج ماهواره حدود 10 هزار میلیون نوسان در ثانیه دارن و غیره و غیره.

یک محدوده ای از این طیف فرکانس برای چشم ما قابل دیدنه. محدوده قرمز تا بنفش. آیا این بخاطر اصالتیه که در ذات این رنگهاست؟ راستش نه! دنیای پیرامون ما (سنگها، درختها و ...) بخاطر ساختار اتمیشون، محدوده خاصی از طیف امواج الکترومغناطیس را منتشر (بهتره بگم منعکس، چون منبع اصلی نور خورشیده) میکنن. در طول میلیاردها سال و در پروسه تکامل، موجودات زنده چشمی را ساختن که توانایی تفکیک امواج این طیف را داشته باشه. توانایی تشخیص "رنگها" یا بهتر بگم توانایی تفکیک امواج مختلف این طیف، قابلیت مفیدی بوده که موجودات زنده را کمک میکرده. مثلا در تشخیص غذا، در تشخیص دشمن و غیره و غیره. بنابراین، در پروسه تکامل بوجود اومده.

بنابراین رنگ قرمز، ماهیتا بی وجوده! آنچه ما قرمز مینامیم صرفا یک ساخته ذهنه. ذهنی که یاد گرفته فرکانسهای مختلف را تفکیک کنه و برای اینکار در معرض فرکانس 400 میلیون میلیون نوسان در ثانیه یک تصور یکتایی ایجاد کرده که ما بهش میگیم قرمز. در معرض فرکاسن دوبرابر این، تصور دیگه ای ایجاد کرده (که قدرت تفکیک بوجود بیاد) و ما به اون تصور میگیم آبی. اگر روند تکامل چشم تصادفا جور دیگه ای پیش رفته بود ممکن بود تصویر قرمز در مغز یه چیز دیگه باشه و تصویر آبی کلا یه چیز دیگه. بعلاوه، اگر دنیای پیرامون ما طیف متفاوتی از امواج الکترومغناطیس را منتشر (منعکس) میکرد، چشم ما هم جوری ساخته میشد که طیف دیگه ای را بتونه به دقت تفکیک کنه. بنابراین نه در فرکانس 400 میلیون میلیون نوسان در ثانیه مفهوم مهمی هست و نه در حسی که مغز ما ازش ساخته. همه چیز یک خیاله! یک نقاشی. نقاشی ای که کمک میکنه دنیای پیرامونمون را بهتر حس کنیم و درش شانس بیشتری برای بقا داشته باشیم. 

یک لحظه چشمتون را ببندین و دنیا را از رنگ خالی کنین. هرآنچه "رنگ" مینامیم را با امواج الکترومغناطیس عوض کنین. دنیای واقعی به این تصور زشت نزدیکتره. رنگ خارج از مغزی که اون را رنگی ببینه وجود نداره. اگر هیچ مغزی در دنیا نبود، هیچ رنگی هم نبود. رنگ ساخته من و شماست. یک تصوره. یک خیال. یک وسیله برای تشخیص تفاوتهای دنیای پیرامون. رنگ فقط درون جمجمه های ماست، نه یک واقعیت خارجی. 

4. رنگ تنها ساخته مغز ما نیست. حواس بشری را اگر بکاویم، از این شیرین کاریهای مغز باز هم پیدا میکنیم. معمولا دوست داریم فکر کنیم که کار مغز درک دنیاست، راستش گاهی کار مغز رنگ کردن ماست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 11:29  توسط مغزی کوچک  | 

خطاهای حسی

حواس بشر بدون خطا نیست. مثالهای فراوانی از خطاهای بعضا فاحش حواس بشری میشه آورد. فکر کنم این مثال جالبی باشه. خونه های A و B همرنگن. اگه باور نمیکنین عکس را چاپ کنین و دو خونه را روی هم بندازین. یا با یه نرم افزار ادیت عکس چک کنین. مثالها البته فراوونن، ولی برای بحث ما همین مثال کافیه. 

خطاهای حسی همیشه دست آویز فلاسفه ای بوده که در پی حقیقت ناب بودن و بنابراین درک خطاپذیر انسان را رد کردن. فلاسفه ای که به ناچار حقیقت ناب را در حوزه ای خارج از عقل جستجو کردن. 

نکته ای که امروز میخوام بگم اینه که در اکثر موارد، آنچه ما بهش میگیم خطای حواس بشری، در واقع معجزه حواس بشریه! به همون مثال بالا فکر کنین. خونه هایی که رنگشون به نظر به شدت متفاوت میاد، ولی همرنگن! یه لحظه فرض کنین این صفحه شطرنج و اون استوانه واقعا به صورت سه بعدی وجود دارن و زاویه نور هم همینه. آیا اگه من یه قطعه از خونه B ببرم و روی خونه A بذارم، همرنگ هستن؟ واضحا نه. چون به محض اینکه بریده خونه B از سایه استوانه بیرون میاد، رنگش روشنتر میشه!

به عبارتی، مغز ما به جای اینکه صرفا آنچه شبکیه ما دیده را بهمون گزارش کنه، داره چیزی خیلی دقیقتر به ما گزارش میکنه. یعنی علیرغم اینکه شبکیه ما داره دو خونه A و B را با یک شدت نور میبینه، مغز ما داره بهمون میگه B روشن تره. به ما میگه که اثر سایه استوانه باید در نظر گرفته بشه. به ما میگه که اگه این چیزی که مبینیم، یک جسم واقعی بود اونوقت B روشنتر از A بود. یعنی حواس بشری ما دارن حقیقتی بالاتر از آنچه واقعیت داره را دریافت میکنن.

