صفحه اول (بخش دوم)

قبل از اینکه بخوام وارد جزئیات فلسفه کانت بشم یه مرور خیلی کوتاه روی فلسفه قبل از کانت به نظر مفید میاد.

یه نقطه شروع خوب دکارته. در زمان دکارت فلسفه به یک هرج و مرجی رسیده بود. متون موجود فلسفی فراوون شده بود و تشخیص درست و نادرست کمی سخت. دکارت برای سامان دادن به این وضع گفت که بیاییم حرف‌های گذشته را بریزیم دور و از اول بر مبنای اندیشه ناب فلسفه بسازیم. یعنی بیاییم به همه چیز شک کنیم و از صفر مطلق شروع کنیم. یعنی حتی در وجود خودمون و دنیای پیرامونمون هم شک کنیم چون ممکنه همه چیز واقعا یه خواب باشه. بنابراین، از صفر شروع می‌کنیم، فقط قطعیات را قبول می‌کنیم و براساس اونها نتیجه می‌گیریم. می‌شه حدس زد که دکارت با این شیوه خیلی نمی‌تونست جلو بره. جمله معروف دکارت "من شک می‌کنم پس من وجود دارم" احتمالا تنها نتیجه ایه که واقعا دکارت تونست بهش برسه. راستش را بخواهین، در بقیه نتایجش کمی تا قسمتی تقلب کرده. مثلا دکارت گفت من به وجود خدا ایمان می‌آرم چون وجود خدا را در درونم به روشنی حس می‌کنم. بنابراین وجود خدا به لیست قطعیات دکارت وارد شد. همچنین موارد مشابه دیگه ای به لیست قطعیات اومد و براساسش نتایجی به دست اومد. خلاصه اینکه، اگرچه دکارت بانی مکتب شک بود، خودش خیلی هم شک نکرد! نتبجه فلسفه دکارت بیشتر از اونیکه شک باشه، اعتبار دادن به "مطلق اندیشه" بود. یعنی اینکه، با اندیشه محض میشه حقایق دنیا را فهمید.

در واکنش به فلسفه ذهن‌گرای دکارت، فلاسفه عصر روشنگری که مهمترین‌هاشون جان لاک و هیوم هستن اومدن. خلاصه حرف فلاسفه عصر روشنگری این بود که اندیشه محض می‌تونه کاملا به بیراهه بره. دلیلشون هم این بود که اندیشه متاثر از محیطه. مثلا اگه شما برین یه جای دنیا که کسی تا حالا اسم خدا را نشنیده، اون آدمها مثل دکارت وجود خدا را به روشنی حس نمی‌کنن که به نتایج دکارت برسن. لاک و هیوم به علوم دوران ما دسترسی نداشتن ولی اگر داشتن حتما میتونستن از هندسه غیراقلیدسی برای اثبات مدعاشون دلیل بیارن. در هندسه غیر اقلیدسی، اصول اولیه عوض میشه (مثلا دو خط موازی ممکنه با هم برخورد کنن) و نتایجی که گرفته می‌شه کاملا متفاوت از هندسه معمولیه. حالا، آیا ذهنی که هیچ تصوری از فضا و مکان نداره، فکر می‌کنه که هندسه واقعی اقلیدسیه یا نیست؟ اگر ذهن یه بچه تازه به دنیا اومده را می‌شد خوند، آیا تصورش از مکان براساس هندسه اقلیدسی بود یا غیر اقلیدسی؟ اضافه کنم که امروز ما می‌دونیم که بافت فضا در ابعاد بزرگ (کهکشانی) هندسه غیراقلیدسی داره. در ابعاد کوچیک (مثلا منظومه شمسی) میشه انحنای اندک فضا را ندیده گرفت و با هندسه اقلیدسی دنیا را تخمین زد.

در نتیجه، فلاسفه دوران روشنگری گفتن که فکر محض را باید کنار گذاشت. چه جایگزینی معرفی کردن؟ درک حسی از دنیای پیرامون. یعنی اگر چیزی هست که ما ازش درک حسی نداریم، صرف اینکه تصور واضحی ازش در ذهنمون هست نمیتونه دلیل قبول اون بشه. این اندیشه، ریشه های انقلاب علمی را دنیای غرب کاشت. حالا به جای نشستن یک گوشه و فکر کردن محض برای فهمیدن دنیا، دانشمندان سعی می‌کردن با آزمایش و اندازه گیری دنیا را بفهمن.

