تبليغاتX
think

think

مغزی کوچک در آروزی فهمیدن دنیایی به این بزرگی

میان پرده به بهانه محرم

نکته اول. فقط 50 سال پس از فوت حضرت محمد، شرایط آنچنان بود که حاکمیت در دست یزید بود و نوه حضرت محمد فقط تعداد انگشت شماری یار از جان گذشته داشت. اگرچه بحث خلافت و حقانیت خلفا پیش از این هم وجود داشت، در زمان سایر خلفا، هیچکدام از امامان شرایط را آنچنان ندیده بودند که قیام علیه حاکمیت را لازم بدانند.

نکته دوم. فقط 50 سال پس از فوت حضرت محمد، قیام برعلیه باطل به هر بهایی لازم شده.

نکته سوم. نوه حضرت محمد را به بهانه حفظ حکومت اسلام و به گناه قیام علیه حاکم به شهادت رساندند. 

نکته چهارم. تمام کسانی که در سپاه یزید بودند به وعده قدرت و پول تطمیع نشده بودند. همه هم بی دین و ایمان نبودند. بسیاری بودند که نماز شب میخواندند. با این وجود اندیشه تبلیغ شده یزید را (که باید به هر بهایی نظام را حفظ کرد) پذیرفته بودند. از این گروه بعضی چون حر آزاد اندیشتر بودند و در برابر برهان روشن وجدانشان بیدار شد.

نکته پنجم. همچنین بود رابطه خوارج و حضرت علی. خوارج به حرص مال و لذائذ دنیا کمر به قتل علی (ع) نبستند. علی را کافر میدانستند. وقتی خبر شهادت علی (ع) در محراب به گوش شامیان رسید سوال کردند مگر علی نماز هم می‌خواند؟

نکته ششم. وقتی ویروسی فکر تمام اطرافیانت را پرکرده باشد، خیلی سخت است که بتوانی متفاوت فکر کنی و آلوده با آن ویروس نباشی. خیلی سخت است که با خوارج زندگی کنی و علی را کافر ندانی. سخت است که در کوفه زندگی کنی و حفظ حاکم اسلام را مقدم بر حق ندانی. سخت است در خانواده ای کاتولیک به دنیا بیایی و پروتستان شوی. سخت است در خانواده ای سنی به دنیا بیایی و شیعه شوی. سخت است در حلقه یاران آقای ایکس باشی و سخن حق رقبای آقای ایکس را بفهمی (یا حتی حاضر باشی بشنوی). مهم نیست آن حق چقدر پررنگ است. حتی اگر به پررنگی علی و یا نوه حضرت محمد (ص) باشد.

نکته هفتم. وقتی فکرت به ویروسی مبتلا شد، خیلی سخت است که خودت این را بفهمی. اولین و مهمترین مشخصه ویروس فکر (مثل ویروس کامپیوتر) این است که خودش را مخفی میکند. خودش را منطقی و درست جلوه میدهد (ویروس کامپوتر هم خودش را به جای برنامه درست جا میزند)

نکته هشتم. ندیدن حق یک انتخاب نیست. یک اتفاق تاسف برانگیز است. هیچکس تصمیم نمیگیرد که باطل باشد. هیچکس تصمیم نمی‌گیرد ویروسی شود. همه فکر می‌کنند که برحقند و برای خود دلایلی هم دارند. باطل هم مکارتر از آن است که سیاهیش را نمایان کند. لباس سفید برتن میکند. اگر تو دغدغه ظواهر اسلام را داری، برایت لباس اسلام به تن می‌کند (مگر معاویه دعوت به تقوی نمی‌کرد!!) باطل گاهی بر شهوات ما سوار است و گاهی بر تعصبات ما.

نکته نهم.هیچکس از ندیدن حق و افتادن به دامان باطل مصون نیست. کسی شانس نجات دارد که بیش از حد به باورهای بشری و خطاپذیرش معتقد نباشد و همیشه آماده شنیدن نظرات مخالف باشد. گشت زدن در میان همفکرانت چیزی جز تقویت باورهایت برایت نمیآورد. باورهایی که احتمال باطل بودنشان صفر نیست. 

نکته دهم. تاریخ اسلام را می‌توان متفاوت خواند و تفسیر کرد. سبزها تفسیری دارند و غیرسبزها تفسیری دیگر. این حقیقت نیست که عوض میشود. این ذهن هاست که فرق دارد. هر ذهنی درگیر فرضیات خودش، مبتلا به ویروسهای خودش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 22:45  توسط مغزی کوچک  | 

صفحه دوم (بخش اول تا آخر)

صفحه اول را به امانوئل کانت اختصاص دادم و تاکیدم بیشتر روی اخلاقیات از نظر کانت (و در واقع مستقل کردن اخلاقیات از دینداری) بود. در ادامه بحث ناچارم از سورن کیرکه‌گارد (Soren Kierkegaard) حرف بزنم.

کیرکه‌گارد از آن گروه فلیسوف‌هاییه که هرکس از ظن خودش یارش شده. در واقع فلسفه کیرکه‌گارد آنچنان آکنده از تناقضاته که هرکسی می‌تونه فراخور علاقه اش به بخشی از نظراتش بچسبه. حتی خود کیرکه‌گارد هم منکر وجود این تناقضات نیست و پایه‌های فلسفه اش جوریه که با تناقض دچار تزلزل نمیشه چون کیرکه‌گارد اصولا قبول نداره که یک حقیقت محض بدون تناقض وجود داره. کیرکه‌گارد تناقض در فلسفه را مثل عشق در زندگی می‌دونه (یک نقطه تناقض که همه در زندگی بهش می‌رسن!) و میگه فلسفه بدون تناقض یه فلسفه ماشینی و بی روحه. بنابراین تعجبی نیست که کیرکه‌گارد یک شاعر و نویسنده هم بوده. جالبتر اینکه زندگی شخصی کیرکه‌گارد هم تحت تاثیر شدید عشق به یک دختره که در نهایت به شکست منجر می‌شه. حتی موقع مرگ کیرکه‌گارد در وصیتش ارثش را برای همون معشوقه دوران جوانی اش (رژینا اولسون) می‌ذاره.

