قبلا وعده داده بودم که مسئله روح شماره 5 هم داره! پست قبل هم یه جورایی مقدمه اش بود.
نتیجه پست قبل این بود که معنی "انسان" و کلا هر حیوان دیگه ای داره هرروز نزدیکتر میشه به "روبات بایولوژیک." روباتی که از طریق ژنهاش و در ساختار مغزش برنامه ریزی شده. مثلا خرگوش برنامه ریزی شده که با دیدن روباه فرار کنه و صدالبته این برنامه را موقع تولید مثل به بچه اش منتقل میکنه. یا مثلا انسان برنامه ریزی شده که با دیدن فرزندش درش حس محبت ایجاد بشه تا از این فرزند بهتر نگهداری کنه و شانس بقای فرندش و یا به عبارتی ژنهاش (و منجمله همین برنامه ای که گفتم را) زیادتر کنه.
آنچیزی که این وسط خیلی شگفت انگیزه "اگاهی از خود"ه. شاید در وحله اول خیلی شگفت انگیز به نظر نرسه. بلاخره حیوانات نسبت به اطرافشون آگاهی دارن. این آگاهی را لازم دارن تا از خودشون بهتر محافظت کنن و در نتیجه ژنشون را حفظ و به نسل بعد منتقل کنن. بنابراین برنامه "آگاهی از پیرامون" به موجودات شانس بقای بیشتر میده و این "برنامه" شانس کپی شدن بیشتری پیدا میکنه. بنابراین گوش و چشم و خلاصه سایر حواس شکل گرفتن تا اگاهی از پیرامون بهتر و بهتر بشه.
به طور مشابه مسئله "آگاهی از خود" برنامه بسیار مفیدیه. "آگاهی از خود" یعنی حساسیت بیشتر نسبت به مسئله بقا. موجودی که "خود"ش را درک میکنه، بیشتر برای بقای "خودش" تلاش میکنه. یعنی چیز شگفتی در وحله اول به نظر نمیاد. به عبارتی "آگاهی از خود" شکل گرفته چون برنامه مفیدی بوده.
حتی اگر مسئله "آگاهی از خود" براتون خیلی شگفت انگیز نباشه، مطمئنم منکر وجودش نیستین و اهمیتش در جهان بینی تون را قبول دارین. مثلا پذیرفتن یا نپذیرفتن روح خیلی متاثر دیدگاهتون روی این مسئله است. در یکی از شماره های قبلی "مسئله روح" به این نتیجه رسیدم که اگر معتقدین میشه یه روباتی ساخت که وجود خودش را درک میکنه، برای توصیف دنیای پیرامونتون احتیاج به روح ندارین. این یعنی شما معتقدین که پیچیدگی بیش از اندازه مغز باعث شده که چنین درکی به وجود بیاد و با تکرار این پیچیدگی در ماشین، "درک از خود" هم شکل میگیره. ولی اگر معتقدین که ساختن روبات خودآگاه ماهیتا غیرممکنه، شما به حضور چیزی فراتر از ماده که پشت فرمان ماشین بدن نشسته اعتقاد دارین. طبیعتا اگر مسئله "آگاهی از خود" به نظرتون مسئله خیلی شگفتی نیاد، راحتتر میتونین معتقد باشین که ساختن چنین روباتی ممکنه.
ولی آیا واقعا آگاهی از خود مسئله ساده ایه؟ فکر کنم سختی و شگفتی موضوع وقتی بیشتر مشخص بشه که فرض کنیم میشه روبات خود آگاه ساخت. چنین نگاهی را وقتی به انسان (روبات بایولوژیک) اعمال کنیم نتیجه اش این میشه که دانسته ها و احساسات و خلاصه تمام بشریت انسان قابل توصیف در قالب فعل و انفعالات نرونهای مغز و یا اگه بخواهیم موشکافانه تر نگاه کنیم، قابل توصیف در روابط اتمهایی هست که یک انسان را ساخته.
حالا میخواهیم یک آزمایش ذهنی ترتیب بدیم. اینکه این آزمایش اجراش چقدر سخته مهم نیست چون صرفا یک آزمایش ذهنیه.