و اما کانت! فکر کنم مقدمه کمی طولانی شد! ولی لازم بود.

فلسفه کانت به نحوی یک واکنش به فلسفه دوران روشنگری بود. سوالی که کانت مطرح کرد این بود که ما چقدر می‌تونیم به ابزار حسی‌مون اعتماد کنیم؟ بذارین یه مثال بزنم. فرض کنین انسان اصلا چشم نداشت. تصور انسان از دنیا چی می‌بود؟ آیا زیبایی گل را می‌فهمید؟ آیا درکش از مکان و فضا همینی بود الانه هست؟

کانت گفت، درکی که براساس ابزارهای حسی شکل می‌گیره، به اون ابزارها محدود می‌شه. از کجا معلوم که یه حس دیگه ای مثلا یه جور فرا بینایی وجود نداشته باشه که ما انسانها اون را نداریم و بنابراین داریم دنیا را بدون اون فرا بینایی به نحو ناقصی می‌فهمیم. شما هرچقدر تلاش کنین، نمی‌تونین به یه سگ ریاضی و فیزیک یاد بدین چون این محدودیت درک اون حیوونه. از کجا معلوم که انسان محدود نباشه و بتونه همه چیز را بفهمه. خلاصه اینکه، اگر محدودیت ابزارهامون یادمون بره و نتایجی که می‌گیریم را سرش قسم حضرت عباس بخوریم، خیلی راحت به اشتباه افتادیم.

کانت مثالهای فراوانی زد که نشون بده که درک ما از دنیا محدوده و اصولا نمیتونه کامل باشه. یه جمله معروف ازش هست که میگه "اگر مغز انسان اونقدر ساده که بود می‌شد تحلیل بشه، انسان اونقدر کودن می‌بود که نتونه اون مغز را تحلیل کنه!". و اگر آدم نمیتونه حتی خودش را بفهمه، درک دنیا که دیگه جای خود داره. 

اگه بخوام اون مثال هندسه غیراقلیدسی را دوباره بزنم. کانت از ما می‎پرسه که چرا همه ما علاقه داریم به دنیای اطرافمون اقلیدسی فکر کنیم و جواب میده چون ابزارهای حسی ما (که محدود به ابعاد کوچک هستن) تصوری اقلیدسی از دنیای پیرامونشون شکل دادن. تصوری که ما امروزه می‌دونیم غلطه. بنابراین، کانت خلاصه می‌کرد که چون ذهنیت ما براساس حسمون شکل گرفته و حسمون ناقصه، هر نتیجه ای که بگیریم در پس یک علامت سوال بزرگه. بنابراین، کانت می‌گفت که اگرچه ابزارهای حسی ما بهمون می‌گن که هر معلولی یک علتی داره، ولی این براساس مشاهدات کاملی شکل نگرفته. هیچکس نمی‌تونه مدعی باشه که دنیا درکل هم محتاج علته. چون کسی نمیتونه کل دنیا را یکجا حس کنه. این در حیطه محدودیت‌های ابزارهای حسی ماست.

بنابراین هم قبول و رد وجود خدا می‌تونه غیر منطقی باشه. مثلا کسی که علیت را دلیل خدا می‌دونه، اولا نمیتونه اصل علیت را اثبات کنه. از اون بدتر نمی‌تونه توضیح بده که چرا خدا علت نمی‌خواد. واگر میشه تصور کرد که یه موجودی علت نخواد، چرا باید کل دنیا علت بخواد. به زبان امروزی، چرا باید انفجار بزرگ علت بخواد؟ مگر کسی این را آزمایش کرده یا حس کرده؟ و اگر کسی میتونه تصور کنه که خدایی هست که علت نخواد، چرا نمیشه تصور کرد که انفجار بزرگ علت نخواد. کانت تعداد زیادی از مسائل بزرگ فلسفی را اینجوری واکاوی کرد تا نشون بده که هر دوطرف قضیه می‌تونه غیر قطعی باشه.

با این نکته حرف را جمع کنم که کانت حرف روشنگران را که تنها با رجوع به ذهن نمی‌شه به حقیقت رسید را هم قبول داشت. کانت، راهی بینابین ارائه می‌کرد. رجوع به حسیات و فکر. در حالیکه محدودیت‌های هردو را به رسمیت بشناسیم.