قبل از وارد شدن به بحث باید بگم که چرا لازمه در مورد کیرکه‌گارد بنویسم. کیرکه‌گارد یکی از اولین فلاسفه‌ایه که در مورد مسائلی مثل اینکه آیا دینداری با مدرنیته جمع می‌شه یا نه و یا اینکه رابطه دینداری با آزادی چیه و غیره فکر کرده. در نهایت هم به دنبال اینه که دینداری را از کلیسا جدا کنه و به صورتی اصولی‌تر به ما برگردونه. اینها دقیقا مسائلیه که ما در ایران امروز باهاش درگیریم و برسرش متاسفانه یه جامعه دوقطبی ساختیم. مسائلی که برسرش یک گروه از جامعه (به حمایت حاکمیت) چماق دست گرفتن و تو سر گروه دیگه میزنن. دونستن اینکه این سوالها جدید نیست، شاید کمکی باشه به نزدیکی این دو قطب.

کیرکه‌گارد در یک خانواده متمول و بسیار مذهبی در دانمارک به دنیا اومد. پدرش تربیت مذهبی و سختی روش داشت و با اجبار کردن پسرش به تمام مراسم و مناسک کلیسا، ناخواسته، هسته های اولیه اعتراض به کلیسا را در ذهن کیرکه‌گارد کاشت. از هفده سالگی تحصيلات دانشگاهیش را در مدرسه الهیات كپنهاك شروع کرد، و از همونجا به فلسفه علاقه مند شد. بنابراین تحصیلات تکمیلیش را در رشته فلسفه ادامه داد و در ۲۷ سالگی (سال 1841) پایان نامه اش را درباره "طنز" نوشت.

در دوران رومانتیسیسم در اروپا (انقلابی که نه فقط هنر بلکه فلسفه را هم شامل میشه) تئاترهای طنز بسیار مرسوم شده بودن. کیرکه‌گارد در این پایان نامه به طنز رومانتیسیسم ایراد می‌گیره و میگه که اگر سقراط در بحث هاش وارد طنز میشد هدفش رسوندن شنونده به یک حقیقت والا بود نه صرفا خندوندن مردم و در واقع فرار از اون مسائل مهم. دلیل اینکه این موضوع را پیش کشیدم این بود که بگم کیرکه‌گارد همیشه در حال اعتراض به شرایط حاکم بر دورانش بود (یه فیلسوف انتقادی). این اعتراض با محکوم کردن طنز شروع شد و بعد به اعتراض به هگلیسم و بالاتر از اون فلسفه حقیقت گرا و در نهایت با زیر سوال بردن کلیسا ادامه پیدا کرد.

فکر کنم باید بیشتر توضیح بدم. در دوران کیرکه‌گارد، نظریات هگل آنچنان فراگیر شده بود که تقریبا هر اعتراضی به هگلیسم مورد تمسخر جریان فلسفه زمان قرار می‌گرفت. به طور خلاصه اگه بخوام بگم، نظریات هگل توضیح می‌داد که جریان های فلسفی قبل از خودش چرا بوجود اومدن. در واقع فلسفه هگل بیشتر از اینکه فلسفه یافتن حقیقت باشه، فلسفه توضیح دادن تاریخ فلسفه بود. یعنی فلسفه فلسفه بود! مثلا در فلسفه هگل بحثی از اخلاقیات نبود (چیزی که کیرکه‌گارد را عصبانی می‌کرد) و از اون بدتر، فلاسفه زمان تقریبا هر جریان فکری اجتماعی را با نظریات هگل توضیح میدادن. حتی ادعا می‌کردن که هگلیسم توضیح کامل همه جریانهای فکریه. کیرکه‌گارد نمی‌تونست قبول کنه که یه نظریه ای وجود داره که همه حقیقت را شامل بشه. اصولا، حقیقت از نظر اون یه مسئله فردی بود، نه یه چیزی مستقل و قائم به ذات. فکر کنم اینم توضیح بیشتر بخواد.

به نظر کیرکه‌گارد، هیچکس نمیتونست مدعی بشه که حقیقت را درک کرده. هرکسی فقط میتونست مدعی بشه که برداشتی شخصی از واقعیات پیرامونش داره. برداشت شخصی هیچکسی هم بر برداشت شخصی دیگران ارجحیت نداشت. بنابراین کیرکه‌گارد نمیپذیرفت که یک دستگاه فکری (یا دینی) مدعی بشه که جواب همه سوالات ما را داره. پذیرفتن اینکه یه دستگاه فکری جواب همه سوالات را داره مثل این بود که قبول کنه که یه دارویی هست که هر بیماری‌ای را درمان می‌کنه!

فلسفه کیرکه‌گارد توجه خاصی به فانی بودن انسان داره. اینکه آدم فرصت محدودی در اختیار داره و سرانجام می‌میره. به نظر کیرکه‌گارد هر انسان یک موجود یگانه ایه که هرگز قابل تکرار نیست. این موجود یگانه در تعامل با دنیای پیرامونش یه تصوری از واقعیت برای خودش می‌سازه و بع حتی دیدش نسبت به پیرامونش هم متاثر از این تصور میشه. بنابراین، برای یک موجود فانی، "حقیقت محض" قابل دسترسی نیست که بخواد نگران وجود چنین حقیقت محضی باشه. پس به جای حرف زدن در مورد حقیقت برای تمام انسانها باید در مورد حقیقت برای "من" حرف زد. این نگاه، کل فلسفه دوران را به جنگ می‌کشید. فلسفه تا به اون روز یه موجود حقیقت گرایی بود که مدعی بود برای هر سوالی جوابی غائی هست. از اون بالاتر، کلیسا هم نمیتونست این نگاه را تحمل کنه. کلیسا هم مدعی بود که برای هر سوالی جوابی داره و اینکه حقیقت محض در دستانشه.

کیرکه‌گارد اندیشه های بسیار تندی علیه کلیسا داشت. به نظر اون کلیسا بیشتر از اینکه محور دین و دینداری باشه، نتیجه توافق سران کلیسا با زمامداران بود. با این وجود کیرکه‌گارد به شدت مذهبی و در پی آشتی دادن مردم با مذهب در سطحی بالاتر از کلیسا بود.