خلاصه کنم، آنچه که ما بهش گفتیم خطای دید، در واقع معجزه دید بود. توانایی جالبی که میتونست اثر تمام اجسام جانبی را از بین ببره تا به یک درک تمیزتز از حقیقت پشت پرده برسه. چشمی که ایندو خونه را همرنگ ببینه، چشم چندان به درد بخوری نیست، چون در دنیای واقعی که سایه و روشن های فراوونی وجود داره گزارشهای اشتباه زیادی به ما میده. 

بنابراین، فلاسفه ای که خطاهای حسی بشر را مبنای رد کردن درک بشر قرار دادن، خیلی راه درستی نپیمودن. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:19  توسط مغزی کوچک  | 

نقش والدین

حوالی سال 1997، متاثر از بالارفتن آمار اعتیاد به مواد مخدر و س ک س بدون محافظت در بین نوجوانان، یک  تحقیقات 25 میلیون دلاری در مورد اثر رابطه والدین و فرزندان بر این ناهنجاریها انجام شد. خلاصه نتیجه این تحقیقات این بود که "میزان این ناهنجاریها در خانواده هایی که والدین رابطه مثبتی با فرزندانشان دارند و محبت فراوان به آنها نشان میدهند به شدت کمتر از خانواده هایی است که والدین رابطه مثبتی با فرزندانشان ندارند."

حدس میزنم که شما هم از نتیجه این تحقیقات تعجب نکرده باشید. ولی گروهی از دانشمندان بودند که نتایج این تحقیقات را نپذیرفتند. این گروه با استناد به یافته های علم "رفتار ژنتیک Behavioural genetics" نقش والدین را در این ناهنجاریها بسیار ناچیز میدانستند. به قول یکی از این دانشمندان:

"شاید نتیجه این تحقیقات را اگر با کلمات دیگری (ولی بازهم با دقت و به درستی) بنویسیم کمتر جالب به نظر برسند. مثلا فرض کنید همان نتایج را اینطور گزارش کنیم: جوانانی که رابطه خوبی با والدینشان ندارند بیشتر در معرض ناهنجاری هستند. حتی بدتر، اگر همان نتایج را بازهم با جملات دیگری گزارش کنیم کلا بی ارزش میشوند. مثلا فرض کنید مشاهداتمان را اینگونه گزارش کنیم: بچه هایی که درگیر مواد مخدر هستند رابطه خوبی با والدینشان ندارند."

دقت کنید که مشاهدات همان است که بود، صرفا نحوه گزارش شدنش عوض شده! یعنی بایاس ذهنی ماست که یک گزارش را بر دیگری ترجیح میدهد (نه یافته های علمی).

محققین رفتار ژنتیک منکر نقش والدین در شکل گیری بچه ها نیستند ولی دلایل محکمی دارند که این نقش خیلی کمتر از آنچیزی است که ما به طور عادی فرض میکنیم (به قول خودشان فقط حدود 10 درصد). به طور خاص، این محققین برروی دوقلوهای همسانی که در خانواده های متفاوتی بزرگ شده اند تحقیق میکنند. تفاوت این دوقلوها بسیار کمتر از آنچیزی است که جای بزرگی برای نقش والدین باقی بماند! 

شاید بگویید که به چشم خودتان دیده اید که رفتار والدین روی بچه ها اثر دارد. مثلا اینکه بچه یک خانواده عصبانی، پرخاشگر است. جواب این محققین این است که این عصبانیت بیش از اینکه نتیجه یادگیری از والدین باشد، ارثی است که از والدین به بچه رسیده! اینکه چقدر از این پرخاشجویی نتیجه ژن است و چقدر نتیجه آموزش را میتوان با تحقیق برروی دوقولوهای یکسانی که در خانواده های متفاوتی بزرگ شده اند یافت. این محققین معتقدند که به طور متوسط شخصیت یک انسان به این صورت شکل میگیرد: حدود 50% اثر ژن، حدود 10% اثر والدین و حدود 40% اثر تجربیات فردی (دوست، معلم، تفکرات شخصی، ....)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 3:9  توسط مغزی کوچک  | 

مسئله روح (5)

قبلا وعده داده بودم که مسئله روح شماره 5 هم داره! پست قبل هم یه جورایی مقدمه اش بود. 

نتیجه پست قبل این بود که معنی "انسان" و کلا هر حیوان دیگه ای داره هرروز نزدیکتر میشه به "روبات بایولوژیک." روباتی که از طریق ژنهاش و در ساختار مغزش برنامه ریزی شده. مثلا خرگوش برنامه ریزی شده که با دیدن روباه فرار کنه و صدالبته این برنامه را موقع تولید مثل به بچه اش منتقل میکنه. یا مثلا انسان برنامه ریزی شده که با دیدن فرزندش درش حس محبت ایجاد بشه تا از این فرزند بهتر نگهداری کنه و شانس بقای فرندش و یا به عبارتی ژنهاش (و منجمله همین برنامه ای که گفتم را) زیادتر کنه.  