نتیجه مهم کانت این بود که جواب سوالی مثل "خدا هست یا نیست؟" را نباید در حوزه منطق و علم جستجو کرد. جواب این سوال در حوزه ایمانه. و جوابی که شما انتخاب می‌کنین، هرچه که باشه ناشی از ایمانتون به اون جوابه. نه ناشی از بدیهی بودن یا اثبات شدن اون جواب.

در قسمت قبل گفتم که کانت در واقع جزو مبلغین دین بود. کانت از فلسفه اش استفاده می‌کرد تا دین را به حوزه ایمان بیاره و از اختلاطش با حوزه علم و منطق (که یه جورایی ریشه دردسرهای کلیسا بود) جلوگیری کنه.

صفحه اول (بخش اول)

از میون فلاسفه بزرگی که دنیا به خودش دیده، کسی که بیش از هرکسی منا جذب می‌کنه امانوئل کانت (فیلسوف شهیر آلمانی) هست. این قضیه خیلی هم تصادفی نیست. شباهت اوضاع اجتماعی ما به دوره کانت و نقش مهمی که کانت ایفا کرد (به عبارتی تشنگی من به ظهور کسی چون کانت در شرایط اجتماعی امروز) من را شیفته فلسفه کانت کرده. به این موضوع کمی بعدتر می‌رسم. ولی جالبه که بدونین که کانت دستی هم در ریاضیات و فیزیک و کیهان شناخت داشته. اگر وبلاگ قدیمی من را خونده باشین، دلیل دیگه علاقه من به این فیلسوف را می‌فهمین. کلا رابطه ریاضیات، فیزیک، کیهان شناخت و درک ما از هستی اونقدر پررنگه که اگر کسی دغدغه فهمیدن دنیا را داشته باشی از این مجموعه گریزی نداره.

ولی بذارین از رسالت اصلی کانت بگم. کانت شخصی به شدت مذهبی بود که برای نجات دین، شهامت بزرگی به خرج داد. کانت نشون داد که وجود خدا قابل اثبات نیست. که پذیرفتن یا نپذیرفتن خدا یک انتخاب شخصیه که  از حوزه منطق خارجه و در حوزه ایمانه.

احتمالا کمی تعجب می‌کنین که این چه جور نجات دادن دینه! برای فهمیدن این، باید شرایط اجتماعی دوره کانت را بهتر بفهمیم. 

بعد از حکومت سیاه کلیسا، رونسانس اتفاق افتاد. رونسانس که خودش باید در یک پست جدا بحث بشه، یک جور بازگشت به کرامت انسان بود. بازگشت به انسانیت انسان. در شرایطی که کلیسا انسان را موجودی گناه آلوده که صرف زنده بودن باید توبه و انابه کنه معرفی می‌کرد، رونسانس به انسان کرامت می‌داد. رونسانس،  بازگشت هنر بود. بازگشت احترام به موسیقی و نقاشی و مجسمه سازی (مخلوقات بشر) و در نهایت بازگشت علم و عقل و حتی تقابل عقل با دین کلیسا زده. فکر کنم باید بیشتر توضیح بدم.

یکی از مهمترین محصولات رونسانس، پیشرفت‌های علمی بود. بخصوص در علم فیزیک. مقابله کلیسا با درک نوین علم فیزیک از دنیا، یک مقابله شکست خورده بود. در همان زمانی که گالیله در دادگاه بود، در دانشگاه‌ها، علوم نوین (علیرغم خشم کلیسا) تدریس می‌شد. مقابله کلیسا با علوم نوین که هرروز درستیش بیشتر از دیروز ثابت می‌شد، ریزش شدیدی در پیروان مذهب ایجاد کرده بود.

کلیسا که تمرکزش را به جای آموزه‌های دینی (که بیشتر باید روح دین و اخلاقیات باشه) روی ظاهر دین (مراسم و مناسک مذهبی) گذاشته بود، در موضع بسیار ضعیفی قرار گرفته بود. افرادی که رسما اعلام بی‌دین بودن می‌کردن در این دوران آنچنان زیاد شده بود و یافته‌های نو علمی به نحوی جهان بینی کلیسا (برگرفته از کتاب مقدس) را تضعیف کرده بودن که این جدال داشت یک قربانی بزرگ می‌داد. با رفتن ایمان داشت اخلاقیات هم می‌رفت.