از نظر کیرکه‌گارد انسان سه مرحله رشد داره: مرحله زیبا شناسی مرحله اخلاقی و مرحله مذهبی. در مرحله زیباشناسی، انسان در لحظه زندگی میکنه و در پی لذت بردن از زیبایی های پیرامونشه. یک جور زندگی مدرن. ولی چنین انسانی دیر یا زود دچار حس تهی بودن میشه. اگر این انسانی که حس تهی بودن پیدا کرده تصمیم بگیره که به مرحله بعدی رشد بره، وارد "مرحله اخلاقی" میشه. در مرحله اخلاقی، انسان انباشته از حس وظیفه است. حس رعایت حقوق دیگران. حس کمک و ایثار برای دیگران و البته اجرای فرائض دین. این طبیعتا بالاتر از برده لذات بودنه ولی به نظر کیرکه‌گارد هیچکس نمیتونه ما را مجبور کنه که این ارتقا از مرحله یک به دو را انجام بدیم. این خود ماییم که در نهایت باید به این نتیجه برسیم که از زندگی در زیبایی لحظات سیراب نمی‌شیم. به نظر کیرکه‌گارد "مرحله اخلاقی" هم مرحله پایداری نیست. به طور خاص، انسان از موندن درش خسته میشه چون عمل به وضایف دینی و کمک به دیگران کار ساده‌ و همواره دلپذیری نیست. در اون صورت، آدمی که از مرحله اخلاقی خسته شده، یا تصمیم می‌گیره که برگرده به مرحله قبل و یا همت میکنه و به مرحله نهایی یعنی "مرحله مذهبی" میره. در مرحله مذهبی، انسان رابطه فردی با خدا برقرار میکنه و فراتر از چهارچوب های کلیسا و مذهب، عشق به خالق را تجربه میکنه. در این مرحله است که انسان می‌فهمه که تنها شانس رستگاریش اینه که خداوند او را ببخشه (که این حرف البته متاثر از یک باور عمیق مسیحیه که میگه ما همه صرف زنده بودن گناهکاریم مگر اینکه خدا ما را ببخشه).

بنابراین، کیرکه‌گارد انسان مذهبی را انسانی می‌دونست که هرلحظه به یاد مرگه. چنین انسانی براش مهم نیست که فلان فلسفه دنیا را چگونه می‌بینه و یا سیر تحول فلسفه چیه (هگلیسم). چنین انسانی مثل یک غریقه. کسی که حاضره به هرچیزی متوسل بشه که مشمول اون مرحمت الهی قرار بگیره. برای انسان مذهبی مهم نیست که این مرحمت به چه قیمتی به دست میاد و چه تاثیراتی روی زندگیش میذاره. براش مهم نیست که آیا تصمیماتی که می‌گیره برای جایگاه اجتماعیش یا اقتصادیش خوبن یا نه. اینها برای کسی که خودش را در چنگ مرگ می‌بینه نمیتونه مهم باشه. کسی که خنجر خورده و تا لحظاتی دیگه می‌میره براش مهم نیست که تو حساب بانکیش چقدر پول هست. کیرکه‌گارد این بی‌تفاوتی به دنیا را بازگشت واقعی به تعالیم مسیح میدونست (مسیحیت ناب عیسوی! بر وزن اسلام ناب محمدی).

(پاورقی: به طور مشابه آقای مصباح یزدی معتقده که وقتی در پی پیاده سازی اسلام ناب محمدی هستیم نباید به این فکر کنیم که چه تاثیراتی در روابط خارجی کشور پیش میاد. اقتصاد کشور هم به جهنم. هدف پیاده سازی اسلام ناب محمدیه. با این وجود تفاوت که کیرکه‌گارد رسیدن به مرحله انسان مذهبی را یه تصمیم فردی میدونه. نه مثل آقای مصباح یزدی که بر یک اجبار توسط حاکمیت و یا حتی سران مذهبی تایید می‌ذاره).

کیرکه‌گارد، با نسبی دونستن حقیقت به همه هشدار ميده كه از صادر کردن احكام دگماتيك بپرهیزن و به انسانها حق بدن كه هر كس طبق انتخاب و خواست آزاد خودش شيوه زندگیش را انتخاب کنه.

کیرکه‌گارد مثل سقراط در کوچه و خیابانهای کپنهاگ به گشت و گذار میرفت و با مردم از نزدیک حرف می‌زد و مباحثه می‌کرد. بنابراین لقب سقراط کپنهاگ را بهش داده بودن. کیرکه‌گارد با مطالعه و مکاشفه در رفتار و اعتقادات مردم اولین تئوری های روانشناسی را وضع کرد و در روانشناسی هم نظریاتش امروزه مطالعه میشه.

مثل بسیاری از سران مذهبی امروز ما، کیرکه‌گارد از بی هويت شدن انسان مدرن نگران بود و درمان را در رشد انسانیت انسانها میدونست. برخلاف سران مذهبی ما ولی کیرکه‌گارد انتخاب آزاد را مورد تاكيد جدی قرار مي‌داد و مسیحیت منسک پرور (کلیسا و قوانین و مناسکش) را نه تنها بی‌ارزش که حتی گاهی مخرب می‌دونست چون کلیسا را مانع این انتخاب آزاد میدید. با این وجود تاکید فراوانش در بی‌ارزش بودن دنیا، وقتی پای مذهب ناب پیش میاد، به وضوح عمق باورهای مذهبی‌اش را نشون میده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:47  توسط مغزی کوچک  | 

میان پرده به بهانه 13 آبان و غیره

نکته اول: اگرچه ما سفارت آمریکا را اشغال کردیم، چندان هم نباید از آمریکا خجالت زده باشیم. ایرباس ایرانی که یادمان نرفته. کودتای 28 مرداد هم یادمان نرفته.

نکته دوم: اگرچه از آمریکا خجالت زده نیستیم، گرفتن سفارت کاری اشتباه و غیرقانونی بود. عرف دیپلماتیک این بود که اگر سفارت آمریکا در کشورمان نمی‌خواستیم، قطع رابطه می‌کردیم و یک فرصتی می‌دادیم تا دیپلمات‌ها کشور را ترک کنند. نه اینکه صدها روز گروگان بگیریمشان.