آنچیزی که این وسط خیلی شگفت انگیزه "اگاهی از خود"ه. شاید در وحله اول خیلی شگفت انگیز به نظر نرسه. بلاخره حیوانات نسبت به اطرافشون آگاهی دارن. این آگاهی را لازم دارن تا از خودشون بهتر محافظت کنن و در نتیجه ژنشون را حفظ و به نسل بعد منتقل کنن. بنابراین برنامه "آگاهی از پیرامون" به موجودات شانس بقای بیشتر میده و این "برنامه" شانس کپی شدن بیشتری پیدا میکنه. بنابراین گوش و چشم و خلاصه سایر حواس شکل گرفتن تا اگاهی از پیرامون بهتر و بهتر بشه. 

به طور مشابه مسئله "آگاهی از خود" برنامه بسیار مفیدیه. "آگاهی از خود" یعنی حساسیت بیشتر نسبت به مسئله بقا. موجودی که "خود"ش را درک میکنه، بیشتر برای بقای "خودش" تلاش میکنه. یعنی چیز شگفتی در وحله اول به نظر نمیاد. به عبارتی "آگاهی از خود" شکل گرفته چون برنامه مفیدی بوده.

حتی اگر مسئله "آگاهی از خود" براتون خیلی شگفت انگیز نباشه، مطمئنم منکر وجودش نیستین و اهمیتش در جهان بینی تون را قبول دارین. مثلا پذیرفتن یا نپذیرفتن روح خیلی متاثر دیدگاهتون روی این مسئله است. در یکی از شماره های قبلی "مسئله روح" به این نتیجه رسیدم که اگر معتقدین میشه یه روباتی ساخت که وجود خودش را درک میکنه، برای توصیف دنیای پیرامونتون احتیاج به روح ندارین. این یعنی شما معتقدین که پیچیدگی بیش از اندازه مغز باعث شده که چنین درکی به وجود بیاد و با تکرار این پیچیدگی در ماشین، "درک از خود" هم شکل میگیره. ولی اگر معتقدین که ساختن روبات خودآگاه ماهیتا غیرممکنه، شما به حضور چیزی فراتر از ماده که پشت فرمان ماشین بدن نشسته اعتقاد دارین. طبیعتا اگر مسئله "آگاهی از خود" به نظرتون مسئله خیلی شگفتی نیاد، راحتتر میتونین معتقد باشین که ساختن چنین روباتی ممکنه.

ولی آیا واقعا آگاهی از خود مسئله ساده ایه؟ فکر کنم سختی و شگفتی موضوع وقتی بیشتر مشخص بشه که فرض کنیم میشه روبات خود آگاه ساخت. چنین نگاهی را وقتی به انسان (روبات بایولوژیک) اعمال کنیم نتیجه اش این میشه که دانسته ها و احساسات و خلاصه تمام بشریت انسان قابل توصیف در قالب فعل و انفعالات نرونهای مغز و یا اگه بخواهیم موشکافانه تر نگاه کنیم، قابل توصیف در روابط اتمهایی هست که یک انسان را ساخته. 

حالا میخواهیم یک آزمایش ذهنی ترتیب بدیم. اینکه این آزمایش اجراش چقدر سخته مهم نیست چون صرفا یک آزمایش ذهنیه.

بیایین فرض کنین من یه نرم افزاری نوشتم که عملکرد و کنش و واکنش تمام اتمهایی که یک انسان را تشکیل داده شبیه سازی میکنه. به این انسان به چشم یک جعبه سیاه فکر کنین که یه سری ورودی داره (مثلا یه چیزهایی میبینه یا میشنوه و غیره) و یه سری خروجی تولید میکنه (مثلا یه تصمیمی میگیره و یا یک کاری میکنه). به طور مشابه این نرم افزار را هم به چشم یک جعبه سیاه نگاه کنین. احتمالا اجرای چنین نرم افزار سنگینی روی سریعترین کامپیوترهای قابل تصور هم خیلی کند خواهد بود. مثلا ممکنه مدل کردن یک هزارم ثانیه از کنش و واکنش اتمهای یک انسان، صدها سال طول بکشه. 

اگر معتقدین که خودآگاهی ما نتیجه پیچیدگی ذهنمونه، باید بپذیرین که این نرم افزار هم خودآگاهه. هضمش راحت نیست. تا وقتی که همه چیز در قالب سخت افزار بود، هضمش راحت تر بود چون داشتیم در مورد یک ماهیت فیزیکی حرف میزدیم. ولی حالا که شده نرم افزار، باورکردنش سخت تر شده. اصولا چه چیزی داره نسبت به خودش درک تولید میکنه؟!!

بذارین این آزمایش را کمی عوض کنیم. فرض کنین که من یک سری موجود نرم افزاری تولید کردم که تمام وجودشون در اینه که یک برنامه کامپیوترین. حالا این برنامه ها را در یک فضای رقابت و کپی شدن نسبت به هم قرارشون میدم. طبیعتا تکامل داروینی اتفاق میوفته و برنامه های بهتر باقی میمونن. تا اینجا را آزمایشهای مختلفی که انجام هم شدن تایید میکنه. همونطوری که انتظار میره، نرم افزارهای بسیار پیچیده و جالبی تولید میشن. ولی آیا هرگز میرسیم به یک نرم افزاری که "بدونه" که وجود داره؟ اصولا چنین دانستنی یعنی چه؟

 حتی بالاتر، آیا میرسیم به نرم افزاری که مثل انسان نه فقط "میدونه" هست، بلکه قوانین دنیای پیرامونش را هم درک میکنه و مثلا یه روزی میفهمه که بیشتر از یک نرم افزار نیست؟ اصولا "دانستن" و "فهمیدن" در این دنیای نرم افزار چه معنی ای داره؟ درک قوانین این دنیا چی؟

این حرف من شبیه دنیای فیلم ماتریکس نیست. در اون دنیا یه سری موجودات فیزیکی بودن که توسط یک نرم افزار تصوراتشون شکل میگرفت. حرف من داره دنیایی را تصور میکنه که درش هیچ موجود فیزیکی ای نیست. وجود یک برنامه فقط در همون برنامه بودنشه ولی این موجودات نرم افزاری، احساسات دارن. میترسن، امیدوار میشن، از مرگ بدشون میاد، عاشق میشن، جنایت مرتکب میشن، دچار عذاب وجدان میشن، و از همه مهمتر و عجیبتر "میدونن که هستن".

