X
تبلیغات
think - تئوری ذهن

think

مغزی کوچک در آرزوی درک دنیایی بزرگ

تئوری ذهن

تقریبا غیر ممکنه که بدون داشتن یک تئوری (احتمالا نانوشته) از ذهن زندگی کرد. منظورم از یک تئوری ذهن، یک نظریه است که میگه "ذهن چیست و چگونه کار میکند."

روابط ما با بقیه آدمها به شدت متاثر از یک همچین تئوری ایه. رفتارهای ما براساس فرضهایی شکل میگیره که مستقل از اینکه درست یا نادرست باشن دارن تئوری ما را شکل میدن. و شخصیت ما به شدت متاثر از چنین تئوری ایه. کسی که رفتار دوستانه ای با دیگران داره، دیگران را در مجموع موجودات خوبی میبینه. و کسی که رفتار پرخاشجویانه داره دیگران را در مجموع موجودات شری میبینه. 

چه جنگهایی در تاریخ در گرفته که منشائش در واقع اختلاف نظر در تئوری ذهن بوده. اصولا جنبشهای دموکراسی در اروپا (سه چهار قرن قبل تا به حال) همه متاثر از یک تغییر در تئوری ذهن بوده. یعنی با اومدن جان لاک تئوریهای جدیدی برای ذهن مطرح شد که جایگاه انسانها را در رده بندی اجتماعی عوض کرد و جایگاه پادشاه را به چالش کشید.

حتی در مسائل فردی هم این تئوریها اثر عمیقی دارن. اینکه بچه هامون را چطوری بزرگ کنیم متاثر از فرضیاتیه که در مورد ذهنشون داریم. حتی اینکه چه اهدافی را در زندگی دنبال کنیم. چطوری عاشق بشیم و غیره و غیرو همه و همه عمیقا متاثر چنین فرضیاتیه.

اگرچه هزاران تئوری در این مورد هست، میشه اینها را به طور کلی به سه شاخه اصلی تقسیم کرد. خلاصه ای از این سه شاخه را مینویسم. اصلا هم وارد مقایسه اینها نمیشم چون فکر کنم این نوشته در آینده ادامه پیدا کنه. 

1. روح و جسم. (دوالیزم)

در این نظریه انسان متشکل از جسم مادی و ماهیت مجردی به اسم روحه. روح ماهیتا با جسم فرق داره و بعد از مرگ هم به صورتی باقی میمونه. تصمیمهای انسان در سطح روح گرفته میشه و توسط جسم اجرا میشه. روح انسان در بدو تولد مجهز شده به قدرت تشخیص خوب از بد، درک منطق و ریاضی. یک قطبنمای درونی که ما را به راه درست هدایت میکنه و ضامن تکامل ماست. متاسفانه خواهشها و نیازهای جسمانی ما، روحمون را از مسیر متعالی اش منحرف میکنن و ما را به ورطه گمراهی میندازن. و به عبارتی ما روح باقی را فدای جسم فانی میکنیم. 

انسانها ممکنه قدرت روحی متفاوتی داشته باشن. ممکنه کسی با روح والاتری به دنیا بیاد و این حتی میتونه نتیجه اینکه در چه خانواده ای متولد شدین باشه. نظام طبقاتی هندو، پادشاهی اروپا و جایگاه ویژه امامان در تشیع مثالهای این موضوعه. حتی ممکنه کسی با روح شیطانی به دنیا بیاد (مثلا چون فرزند انسان بسیار بدی بوده یا مثلا در زندگی قبلش کارهای بدی کرده و یا مثلا ولدالزنا بوده و غیره).  بنابراین انسانها میتونن ذاتا خوب یا بد باشن. 

2. انسان: لوحی خالی (امپریسیزم)

در این نظریه ذهن انسان در بدو تولد خالی از همه چیزه. تجریبیات انسان کم کم این لوح خالی را پر میکنه و انسان را میسازه. حتی منطق هم نتیجه تجربیاته. فراتر از اون خوب و بد نتیجه آموزشها و تجربیات فردیه. اگر از روز اول تولد بهمون میگفتن لمس کردن دیگران کار بسیار زشتیه، وقتی تصادفا بدن یکی را لمس میکردیم شرمنده میشدیم. اگر بهمون آموزش داده بودن که بلند بودن مو بده، همه موهامون را میتراشیدیم (کما اینکه فرهنگهایی هست که این مشخصات را داشته باشه). بنابراین آنچیزی که فکر میکنیم به صورت یک قطبنمای داخلی داره کار میکنه در واقع نتیجه تجربیات شخصی و آموزشها و فرهنگ محیطه. انسان ذاتا نه خوبه نه بد، نه دانا به منطق و ریاضیه و نه هیچ چیز دیگه. این مسیر زندگیه که یک انسان را تبدیل میکنه به اون چیزی که هست.

این نظریه جان لاک بود که قبلا بهش یه اشاره مختصری کردم. اگر این نظریه را بپذیریم دیگه برده داری کار غیراخلاقی ای میشه. یا مثلا پادشاه نمیتونه مدعی بشه که چون خون پادشاهی در رگهاشه، مستحق تره به حاکم بودن. و خلاصه جنبشهای لیبرال دموکراسی از همینجا شروع شد.

3. انسان فرزند پاک طبیعت (رومانتیسیسم)

در این نظریه انسان موجودیه که سراسر پاکی و زلالیه. انسان ذاتا خوبه. فرزند طبیعتی که اون را خوب ساخته و در واقع انسان موجودیه که به طبیعت تعلق داره ولی اسیر زندگی مدرن شده. انسان از جنس عشق و هنره. میتونه غرق در زیبایی گل و طبیعت بشه و باید بشه. انسان یعنی موزیک و شعر و رنگ و غیره. اگر انسانی قتل مرتکب میشه به خاطر صدمات دور شدن از مادر طبیعت و غرق شدن در زندگی مدرنه. 

نقش این نگاه در پیشرفت هنر را نمیشه منکر شده. آثار این نگاه هنوز هم در زندگی روزمره ما هست.  تبلیغاتی که برای استفاده از مواد غذایی ارگانیک میشه مثلا. یا ترس از مواد غذایی اصلاح ژنتیک شده. یا هرچیز مصنوعی دیگه. طبیعی همیشه بهتر از مصنوعیه. چون طبیعت خوبه. انسان هم ذاتا از طبیعت اومده و بنابراین ذاتا خوبه.


در پایان اینکه میشه این نظریات را باهم ترکیب هم کرد و نظریات مرکبی ساخت. ولی معمولا نظریات مرکب به تناقضاتی میرسن چون این سه نظریه در پایین ترین سطوح با هم اختلافاتی دارن.

اونچیزی که در این بحث به نظر من خیلی جالب میاد، اثر این سه نگاه مختلف در زندگی فردی و اجتماعی ماست. حتی در انتخاب حاکمان. یا در سیاستهای حاکمان. اینکه با مردمشون چطوری رفتار کنن، چه چیزهایی را برشون مجاز بدونن و چه چیزهایی را ممنوع. این اون بخشی از این نوشته است که امیدوارم به فکرتون ببره.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:5  توسط مغزی کوچک  |