نکته سوم: گروگان‌ها گرفته شدند تا شاید آمریکا شاه را در عوض بدهد ما اعدام کنیم. ناراحتی ما از عدم استرداد شاه قابل فهم بود. ولی آمریکا و ایران هیچ قرارداد استرداد متهمین نداشتند. قرار این نیست که وقتی ابزار قانونی نداری، بچه بازی در بیاوری. قرار این نیست که اگر قوانین را نپسندیدی، بازی را به هم بزنی. بهتر است بازی نکنی.

نکته چهارم: گروگانها متهم به جاسوسی بودند. با این وجود هرگز دادگاهی در ایران برایشان گرفته نشد و بعد از 444 روز آزاد شدند. این موضوع هم یعنی ما با "قانون" هرگز خیلی رفیق نبودیم.

نکته پنجم: به طور مشابه وقتی یکی دوسال پیس ملوان‌های انگلیسی با کلی هارت و پورت دستگیر شدند، بدون دخالت قوه قضائیه، و با فرمان رئیس جمهور (!) آزاد شدند. قربان قانون بروم من. 

نکته ششم: آنچه 30 سال پیش گذشت، درست یا غلط، حداقل یک اتحادی برسرش بود. بعد از 30 سال، نه برسر آن سفارت گیری، که برسر تقریبا هیچ چیزی اتحادی باقی نمانده. فکرش را که بکنی تقریبا هیچ چیزی نیست که سبزها و احمدی‌نژادی‌ها برسرش توافق داشته باشند.

نکته هفتم: احمدی نژادی-ها دوست دارند بگویند که تعداد سبزها کم است. مقایسه می‌کنند که در راهپیمایی دیروز خودشان 10 هزارنفر بودند و سبزها 1000 نفر. این البته مقایسه درستی نیست. به ازای هر یک نفری که از خانه خارج شد، ده‌ها حامی سبز بودند که از ترس دستگیری جرات نکردند از خانه خارج شوند. اگرچه این ترس خیلی برای سبزها قشنگ نیست، حمله گر بودن برای حکومتی‌ها حتی زشت تر است.

نکته هشتم: مستقل از اینکه سبزها برحق هستند یا نیستند، اگر حکومتی‌ها فکر می‌کنند، می‌توان وجودشان (یا تعدادشان) را منکر شد، در اشتباهند. اشتباهی که ممکن است برای همه گران تمام شود. اشتباهی که شاه هم کرد. اشتباهی که چاوشسکو هم کرد. اشتباهی که خیلی‌ها کردند و اگر هنوز بودند دیگر نمی‌کردند.

نکته نهم: قانون اساسی تصریح می‌کند که مخالفین حق راهپیمایی دارند. تا به امروز ولی این اجازه به هیچکس و هیچ گروه مخالفی داده نشده. ایکاش یکبار اجازه تجمع آزاد به مخالفین می‌دادند تا حداقل خودشان یک حسی از تعداد مخالفین دستشان بیاید.

نکته دهم: من انتظار ندارم که در یک مملکت مشکل نباشد. انتظار ندارم مخالف نباشد. ولی وقتی می‌بینم و می‌شنوم که علیرغم این سرکوب بی‌رحمانه، حکومتی‌ها مدعی آزادی بیان و حمایت مردم هستند، حوصله‌ام از اینهمه تعصب سر می‌رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:53  توسط مغزی کوچک  | 

صفحه اول (بخش آخر)

صفحه اول به کانت تعلق داشت و در بخش آخر می‌خوام پرونده کانت را ببندم. موضوعی که باقی مونده و یه جورایی آخر بخش دوم بهش اشاره ای کردم بحث اخلاقیات در فلسفه کانت بود.

خوب این هم یه کم پیشینه لازم داره. پیش از فلاسفه دوران روشنگری، اخلاقیات تا حد زیادی از منظر وجدان تعریف می‌شد. منظور از وجدان هم طبیعتا یک قطب نمای درونی بود که به انسان نشون می‌داد که چه کاری درست و چه کاری غلطه.

فلاسفه دوران روشنگری، اصالت وجدان را به شدت زیر سوال بردن. ایراد جدی ای که این فلاسفه وارد کردن، نسبی بودن وجدان بود. مثلا کاری که برای یک مسیحی عذاب وجدان میاره ممکنه برای یه صحرانشین  آفریقایی خیلی عادی باشه. بنابراین، قبول کردن یک قطبنمای خداداد درونی به نظر غیر عاقلانه میومد. به جای وجدان، این فلاسفه، اخلاقیات را از منظر پویایی بشریت تعریف کردن. اونها می‌گفتن که مردم یک جامعه حق دارن که در فضایی پویا زندگی کنن. بنابراین هرچه جلوی این پویایی را بگیره و در تضاد با این حق مردم قرار بگیره غیر اخلاقیه. دروغ گفتن بده چون مانع پویایی جامعه است (مردم حق دارن حقیقت را بدونن). زورگویی بده چون بقیه حق انتخاب دارن. شکنجه و دیکتاتوری بده چون در تضاد با بالابردن سطح زندگی مردم قرار میگیره.

حالا برگردیم به کانت. یادتونه که گفتم کانت یه جور مبلغ بازگشت به خدا و  ایمان بود. همینطور گفتم که کانت نگران از بین رفتن اخلاقیات در جامعه در اثر کم شدن انسانهای با ایمان بود. لازمه یه اندکی در مورد زندگی شخصی کانت هم بگم و در نهایت برم سراغ اخلاقیات از نظر این فیلسوف.