نمیتونم به نتیجه خاصی برسم. فقط میخوام بگم "اگاهی نسبت به من" خیلی عجیبتر از اونیه که در نگاه اول به نظر میاد. همونقدر که سخته که بپذیرم که در دنیای تکامل برنامه ها، یک نرم افزاری شکل بگیره که خودآگاهه، پذیرفتن این موضوع در مورد دنیای فعلی هم سخته. آیا پروسه تکامل میتونه چنین فرزند شگفتی بدنیا بیاره؟ اگر نه، این یعنی تکامل تنها میرسه به یک سری روبات بایولوژیک که صرفا دارن برنامه های خاصی را (بدون هیچ درکی از خودشون و یا از اون کار) انجام میدن. یک سری مدارهایی که برنامه ریزی شدن تا بخورن، تولید مثل کنن، استراحت کنن و غیره و غیره.

به نظر میرسه که مسئله خودآگاهی اینقدر در ما عمیق و ریشه ایه که مسئله را کمی بیش از حد ساده فرض میکنیم. تلاش من برای رفتن به دنیای نرم افزاری صرفا برای این بود که بگم خودآگاهی اصلا بدیهی نیست. بلکه شگفت ترین شگفتی هاست. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 2:34  توسط مغزی کوچک  | 

دنیای احتمالی

این پست را به عنوان یک پست مستقل بخونین. ولی مقدمه ایه برای پست بعدی که قسمت بعد "مسئله روح" قراره باشه.

************************************************************************

اولین باری که دنیا در قالب معادلات دیفرانسیل فهمیده شد، این ذهنیت هم زائیده شد که میشه آینده دنیا را از روی حال حاضرش حساب کرد. معروفه که لاپلاس گفته (نقل به مضمون!): اگر سرعت و مکان همه اتمهای دنیا را به من بدین و یک کامپیوتر قوی، میتونم تمام آینده دنیا را براتون حساب کنم. 

ایده لاپلاس این بود که میتونه مکان و سرعت همه ذرات دنیا را بذاره تو یه سری معادله دیفرانسیل و مکان و سرعت همه ذرات را برای یک لحظه کوتاه بعد حساب کنه. و بعد این نتایج را  دوباره بذاره تو معادلاتش و مکان و سرعت همه ذرات را در یک لحظه کوتاه بعد هم حساب کنه و به این ترتیب با دونستن مکان و سرعت همه ذرات دنیا در همه لحظات، کل تاریخ آینده را بنویسه. البته لاپلاس میدونست که نه چنین کامپیوتری داره و نه وسیله ای که  مکان و سرعت همه ذرات دنیا را براش جمع کنه. منظور لاپلاس صرفا این بود که آینده در دل حال نوشته شده. که دنیا مجبوره.

اولین اعتراضات به این حرف از جنس استدلالهای مرسوم اختیار بود. به قولی، لاپلاس درک نکرده بود که انسان مختاره و تصمیماتی میگیره که در قالب هیچ فرمولی نمیگنجه. به گفته این گروه، روش لاپلاس فقط روی دنیای بیجان کار میکرد. به محض اینکه موجودی با قدرت اختیار به مجموعه اضافه میشد، همه چیز غیرقابل محاسبه میشد. یک عمل پیش بینی نشده از این موجود، همه معادلات آینده را برای همیشه به هم میریخت. 

طرفداران نگاه لاپلاسی هم در دفاع از نگاه خودشون، اختیار را به چالش میکشیدن و میگفتن که اختیار توهمی بیش نیست. تصمیمهای ما نتیجه شرایط ذهنیمونه که اون ناشی از کنار هم نشستن اتمها در یک حالت خاص هست و این کنار هم نشستنها هم ربط داره به اینکه یه لحظه قبل اتمها چطوری بودن. این یعنی مغز ما قابل توصیف با معادلات دیفرانسیله. 

این بحثی نبود که به نتیجه بتونه برسه. دو طرف بحث براساس فرضیات متفاوتی وارد بحث شده بودن. یکی دنیا را مادی میدید و قابل توصیف با ترتیب و توالی اتمها و یکی معتقد بود به چیزی به اسم روح که پشت ماشین بدن نشسته و تصمیمات بدن را میگیره.  از دید این گروه دوم اگرچه تصمیمها توسط مغز به بدن داده میشد، ولی قبلش روح این تصمیم را به مغز ابلاغ میکرد. پیروان این کمپ، البته قبول داشتن که دنیای بیجان مجبور به جبر لاپلاسه. ولی تا وقتی که یک موجود مختار سیستم را به هم نزنه و معادلات را بی ارزش نکنه. حالا این بحث بی نتیجه را داشته باشین. فیزیک مدرن اومد و کلا زیرآب حرف لاپلاس را زد. حالا چرا دارم وارد این بحث میشم، کمی بعدتر روشن میشه.