فقط تصورش را بکنین. در شرایطی که هر دانشگاه رفته ای به چشم خودش کائنات را رصد کرده بود، کلیسا هنوز حاضر نبود درک بطلمیوسی که از کتاب مقدس فهمیده می‌شد را کنار بذاره. روش‌های اثبات خدا که توسط کلیسا مطرح می‌شد، نقاط ضعفی داشت که فلاسفه دوران روشنگری (قبل از کانت) این ضعف‌ها را زیر نورافکن گذاشته بودن. 

برای یک لحظه جامعه ای را تصور کنین که تا امروز اخلاقیات درش براساس دین تعریف شده. یعنی یک فعل (مثلا نیکی به دیگران) اخلاقیه به این دلیل که دین اون را گفته. چنین جامعه ای وقتی بی دین بشه، اخلاقیات هم درش می‌میره.

در چنین شرایطی، چند قرن بعد از شروع رونسانس بود که یک کشیش ریاضیدان به اسم امانوئل کانت، یک فلسفه جدید مطرح کرد. فلسفه ای که اساسش بر این بود که به محدودیت درک انسان از دنیا رسمیت بده. این اصل نسبتا بدیهی (درک انسان از دنیا همیشه ناقصه) نتایج گریزناپذیری داشت. یکی از مهمترین نتایج این اصل این بود که اثبات وجود خدا ناممکنه. اینکه چطوری این نتیجه گرفته می‌شه را در بخش دوم صفحه اول (پست بعد) بحث می‌کنم. ولی دو نکته را باید امروز بگم.

اول اینکه لطفا شباهت شرایط زمانی کانت و شرایط زمانی ما را در نظر داشته باشین. دوم اینکه، علیرغم اینکه کانت نشون داد که خدا قابل اثبات نیست (یا به عبارتی، ایمان به خدا یک انتخابه نه یک نتیجه منطقی ناگزیر)، کانت جزو مبلغین دین بود. تبلیغ کانت ولی از منظر لزوم اخلاقیات بود. اهمیت این تبلیغ خاص از دین اینه که به جای تاکید روی ظواهر دین، تاکید را روی روح دستورات دین (اخلاقیات) قرار می‌ده. به علاوه، دلیل اخلاقی بودن یک  فعل این نیست که خدا اون را دستور داده. اول اخلاقی بودن یک فعل و لزومش فهمیده می‌شه و بعد این دلیل می‌شه برای حفظ ایمان. رویکردی که 180 متفاوته با اول ایمان بیاور و بعد کورکورانه تبعیت کن.

کانت نشون داد که سوالهایی هست که هیچکس نمی‌تونه جوابشون را بدونه. در چنین سوال‌هایی، به جای جستجوی جواب در حوزه منطق باید به جستجوی جواب در حوزه ایمان بریم. این ایمان می‌تونه، ایمان به خدا، به یک دین خاص و یا ایمان به نبودن خدا باشه. این ایمان، هرچه که هست، خارج از حوزه منطقه. یعنی در نهایت، جوابی که انتخاب می‌کنیم، جوابی نیست که برما ثابت شده باشه. جوابی است که انتخاب کردیم.

در چند آیه از آیات قرآن هم تعبیری شبیه این نظریه کانت اومده. به عنوان مثال رسالت رسول به این دلایله:

كما أرسلنا فيكم رسولاً يتلو عليكم آياتنا ويزكيكم ويعلمكم الكتاب والحكمة ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون بقره:151

مالم تکونوا تعلمون یعنی آنچه نمی‌توانستید بدانید. نمیگه "مالم تعلمون" آنچه نمی‌دانستید. می‌گه: مالم تکونوا تعلمون. یعنی نمی‌دانستید و نمی‌توانستید به خودی خود بدانید. پس چیزهایی هست که خارج از حیطه اثبات و منطق قرار می‌گیرن.و اصولا یکی از رسالات انبیا در این حوزه است.

با یک تذکر حرفم را تمام کنم. آنچه کانت در مورد قابل اثبات نبودن خدا (و کلا سوالات بزرگی از این قبیل) مطرح کرد، فلاسفه مدرن به دایره بسیار بزرگتری گسترش دادن و کلا مفهوم "اثبات" شدن یک گزاره را به چالش کشیدن (مثلا هایدگر). کار تا جایی رفت که  گودل (ریاضی دان) ثابت کرد که نه فقط در فلسفه که حتی در دنیای ریاضیات محض هم هیچ دستگاه ریاضیه کاملی وجود نداره (در صفحات بعد بحث خواهد شد). به عبارتی در هر مجموعه منطقی، همیشه گزاره هایی هست که نمیشه اثبات یا رد بشن.