کانت در یک خانواده به شدت مذهبی (با ریشه های کاتولیک ایرلندی) در آلمان به دنیا اومد. تاثیرات آموزش‌های مذهبی شدید خانواده در بخش بزرگی از زندگیش مشهوده. در جوانی کانت یک دانشگاهی و همزمان یک کشیش بود. طبیعتا به عنوان یک دانشگاهی در دورانی که علم به تضاد با آموزشهای کلیسا رسیده بود، چنگ انداختن به آموزه های کلیسا براش صددرصد ممکن نبود. از طرفی، به عنوان یک کشیش، رد کردن آموزه ها و سمبلهای کلیسا براش ممکن نبود. این تناقض از کانت یک نظریه پرداز بسیار محتاط ساخته بود. تا جایی که وقتی در سنین بالاتر، ایراداتی به بخشهایی از فلسفه اش منتشر شد، نزدیک به یک دهه به سکوت فرو رفت تا بتونه فلسفه اش را اصلاح کنه و ایراداتی که وارد شده را با پایه های محکمی جواب بده. از طرفی، همونطور که قبلا گفتم، کانت دنبال آشتی دادن مردم با اخلاقیات بود. بنابراین در جستجوی یک نظریه اخلاق بسیار محکم بود. چیزی بدون نیاز به مفاهیمی مثل دین یا وجدان و یا حتی مفهوم گنگی مثل پویایی جامعه. چیزی براساس منطق محض که به این راحتی قابل تردید نباشه و چون براساس منطقه محضه به تمام دنیا و در تمام زمان‌ها اعمال بشه.

لازم نیست وارد جزئیات تئوری اخلاق کانت بشم. ولی با چند مثال اخلاقیات کانت را براتون توضیح می‌دم. 

بیایین فعل دزدی را در نظر بگیرین. یه زمونی اینکار غیراخلاقی به حساب میومد چون خلاف دستور خدا بود. بعد غیراخلاقی حساب می‌شد چون با وجدان جور در نمیومد. بعدها شد غیراخلاقی چون جامعه‌ای که درش دزدی عادی باشه، نمی‌تونه جامعه پویایی باشه. ولی کانت گفت همه اینها را بذارین کنار چون پیش فرض لازم داره. یکی پیش فرض دین لازم داره، یکی وجدان، و یکی پیش فرضهایی در جامعه شناسی (و اعتقاد به اینکه پویایی جامعه اصولا مهمه). شما اگر هیچکدوم اینها را هم قبول نداشته باشین، براساس منطق محض باید بپذیرین که دزدی غیراخلاقیه. چرا؟ چون وقتی کلمه "دزدی" را به کار می‌برین، باید فرض می‌کنین یه "مالکیتی" وجود داشته (که دزد از مالک دزدی کنه). و اگر "مالکیت" را به رسمیت بشناسین، دزدی در تناقض کامل با مفهوم "مالکیت" قرار می‌گیره (جامعه ای که درش دزدی کار اشتباهی نیست، دیگه درش مالکیت معنی نمی‌ده). از نظر کانت، این تناقض منطقی دلیل غیراخلاقی بودن دزدیه. 

به طور مشابه خیانت در امانت را در نظر بگیرین. اگر خیانت در امانت کار بدی نباشه. کسی به کسی امانت نمی‌ده که اصلا امانتی باشه که خیانتی رخ بده. این یه تناقض منطقیه. پس خیانت در امانت کار غیراخلاقیه.

به طور مشابه میتونین دروغ، آدم کشی و غیره و غیره را مطابق اخلاقیات کانت نشون بدین که مستقل از باورهای ما، کارهای غیراخلاقین چون به تناقض با خودشون می‌رسن. از اون مهتر اینجور کارها همیشه و همه جا غیراخلاقی ان.

دو ایراد مهم به اخلاقیات کانت وارد شده. ایندو را هم بگم و حرف را تموم کنم.
ایراد اول در زمان خود کانت مطرح شد. ایراد این بود که اگر حرف کانت درست باشه. دروغگویی همیشه همیشه بده. یعنی باید حتی به آدمکشی که دنبال یه مظلومی هست هم راست گفت تا جای اختفای قربانیش را پیدا کنه و اونا بکشه. جوابی که کانت داد این بود که بله دروغ گفتن همیشه و همیشه بده. حتی در این مورد. ولی نقطه تقابل دروغ، راست گفتن نیست. مثلا در این مورد خاص میشه سکوت کرد تا به قاتل کمک نکرده باشیم. حتی بیشتر، می‌شه رفت جلو قاتل را گرفت.

ایراد دوم که مطرح شده اینه که اخلاقیات کانت با "اصل طلائی اخلاق" (آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران نپسند) که ریشه در فلسفه یونان داره فرقی نداره. که البته یه جورهایی این حرف درسته. با این تفاوت که کانت به نحوی داره منطق این اصل طلایی را هم نشون می‌ده. یعنی نشون میده که رد کردن اصل طلائی اخلاق منجر به تناقضات منطقی میشه. با این وجود اصل طلائی اخلاق همه چیز را توضیح نمی‌ده. و تقریبا هرجا اصل طلائی کم میاره، فلسفه اخلاق کانت هم کم میاره.

در صفحه دوم یه فیلسوف دیگه را شروع می‌کنم. فکر کنم یه میان‌پرده هم بین صفحه اول و دوم بیاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:49  توسط مغزی کوچک  | 

صفحه اول (بخش دوم)

قبل از اینکه بخوام وارد جزئیات فلسفه کانت بشم یه مرور خیلی کوتاه روی فلسفه قبل از کانت به نظر مفید میاد.

یه نقطه شروع خوب دکارته. در زمان دکارت فلسفه به یک هرج و مرجی رسیده بود. متون موجود فلسفی فراوون شده بود و تشخیص درست و نادرست کمی سخت. دکارت برای سامان دادن به این وضع گفت که بیاییم حرف‌های گذشته را بریزیم دور و از اول بر مبنای اندیشه ناب فلسفه بسازیم. یعنی بیاییم به همه چیز شک کنیم و از صفر مطلق شروع کنیم. یعنی حتی در وجود خودمون و دنیای پیرامونمون هم شک کنیم چون ممکنه همه چیز واقعا یه خواب باشه. بنابراین، از صفر شروع می‌کنیم، فقط قطعیات را قبول می‌کنیم و براساس اونها نتیجه می‌گیریم. می‌شه حدس زد که دکارت با این شیوه خیلی نمی‌تونست جلو بره. جمله معروف دکارت "من شک می‌کنم پس من وجود دارم" احتمالا تنها نتیجه ایه که واقعا دکارت تونست بهش برسه. راستش را بخواهین، در بقیه نتایجش کمی تا قسمتی تقلب کرده. مثلا دکارت گفت من به وجود خدا ایمان می‌آرم چون وجود خدا را در درونم به روشنی حس می‌کنم. بنابراین وجود خدا به لیست قطعیات دکارت وارد شد. همچنین موارد مشابه دیگه ای به لیست قطعیات اومد و براساسش نتایجی به دست اومد. خلاصه اینکه، اگرچه دکارت بانی مکتب شک بود، خودش خیلی هم شک نکرد! نتبجه فلسفه دکارت بیشتر از اونیکه شک باشه، اعتبار دادن به "مطلق اندیشه" بود. یعنی اینکه، با اندیشه محض میشه حقایق دنیا را فهمید.