فیزیک مدرن نشون داد که ماهیتا ممکن نیست که مکان و سرعت یک ذره را بدونیم. هرچه مکان را دقیقتر بدونیم، اطلاعاتمون از سرعت کمتر میشه و هرچه سرعت را دقیقتر بدونیم، اطلاعاتمون از مکان کمتر میشه.  این ندانستن ناشی از ضعف دستگاه های اندازه گیری نیست. ذاتیه سیستمه. موضوع در این حد جدیه، که بعضی از فیزیک دانان معتقدا که هیچ دانای مطلقی نمیتونه وجود داشته باشه، حتی خدا. [در پرانتز بگم که این گروه دارن کمی تندروی میکنن. اگه لازم میدونین در این مورد توضیح بیشتر میدم ]

هرچه که باشه، فیزیک مدرن داره به ما میگه که دنیا در ذاتش تصادفیه. بنابراین نه میشه حال را دونست و نه میشه آینده را با قطعیت حساب کرد. حتی اگر در همه دنیا هم یک موجود زنده و مختار وجود نداشته باشه. اضافه کنم که این عدم قطعیتی که در ذات دنیا هست خودش را در ابعاد کوچک بیشتر نشون میده. مثلا یک اتم به شدت متاثر از این عدم قطعیته ولی یک توپ فوتبال نه چندان. بنابراین میشه با قطعیت نزدیک به یقینی حساب کرد که توپ فوتبالی که بهش ضربه زدیم چه مسیری را طی میکنه. 

دقت کنین که اگر صرفا از دید ابعاد (بزرگ یا کوچک) به مسئله نگاه کنیم، انسان در دایره محسبات لاپلاسی میمونه چون عدم قطعیت بزرگی مشمول حالش نمیشه. بنابراین انسان مجبوره، مگر اینکه واقعا به وجود روح معتقد باشیم. 

داستان اینجا تموم نمیشه. تئوریهای مدرن ذهن سعی کردن که رفتارهای ما را رمزگشایی کنن و جایگزینی برای اون روحی که داره به مغز ما دستور میده پیدا کنن. در این راه هم موفقیت هایی داشتن. مصرف یک دارو میتونه شما را عصبانی و پرخاشگر کنه. مصرف یک ماده شیمیایی شما را راستگوتر میکنه. مصرف یک ماده دیگه شما را نسبت به آینده بی تفاوت میکنه. یکی دیگه شما را خوشحال و سرزنده میکنه. یکی شما را ناامید میکنه. عمیقترین احساسات ما قابل توصیف با مواد شیمیایی هستن (موضوعی که خیلی برای معتقدین به روح دلچسب نیست).

در قرن اخیر، ما از نگاهی که دنیای ماده را در ذاتش مجبور و روح را باعث اختیار موجوداتی چون انسان میدونست رسیدیم به نگاهی که درش دنیای ماده در ابعاد اتمی تصادفیه ولی موجودات بزرگ (از جمله انسان) مجبور. مشابه این چرخش زاویه دید در مسئله تکامل هم هست. قبل از تئوری تکامل انسان موجود کاملی بود که از آسمان به زمین افتاده بود. داروین ولی گفت که انسان میمونیه که از جنگل خودش را بالا کشیده. فلشی که از بالا به پایین بود، حالا از پایین به بالا بود. 

انسانی که در این قرن میشناسیم، خیلی با انسانی که یک قرن قبل میشناختیم فرق داره. انسانی که میشناسیم هرروز داره نزدیکتر میشه به یک روبات بیولوژیک. صدالبته یک روبات خیلی پیچیده ولی یک روبات. یک بدن بدون یک راننده به اسم روح. بدنی که تصمیماتش را خودش میگیره و این تصمیمات نتیجه یک مجموعه از فعل و انفعالات شیمیایی هستن. خلاصه شدن در ترکیب و توالی اتمها.

در پست بعد میخوام بگم چرا پذیرفتن این نگاه اونقدر هم که مبلغینش فکر میکنن ساده نیست.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 0:31  توسط مغزی کوچک  | 

آن روی سکه

در این وبلاگ زیاد پیش اومده که من چیزی را به تئوری تکامل داروین ربط دادم (از تنوع موجودات تا تفاوتهای روحی زن و مرد و حتی تا روابط انسانی و اخلاقیات). تئوری ای که حتی اخلاقیات و روابط انسانی را در یک جهان بینی توضیح بده، واقعا در قلب اون جهان بینی نشسته. بنابراین زیاد پیش اومده که سعی کردم از این تئوری دفاع کنم و یا به نحوی تقریب به ذهنش کنم. ولی این شرط انصاف نیست! امروز میخوام از ایرادهایی که این تئوری داره حرف بزنم.

قبلش بگم که به تئوری تکامل ایراد زیاد وارد شده ولی اکثر این ایرادها یا کلا بی اساسن و یا مغرضانه. منظورم از مغرضانه اینه که اول تئوری را به عمد اشتباه توضیح میدن و بعد به اون نسخه اشتباه ایرادات جدی میگیرن! ولی در این میان چند ایراد مهم به تئوری مطرح هست. دو تا از مهمترین ایرادها را امروز مطرح میکنم.

1. مهمترین ایراد به این تئوری از شاخه "فلسفه علم" در میاد. خلاصه داستان اینه که در فلسفه علم از یک تئوری این انتظار میره که بتونه پیشبینی کنه. مثلا تئوری نسبیت اینشتین را در نظر بگیرین. تئوری نه فقط پاره ای مشاهدات را توضیح میداد بلکه پیشگویی هایی میکرد که تا اون موقع مشاهده نشده بود و وقتی مشاهده شد، تئوری را سربلند کرد. 