بیایین فرض کنین من یه نرم افزاری نوشتم که عملکرد و کنش و واکنش تمام اتمهایی که یک انسان را تشکیل داده شبیه سازی میکنه. به این انسان به چشم یک جعبه سیاه فکر کنین که یه سری ورودی داره (مثلا یه چیزهایی میبینه یا میشنوه و غیره) و یه سری خروجی تولید میکنه (مثلا یه تصمیمی میگیره و یا یک کاری میکنه). به طور مشابه این نرم افزار را هم به چشم یک جعبه سیاه نگاه کنین. احتمالا اجرای چنین نرم افزار سنگینی روی سریعترین کامپیوترهای قابل تصور هم خیلی کند خواهد بود. مثلا ممکنه مدل کردن یک هزارم ثانیه از کنش و واکنش اتمهای یک انسان، صدها سال طول بکشه.
اگر معتقدین که خودآگاهی ما نتیجه پیچیدگی ذهنمونه، باید بپذیرین که این نرم افزار هم خودآگاهه. هضمش راحت نیست. تا وقتی که همه چیز در قالب سخت افزار بود، هضمش راحت تر بود چون داشتیم در مورد یک ماهیت فیزیکی حرف میزدیم. ولی حالا که شده نرم افزار، باورکردنش سخت تر شده. اصولا چه چیزی داره نسبت به خودش درک تولید میکنه؟!!
بذارین این آزمایش را کمی عوض کنیم. فرض کنین که من یک سری موجود نرم افزاری تولید کردم که تمام وجودشون در اینه که یک برنامه کامپیوترین. حالا این برنامه ها را در یک فضای رقابت و کپی شدن نسبت به هم قرارشون میدم. طبیعتا تکامل داروینی اتفاق میوفته و برنامه های بهتر باقی میمونن. تا اینجا را آزمایشهای مختلفی که انجام هم شدن تایید میکنه. همونطوری که انتظار میره، نرم افزارهای بسیار پیچیده و جالبی تولید میشن. ولی آیا هرگز میرسیم به یک نرم افزاری که "بدونه" که وجود داره؟ اصولا چنین دانستنی یعنی چه؟
حتی بالاتر، آیا میرسیم به نرم افزاری که مثل انسان نه فقط "میدونه" هست، بلکه قوانین دنیای پیرامونش را هم درک میکنه و مثلا یه روزی میفهمه که بیشتر از یک نرم افزار نیست؟ اصولا "دانستن" و "فهمیدن" در این دنیای نرم افزار چه معنی ای داره؟ درک قوانین این دنیا چی؟
این حرف من شبیه دنیای فیلم ماتریکس نیست. در اون دنیا یه سری موجودات فیزیکی بودن که توسط یک نرم افزار تصوراتشون شکل میگرفت. حرف من داره دنیایی را تصور میکنه که درش هیچ موجود فیزیکی ای نیست. وجود یک برنامه فقط در همون برنامه بودنشه ولی این موجودات نرم افزاری، احساسات دارن. میترسن، امیدوار میشن، از مرگ بدشون میاد، عاشق میشن، جنایت مرتکب میشن، دچار عذاب وجدان میشن، و از همه مهمتر و عجیبتر "میدونن که هستن".
نمیتونم به نتیجه خاصی برسم. فقط میخوام بگم "اگاهی نسبت به من" خیلی عجیبتر از اونیه که در نگاه اول به نظر میاد. همونقدر که سخته که بپذیرم که در دنیای تکامل برنامه ها، یک نرم افزاری شکل بگیره که خودآگاهه، پذیرفتن این موضوع در مورد دنیای فعلی هم سخته. آیا پروسه تکامل میتونه چنین فرزند شگفتی بدنیا بیاره؟ اگر نه، این یعنی تکامل تنها میرسه به یک سری روبات بایولوژیک که صرفا دارن برنامه های خاصی را (بدون هیچ درکی از خودشون و یا از اون کار) انجام میدن. یک سری مدارهایی که برنامه ریزی شدن تا بخورن، تولید مثل کنن، استراحت کنن و غیره و غیره.
به نظر میرسه که مسئله خودآگاهی اینقدر در ما عمیق و ریشه ایه که مسئله را کمی بیش از حد ساده فرض میکنیم. تلاش من برای رفتن به دنیای نرم افزاری صرفا برای این بود که بگم خودآگاهی اصلا بدیهی نیست. بلکه شگفت ترین شگفتی هاست.