در واکنش به فلسفه ذهن‌گرای دکارت، فلاسفه عصر روشنگری که مهمترین‌هاشون جان لاک و هیوم هستن اومدن. خلاصه حرف فلاسفه عصر روشنگری این بود که اندیشه محض می‌تونه کاملا به بیراهه بره. دلیلشون هم این بود که اندیشه متاثر از محیطه. مثلا اگه شما برین یه جای دنیا که کسی تا حالا اسم خدا را نشنیده، اون آدمها مثل دکارت وجود خدا را به روشنی حس نمی‌کنن که به نتایج دکارت برسن. لاک و هیوم به علوم دوران ما دسترسی نداشتن ولی اگر داشتن حتما میتونستن از هندسه غیراقلیدسی برای اثبات مدعاشون دلیل بیارن. در هندسه غیر اقلیدسی، اصول اولیه عوض میشه (مثلا دو خط موازی ممکنه با هم برخورد کنن) و نتایجی که گرفته می‌شه کاملا متفاوت از هندسه معمولیه. حالا، آیا ذهنی که هیچ تصوری از فضا و مکان نداره، فکر می‌کنه که هندسه واقعی اقلیدسیه یا نیست؟ اگر ذهن یه بچه تازه به دنیا اومده را می‌شد خوند، آیا تصورش از مکان براساس هندسه اقلیدسی بود یا غیر اقلیدسی؟ اضافه کنم که امروز ما می‌دونیم که بافت فضا در ابعاد بزرگ (کهکشانی) هندسه غیراقلیدسی داره. در ابعاد کوچیک (مثلا منظومه شمسی) میشه انحنای اندک فضا را ندیده گرفت و با هندسه اقلیدسی دنیا را تخمین زد.

در نتیجه، فلاسفه دوران روشنگری گفتن که فکر محض را باید کنار گذاشت. چه جایگزینی معرفی کردن؟ درک حسی از دنیای پیرامون. یعنی اگر چیزی هست که ما ازش درک حسی نداریم، صرف اینکه تصور واضحی ازش در ذهنمون هست نمیتونه دلیل قبول اون بشه. این اندیشه، ریشه های انقلاب علمی را دنیای غرب کاشت. حالا به جای نشستن یک گوشه و فکر کردن محض برای فهمیدن دنیا، دانشمندان سعی می‌کردن با آزمایش و اندازه گیری دنیا را بفهمن.

و اما کانت! فکر کنم مقدمه کمی طولانی شد! ولی لازم بود.

فلسفه کانت به نحوی یک واکنش به فلسفه دوران روشنگری بود. سوالی که کانت مطرح کرد این بود که ما چقدر می‌تونیم به ابزار حسی‌مون اعتماد کنیم؟ بذارین یه مثال بزنم. فرض کنین انسان اصلا چشم نداشت. تصور انسان از دنیا چی می‌بود؟ آیا زیبایی گل را می‌فهمید؟ آیا درکش از مکان و فضا همینی بود الانه هست؟

کانت گفت، درکی که براساس ابزارهای حسی شکل می‌گیره، به اون ابزارها محدود می‌شه. از کجا معلوم که یه حس دیگه ای مثلا یه جور فرا بینایی وجود نداشته باشه که ما انسانها اون را نداریم و بنابراین داریم دنیا را بدون اون فرا بینایی به نحو ناقصی می‌فهمیم. شما هرچقدر تلاش کنین، نمی‌تونین به یه سگ ریاضی و فیزیک یاد بدین چون این محدودیت درک اون حیوونه. از کجا معلوم که انسان محدود نباشه و بتونه همه چیز را بفهمه. خلاصه اینکه، اگر محدودیت ابزارهامون یادمون بره و نتایجی که می‌گیریم را سرش قسم حضرت عباس بخوریم، خیلی راحت به اشتباه افتادیم.

کانت مثالهای فراوانی زد که نشون بده که درک ما از دنیا محدوده و اصولا نمیتونه کامل باشه. یه جمله معروف ازش هست که میگه "اگر مغز انسان اونقدر ساده که بود می‌شد تحلیل بشه، انسان اونقدر کودن می‌بود که نتونه اون مغز را تحلیل کنه!". و اگر آدم نمیتونه حتی خودش را بفهمه، درک دنیا که دیگه جای خود داره. 

اگه بخوام اون مثال هندسه غیراقلیدسی را دوباره بزنم. کانت از ما می‎پرسه که چرا همه ما علاقه داریم به دنیای اطرافمون اقلیدسی فکر کنیم و جواب میده چون ابزارهای حسی ما (که محدود به ابعاد کوچک هستن) تصوری اقلیدسی از دنیای پیرامونشون شکل دادن. تصوری که ما امروزه می‌دونیم غلطه. بنابراین، کانت خلاصه می‌کرد که چون ذهنیت ما براساس حسمون شکل گرفته و حسمون ناقصه، هر نتیجه ای که بگیریم در پس یک علامت سوال بزرگه. بنابراین، کانت می‌گفت که اگرچه ابزارهای حسی ما بهمون می‌گن که هر معلولی یک علتی داره، ولی این براساس مشاهدات کاملی شکل نگرفته. هیچکس نمی‌تونه مدعی باشه که دنیا درکل هم محتاج علته. چون کسی نمیتونه کل دنیا را یکجا حس کنه. این در حیطه محدودیت‌های ابزارهای حسی ماست.