برای اینکه بفهمین چرا "توضیح مشاهدات" کافی نیست به این مثال فکر کنین. دانشمندی داره روی رابطه فشار و دمای گازها کار میکنه. یک گاز را در دماهای مختلف قرار میده و فشارش را اندازه میگیره و این نقاط اندازه گیری شده را روی یک چارت میاره. حالا فرض کنین ده نقطه روی چارت داره و میخواد یک تئوری بده. به نظر شما چندتا فرمول وجود داره که از این ده نقطه بگذره؟ راستش بی نهایت تا! فکرش را بکنین شما میتونین بینهایت منحنی بکشین که همه از این ده نقطه محاسبه شده رد بشن و هرکدوم از این منحنی ها داره یک تئوری در مورد رابطه فشار و دما گاز بهتون میده! بنابراین صرف اینکه من فرمولی پیدا کنم که مشاهدات فعلی را توضیح بده کافی نیست. لازمه (تاکید میکنم: لازمه) که تئوری من بتونه موارد مشاهده نشده را پیش بینی کنه. هرچه این پیش بینی دور از انتظارتر، کمکش به تایید تئوری بیشتر. و صدالبته پیش بینی اشتباه یعنی مرگ تئوری.

تئوری تکامل بیشتر در موضع توضیح مشاهدات نشسته. حتی بدتر، گاهی تئوری قاعدتا باید یه پیش بینی هایی بکنه که به طور مصلحتی نمیکنه (چون اگه بکنه اشتباه از آب در میاد).

 مثلا اگر از تئوری بپرسین چرا آدمها دوتا چشم و یا دوتا کلیه دارن، بهتون جواب میده کسایی که دو تا چشم دارن، دیدشون سه بعدیه و بهتر از دید تک بعدی با یک چشمه. یا مثلا دو کلیه بهتر از یک کلیه است چون اگه یک کلیه از بین بره، اون یکی هست که زنده بمونین. با این توصیفات تئوری باید پیش بینی کنه که آدمها یه چشم هم پست سرشون داشته باشن و دوتا هم قلب داشته باشن!

فلاسفه علم بنابراین هشدار میدن که بیش از حد نباید به تئوری اعتماد کرد. البته منظور بسیاری از این فلاسفه این نیست که تئوری از بیخ و بن اشتباهه. منظورشون اینه که ممکنه در توصیف مشاهدات فعلی هم اشتباه کنه.

جواب طرفداران تئوری اینه که موارد زیادی هست که تئوری به درستی پیش بینی میکنه. مثلا در یک آزمایش کنترل شده روی باکتری ها میتونه پیش بینی کنه که مثلا اگر محیط به آرامی سردتر و سردتر بشه، کم کم باکتریهایی شکل میگیرن که به سرما مقاومن. یا آزمایشهای فراوانی که روی مگس سرکه و یا پروانه ها و غیره انجام شده و با پیش بینی تئوری خونده.

به طور خلاصه، جواب طرفداران تئوری اینه که اگر آزمایش کنترل شده ای انجام بشه، تئوری سربلنده. در سوالهایی مثل اینکه چرا دوتا قلب نداریم، ما درگیر یک شرایطی هستیم که خیلی از پارامترهاش ندانسته و خارج از کنترله. بنابراین تئوری (مثل هر تئوری دیگه ای) نمیتونه درست جواب بده چون همه پارامترهای مسئله را نداره. که خوب میشه پرسید، پس به چه حقی تئوری به خودش اجازه میده در مورد دو کلیه نظر بده؟

فکر کنم این بحث بالا کافی باشه که نشون بده تئوری کجاهاش میلرزه. انتهای این بحث اینکه از یک تئوری نباید بیش از ظرفیتش استفاده کرد و انتظار داشت.


2. ایراد دوم مسئله شروع حیاته. 
تئوری تکامل احتیاج داره به یک موجودی، یک ماهیتی، چیزی که خودش را کپی کنه. اونهم کپی ای که صددرصد عین اصل نیست. تا کپی کردنی رخ نده، پروسه تکاملی شروع نمیشه. ولی ساده ترین ساختارهایی که میتونن خودشون را کپی کنن بسیار پیچیده تر از اونی هستن که تصادفی شکل بگیرن. 

راستش به نظرم در اولین قدم باید این ایراد را از تئوری تکامل جدا کرد. یعنی تئوری را باید به دو بخش شکست. قسمت اول تولید اولین موجود کپی شونده و قسمت دوم تکامل این موجود. قسمت دوم ربطی به این ایراد نداره و حتی اگر این ایراد بخواد خیلی هم جدی بشه، قسمت دوم تئوری در امانه.

اما در مورد تولید چنین موجودی، توضیحات فراوانی هست. اولین توضیحات این بود که چنین ساختاری اگرچه احتمال تولید تصادفی اش بسیار کمه، در میلیاردها سال زمان و تریلیاردها تریلیارد سیاره، بلاخره یکبار رخ میده و وقتی رخ داد حیات شکل میگیره و بعد اسم اون سرزمین میشه "زمین". این توضیحات معنی اش این بود که حیات بسیار بسیار نادره. در سالهای اخیر ولی دانشمندان تئوریهای دیگه ای دادن که احتمال حیات را خیلی بالاتر برده.