بنابراین هم قبول و رد وجود خدا می‌تونه غیر منطقی باشه. مثلا کسی که علیت را دلیل خدا می‌دونه، اولا نمیتونه اصل علیت را اثبات کنه. از اون بدتر نمی‌تونه توضیح بده که چرا خدا علت نمی‌خواد. واگر میشه تصور کرد که یه موجودی علت نخواد، چرا باید کل دنیا علت بخواد. به زبان امروزی، چرا باید انفجار بزرگ علت بخواد؟ مگر کسی این را آزمایش کرده یا حس کرده؟ و اگر کسی میتونه تصور کنه که خدایی هست که علت نخواد، چرا نمیشه تصور کرد که انفجار بزرگ علت نخواد. کانت تعداد زیادی از مسائل بزرگ فلسفی را اینجوری واکاوی کرد تا نشون بده که هر دوطرف قضیه می‌تونه غیر قطعی باشه.

با این نکته حرف را جمع کنم که کانت حرف روشنگران را که تنها با رجوع به ذهن نمی‌شه به حقیقت رسید را هم قبول داشت. کانت، راهی بینابین ارائه می‌کرد. رجوع به حسیات و فکر. در حالیکه محدودیت‌های هردو را به رسمیت بشناسیم.

نتیجه مهم کانت این بود که جواب سوالی مثل "خدا هست یا نیست؟" را نباید در حوزه منطق و علم جستجو کرد. جواب این سوال در حوزه ایمانه. و جوابی که شما انتخاب می‌کنین، هرچه که باشه ناشی از ایمانتون به اون جوابه. نه ناشی از بدیهی بودن یا اثبات شدن اون جواب.

در قسمت قبل گفتم که کانت در واقع جزو مبلغین دین بود. کانت از فلسفه اش استفاده می‌کرد تا دین را به حوزه ایمان بیاره و از اختلاطش با حوزه علم و منطق (که یه جورایی ریشه دردسرهای کلیسا بود) جلوگیری کنه.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:51  توسط مغزی کوچک  | 

صفحه اول (بخش اول)

از میون فلاسفه بزرگی که دنیا به خودش دیده، کسی که بیش از هرکسی منا جذب می‌کنه امانوئل کانت (فیلسوف شهیر آلمانی) هست. این قضیه خیلی هم تصادفی نیست. شباهت اوضاع اجتماعی ما به دوره کانت و نقش مهمی که کانت ایفا کرد (به عبارتی تشنگی من به ظهور کسی چون کانت در شرایط اجتماعی امروز) من را شیفته فلسفه کانت کرده. به این موضوع کمی بعدتر می‌رسم. ولی جالبه که بدونین که کانت دستی هم در ریاضیات و فیزیک و کیهان شناخت داشته. اگر وبلاگ قدیمی من را خونده باشین، دلیل دیگه علاقه من به این فیلسوف را می‌فهمین. کلا رابطه ریاضیات، فیزیک، کیهان شناخت و درک ما از هستی اونقدر پررنگه که اگر کسی دغدغه فهمیدن دنیا را داشته باشی از این مجموعه گریزی نداره.

ولی بذارین از رسالت اصلی کانت بگم. کانت شخصی به شدت مذهبی بود که برای نجات دین، شهامت بزرگی به خرج داد. کانت نشون داد که وجود خدا قابل اثبات نیست. که پذیرفتن یا نپذیرفتن خدا یک انتخاب شخصیه که  از حوزه منطق خارجه و در حوزه ایمانه.

احتمالا کمی تعجب می‌کنین که این چه جور نجات دادن دینه! برای فهمیدن این، باید شرایط اجتماعی دوره کانت را بهتر بفهمیم. 

بعد از حکومت سیاه کلیسا، رونسانس اتفاق افتاد. رونسانس که خودش باید در یک پست جدا بحث بشه، یک جور بازگشت به کرامت انسان بود. بازگشت به انسانیت انسان. در شرایطی که کلیسا انسان را موجودی گناه آلوده که صرف زنده بودن باید توبه و انابه کنه معرفی می‌کرد، رونسانس به انسان کرامت می‌داد. رونسانس،  بازگشت هنر بود. بازگشت احترام به موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی (مخلوقات بشر) و در نهایت بازگشت علم و عقل و حتی تقابل عقل با دین کلیسا زده. فکر کنم باید بیشتر توضیح بدم.

یکی از مهمترین محصولات رونسانس، پیشرفت‌های علمی بود. بخصوص در علم فیزیک. مقابله کلیسا با درک نوین علم فیزیک از دنیا، یک مقابله شکست خورده بود. در همان زمانی که گالیله در دادگاه بود، در دانشگاه‌ها، علوم نوین (علیرغم خشم کلیسا) تدریس می‌شد. مقابله کلیسا با علوم نوین که هرروز درستیش بیشتر از دیروز ثابت می‌شد، ریزش شدیدی در پیروان مذهب ایجاد کرده بود.

کلیسا که تمرکزش را به جای آموزه‌های دینی (که بیشتر باید روح دین و اخلاقیات باشه) روی ظاهر دین (مراسم و مناسک مذهبی) گذاشته بود، در موضع بسیار ضعیفی قرار گرفته بود. افرادی که رسما اعلام بی‌دین بودن می‌کردن در این دوران آنچنان زیاد شده بود و یافته‌های نو علمی به نحوی جهان بینی کلیسا (برگرفته از کتاب مقدس) را تضعیف کرده بودن که این جدال داشت یک قربانی بزرگ می‌داد. با رفتن ایمان داشت اخلاقیات هم می‌رفت.

فقط تصورش را بکنین. در شرایطی که هر دانشگاه رفته ای به چشم خودش کائنات را رصد کرده بود، کلیسا هنوز حاضر نبود درک بطلمیوسی که از کتاب مقدس فهمیده می‌شد را کنار بذاره. روش‌های اثبات خدا که توسط کلیسا مطرح می‌شد، نقاط ضعفی داشت که فلاسفه دوران روشنگری (قبل از کانت) این ضعف‌ها را زیر نورافکن گذاشته بودن. 

برای یک لحظه جامعه ای را تصور کنین که تا امروز اخلاقیات درش براساس دین تعریف شده. یعنی یک فعل (مثلا نیکی به دیگران) اخلاقیه به این دلیل که دین اون را گفته. چنین جامعه ای وقتی بی دین بشه، اخلاقیات هم درش می‌میره.

در چنین شرایطی، چند قرن بعد از شروع رونسانس بود که یک کشیش ریاضیدان به اسم امانوئل کانت، یک فلسفه جدید مطرح کرد. فلسفه ای که اساسش بر این بود که به محدودیت درک انسان از دنیا رسمیت بده. این اصل نسبتا بدیهی (درک انسان از دنیا همیشه ناقصه) نتایج گریزناپذیری داشت. یکی از مهمترین نتایج این اصل این بود که اثبات وجود خدا ناممکنه. اینکه چطوری این نتیجه گرفته می‌شه را در بخش دوم صفحه اول (پست بعد) بحث می‌کنم. ولی دو نکته را باید امروز بگم.

اول اینکه لطفا شباهت شرایط زمانی کانت و شرایط زمانی ما را در نظر داشته باشین. دوم اینکه، علیرغم اینکه کانت نشون داد که خدا قابل اثبات نیست (یا به عبارتی، ایمان به خدا یک انتخابه نه یک نتیجه منطقی ناگزیر)، کانت جزو مبلغین دین بود. تبلیغ کانت ولی از منظر لزوم اخلاقیات بود. اهمیت این تبلیغ خاص از دین اینه که به جای تاکید روی ظواهر دین، تاکید را روی روح دستورات دین (اخلاقیات) قرار می‌ده. به علاوه، دلیل اخلاقی بودن یک  فعل این نیست که خدا اون را دستور داده. اول اخلاقی بودن یک فعل و لزومش فهمیده می‌شه و بعد این دلیل می‌شه برای حفظ ایمان. رویکردی که 180 متفاوته با اول ایمان بیاور و بعد کورکورانه تبعیت کن.

کانت نشون داد که سوالهایی هست که هیچکس نمی‌تونه جوابشون را بدونه. در چنین سوال‌هایی، به جای جستجوی جواب در حوزه منطق باید به جستجوی جواب در حوزه ایمان بریم. این ایمان می‌تونه، ایمان به خدا، به یک دین خاص و یا ایمان به نبودن خدا باشه. این ایمان، هرچه که هست، خارج از حوزه منطقه. یعنی در نهایت، جوابی که انتخاب می‌کنیم، جوابی نیست که برما ثابت شده باشه. جوابی است که انتخاب کردیم.

در چند آیه از آیات قرآن هم تعبیری شبیه این نظریه کانت اومده. به عنوان مثال رسالت رسول به این دلایله:

كما أرسلنا فيكم رسولاً يتلو عليكم آياتنا ويزكيكم ويعلمكم الكتاب والحكمة ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون بقره:151

مالم تکونوا تعلمون یعنی آنچه نمی‌توانستید بدانید. نمیگه "مالم تعلمون" آنچه نمی‌دانستید. می‌گه: مالم تکونوا تعلمون. یعنی نمی‌دانستید و نمی‌توانستید به خودی خود بدانید. پس چیزهایی هست که خارج از حیطه اثبات و منطق قرار می‌گیرن.و اصولا یکی از رسالات انبیا در این حوزه است.

با یک تذکر حرفم را تمام کنم. آنچه کانت در مورد قابل اثبات نبودن خدا (و کلا سوالات بزرگی از این قبیل) مطرح کرد، فلاسفه مدرن به دایره بسیار بزرگتری گسترش دادن و کلا مفهوم "اثبات" شدن یک گزاره را به چالش کشیدن (مثلا هایدگر). کار تا جایی رفت که  گودل (ریاضی دان) ثابت کرد که نه فقط در فلسفه که حتی در دنیای ریاضیات محض هم هیچ دستگاه ریاضیه کاملی وجود نداره (در صفحات بعد بحث خواهد شد). به عبارتی در هر مجموعه منطقی، همیشه گزاره هایی هست که نمیشه اثبات یا رد بشن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 3:33  توسط مغزی کوچک  | 

صفحه صفرم

وبلاگ قبل را که 15 ماه پیش بستم بی‌دلیل نبود. وقت لازم داشتم برای مطالعه. از حرف مزخرف زدن خوشم نمیومد (و نمیاد) و سوادم به ته رسیده بود. اصل حرفهام را هم زده بودم. در این مدت چون:

1. افکار نامرتبم را کمی مرتب کردم
2. اتفاقات مهمی افتاده و حرف‌هایی برای گفته شدن جمع شده
3. افکار نویی در حال شکل گیری هستن
4. و چون مثل همیشه، نوشتن کمکم می‌کنه که خودم را بهتر بفهمم

دوباره تصمیم گرفتم که بنویسم.

همچون گذشته، دغدغه‌ اصلیم، جامعه، دین و درک ما از دنیاست. همچون گذشته از سیاست بیزارم، ولی ناچارم برای آنچه دغدغه‌ اصلیم هست، وارد سیاست هم بشوم. 

همچون گذشته، نگاهم به همه مسائل همراه با سواله و نه لزوما با جواب. معتقدم که هیچکس جواب کاملی برای بزرگترین سوال‌های ما نداره. با این وجود، این سوال‌های خوبه که ما را راهنمایی می‌کنه به سمت جواب‌های خوب (و البته ذاتا ناقص).  همچون گذشته، قصدم تنلگر زدن به فکر شما و خودمه، نه بیشتر. چیزهایی که میدونم را باهاتون در میون میذارم، ولی چون مجموعه سوالاتم خیلی بزرگتر از مجموعه جواب‌هاست، بیش از هرچیز قراره بیقرارتون کنم (اگر اصولا این موضوعات براتون دغدغه هست).

برخلاف گذشته، اگر وارد بحثی بشم، واکاوانه‌تر به بحث می‌شینم و فرض را براین نمیذارم که خواننده حوصله دنبال کردن موضوع را دارد. برخلاف گذشته، دیر به دیر مطلب جدید می‌گذارم. 

قصدم از این نوشته‌ها، به راه کردن یا گمراه کردن کسی نیست. هدف خودخواهانه‎ام، کمک کردن به خودم برای فهمیدن دنیاست. شما هم می‌تونین کمکم کنین. همه سعیم را می‌کنم که تا حد ممکن بدون تعصب روی نذرات خودم، زاویه دید شما را بفهمم.

پست اول را به زودی شروع می‌کنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:12  توسط مغزی کوچک  |