مثلا مدل دنیای RNA توضیح میده که قبل از سلول (که ساختارش خیلی پیچیده است) دنیای  RNA وجود داشته. حتی تئوری های جدیدتری هست که میگه قبل از RNA ساختارهای بسیار ساده تری مثل PNA وجود داشته و تعداد زیادی PNA ترکیب شدن تا RNA را بسازن. البته هنوز هیچکس در آزمایشگاه نتونسته  PNA را به RNA تبدیل کنه. این تئوریها مشکلات زیادی دارن که ممکنه یه زمونی حل بشن و یا هرگز نشن.

حرف آخر: بسیاری از ایرادات وارد بر تئوری تکامل ریشه در باورهای مذهبی داره. گروهی هستن که به کل تئوری را رد میکنن چون باور دارن دنیا در شش روز ساخته شده و آدم و حوا (و کلا همه موجودات) مستقیما به دست خدا ساخته شدن. فکر کنم این گروه دیگه واقعا در اقلیت باشن. گروهی بخش دوم تئوری را قبول دارن ولی میگن خدا اولین سلول را خلق کرد و بهش "حیات" داد و یا نقش خدا را در مسیرتکامل جستجو میکنن. مثلا معتقدا انسان ماهیتا با حیوان فرق داره و این را به دخالت مستقیم خدا نسبت میدن. انگیزه این افراد اثبات خداست.

نکته ای که این گروه بهش توجه نمیکنن اینه که حتی اگر حیات ماهیتا با ماده بی جان فرق داشته باشه و یا اگر انسان ماهیتا با حیوان فرق داشته باشه، این کمکی به اثبات یا رد خدا نمیکنه. حتی اگر دنیایی به اسم دنیای روح وجود داشته باشه، خدا از جنس اون دنیا نیست. خدا همونقدر که از جنس ماده نیست، از جنس روح هم نیست چون ماده و روح هردو مخلوق خدا هستند. بنابراین اثبات دنیای روح چیزی بر اثبات خدا نیافزوده و ردش هم صدمه ای به اثبات خدا نزده. کسی که معتقده، دنیای ماده احتیاج به خالق داره، به دنیای روح برای اثبات خدا احتیاج نداره و کسی که معتقده دنیای ماده بدون خالق بوجود اومده، برای دنیای روح هم احتیاجی به خالق نداره. ایندو نگاه در برهان علیت با هم اختلاف نظر دارن و جزئیات و ماهیت معلول اهمیتی ایفا نمیکنه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 22:22  توسط مغزی کوچک  | 

شهود (Intuition)

درک شهودی بخش بزرگی از ماست. این درک در سیستم آموزشی هم بسیار استفاده میشه. اگر تونستیم یک مفهمومی را برای کسی شهودی کنیم، اون مفهوم را بهش آموختیم. چون لینکش کردیم به عمیق ترین دانسته هاش. اما این قطب نمای درونی همیشه هم درست کار نمیکنه. بحث امروز من اینه که اصلا چرا درک شهودی داریم و چرا ممکنه شهود اشتباه کنه. و در نهایت حرفم اینه که چقدر میشه به شهود اطمینان کرد. 

بذارین اول شاخه هایی از درک شهودی را مثال بزنم: درک شهودی فیزیک، درک شهودی بیولوژیک، درک شهودی اعداد و احتمالات، درک شهودی روانشناسی، درک شهودی قوانین منطق و صد البته درک شهودی اخلاقیات. مثال هر شاخه هم به ترتیب میشه اینها را زد. 

فیزیک: اجسام چطور میوفتن. قوانین حرکت...
بیولوژی: اثر غذا در سلامتی، تفکیک موجودات زنده از غیر زنده. اینکه از سگ نمیشه گربه به دنیا بیاد و ...
اعداد و احتمالات: فهم اعداد نه چندان بزرگ. معاملات ساده روزمره. درک شانس اتفاقات مختلف و ریسکهایی که به طور مدام در زندگی میکنیم.
روانشناسی: درک حالات روانی یک نفر از چهره اش. درک اینکه چرا فلان کس اینطور رفتار کرد.
منطق: نمیشه یک گزاره هم درست باشه و هم غلط. درک مفاهیمی مثل "حتما" "گاهی" "غیرممکن"...
اخلاقیات: دزدی کار بدیه، کشتن یک آدم بیگناه اشتباهه، همجنس گرایی بده.

یه توضیح خیلی خوب برای اینکه این درک شهودی از کجا اومده براساس نظریه تکامله. واضحا موجوداتی که این درک شهودی را داشتن، شانس بقای بیشتری داشتن. موجودی که درک اعداد را نداشته یا درک فیزیکی کمی داشته شانس زنده موندنش در صحنه رقابت با کسی که این درکها را داشته کمتر بوده. به طور مشابه میشه از اهمیت درک شهودی اخلاقیات یا روانشناسی در افزایش شانس بقا حرف زد. وارد جزئیات نمیشم چون به نظرم موضوع واضحه. ته داستان اینه که چون شهود شانس بقا را زیاد کرده، آروم آروم شکل گرفته و کامل شده. 

طبیعتا یه توضیح دیگه اینه که خالقی که ما را ساخته، این درکها را در درون ما قرار داده. مشکل بزرگی که این توضیح باهاش بر میخوره، اینه که درک شهودی در خیلی موارد کلا اشتباهه! و اونوقت باید پرسید چرا یک خالق مهربون به مخلوقاتش شهود غلط میده؟

بذارین این ادعای "درک شهودی در خیلی موارد اشتباهه" را کمی بیشتر باز کنم. مثلا درک شهودی ما از اعداد و احتمالات خیلی خطا میکنه. اگر درک درستی از احتمالات کوچیک داشتیم، هیچکس بلیط لاتاری نمیخرید (اگر کوروش کبیر هنوز زنده بود و از روز تولدش روزی 10 تا بلیط میخرید، احتمال اینکه الانه لاتاری برده باشه 50-50 میبود!). اخیرا این اختلاس 3000 میلیارد تومانی سر زبونهاست. درک ما از اعداد اینقدری اصلا خوب نیست! اگر کورش کبیر روزی 3 میلیون تومان پس انداز میکرد و هنوز زنده بود هنوز به 3000 میلیارد تومن نرسیده بود. مشکل فقط اعداد خیلی بزرگ نیست. مسئله مانتی هال مثال معروف خطای درک شهودی احتماله. برای حفظ پیوستگی بحث مسئله مانتی هال را آخر متن آوردم.

در دنیای فیزیک درک شهودی پرونده اش خیلی خیلی سیاهه. مثلا شهود فیزیک به ما میگه که جسم سنگین تر با سرعت بیشتری به زمین میوفته. یا مثلا میگه که برای ادامه حرکت نیرو لازمه. اینها نظریات فیزیک برای هزاران سال بوده. از اون بدتر فیزیک نسبیته. شهود ما به ما میگه که زمان مطلقه ولی اینشتین به ما ثابت کرد که زمان نسبیه. این یعنی اصلا معنی نداره که بگیم دو اتفاق همزمان رخ دادن. همزمان از دید من با همزمان از دید یه نفر دیگه دو مفهوم متفاوتن.

در واقع اهمیت افرادی مثل نیوتون یا اینشتین در اینه که تونستن خارج از دایره تنگ شهودشون فکر کنن و واقعیت را (هرچند ضد شهودی) بیرون بکشن. هرچه مفاهیم مدرنتر شدن، ضد شهودی تر هم شدن.  هنوز هیچ کس نتونسته فیزیک کوانتوم را در یک قالب شهودی توضیح بده. به قول فاینمن "هرکس فکر میکنه فیزیک کوانتوم را فهمیده، معلوم میشه که اونا اصلا نفهمیده". شهود ما بهمون اجازه نمیده بپذیریم که یک ذره در آن واحد در دوجاست (و بدتر از اون اینکه خودش با خود دیگرش تداخل میکنه!). این محدود به فیزیک نیست. مثلا در اقتصاد مدرن هم خیلی از مفاهیم ضد شهودین. 

 دلیل اینکه در مفاهیم مدرن اینقدر شهود به خطا میره اینه که در پروسه چند میلیون سال قدیمی تکامل هیچ لزومی به مفاهیم مدرن نبوده! بنابراین شهودش شکل نگرفته. اگر نسبیت در سرعت 10 کیلومتر بر ساعت خودش را نشون میداد، مطمئنن شهودش هم شکل گرفته بود و قبل از قرن 20 ام فرمولهاش در اومده بود. 

این که میگم شهود خطاکاره معنی اش این نیست که همیشه خطا میکنه. بلاخره این درک شهودی تقریب خوبی از واقعیت باید باشه تا به درد بخور باشه و بتونه شانس بقای موجود را افزایش بده. ولی فقط یک تقریب. بنابراین نباید به شهود بسنده کرد. همیشه باید دنبال دلایل دیگه بود. خصوصا در مفاهیم مدرن. 

مثلا اگر کسی قانون علیت را به چالش بکشه و بگه هر معلولی علت نداره، نباید به درک شهودی بسنده کنیم و جوابش را بدیم. در دنیای اخلاقیات موارد بیشتری هست. مثلا آیا ازدواج خواهر و برادر غیراخلاقیه؟ صرف اینکه ناپسند بودن این ازدواج شهود شده بی نیاز از استدلالش نمیکنه. مثلا در مثال ازدواج خواهر و برادر، خطرات ژنتیکی دلیل خوبیه برای ممنوع کردن این کار. ولی دقت کنین که این توضیح داره ممنوعیت این ازدواج را از دایره "غیراخلاقی" بودن خارج میکنه و به دایره "غیرقانونی" میبره. مثلا اگر این زوج نازا باشن، خطر ژنتیکی وجود نداره.

اینکه چقدر میشه به شهود اطمینان کرد سوالی نیست که من بتونم جواب بدم. فقط میتونم یک اخطار بدم و اون اینکه به شهودتون بیش از اندازه بها ندین خصوصا در مفاهیم مدرن. 

**********************************************************

مسئله مانتی هال:

سه تا جعبه در بسته هست که توی یکیش یه جایزه 1000 دلاری هست و دوتای دیگه خالی. مجری مسابقه که میدونه جایزه تو کدوم جعبه است از شما میخواد که یکی از جعبه ها را انتخاب کنین. شما یکی از جعبه ها را به تصادف انتخاب میکنین. مجری از دو جعبه باقی مونده، یکی که خالیه را باز میکنه. حالا شما دو انتخاب دارین یا اینکه همون جعبه اولتون را نگه دارین، یا اینکه جعبه ای که انتخاب کردین را برگردونین و جعبه باز نشده را بردارین. آیا فرقی میکنه؟

**********************************

جواب مسئله مانتی هال: اگر جعبه را عوض کنین شانس برد دوبرابر شده.  

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 1:1  توسط مغزی کوچک  |