نقش والدین

حوالی سال 1997، متاثر از بالارفتن آمار اعتیاد به مواد مخدر و س ک س بدون محافظت در بین نوجوانان، یک  تحقیقات 25 میلیون دلاری در مورد اثر رابطه والدین و فرزندان بر این ناهنجاریها انجام شد. خلاصه نتیجه این تحقیقات این بود که "میزان این ناهنجاریها در خانواده هایی که والدین رابطه مثبتی با فرزندانشان دارند و محبت فراوان به آنها نشان میدهند به شدت کمتر از خانواده هایی است که والدین رابطه مثبتی با فرزندانشان ندارند."

حدس میزنم که شما هم از نتیجه این تحقیقات تعجب نکرده باشید. ولی گروهی از دانشمندان بودند که نتایج این تحقیقات را نپذیرفتند. این گروه با استناد به یافته های علم "رفتار ژنتیک Behavioural genetics" نقش والدین را در این ناهنجاریها بسیار ناچیز میدانستند. به قول یکی از این دانشمندان:

"شاید نتیجه این تحقیقات را اگر با کلمات دیگری (ولی بازهم با دقت و به درستی) بنویسیم کمتر جالب به نظر برسند. مثلا فرض کنید همان نتایج را اینطور گزارش کنیم: جوانانی که رابطه خوبی با والدینشان ندارند بیشتر در معرض ناهنجاری هستند. حتی بدتر، اگر همان نتایج را بازهم با جملات دیگری گزارش کنیم کلا بی ارزش میشوند. مثلا فرض کنید مشاهداتمان را اینگونه گزارش کنیم: بچه هایی که درگیر مواد مخدر هستند رابطه خوبی با والدینشان ندارند."

دقت کنید که مشاهدات همان است که بود، صرفا نحوه گزارش شدنش عوض شده! یعنی بایاس ذهنی ماست که یک گزارش را بر دیگری ترجیح میدهد (نه یافته های علمی).

محققین رفتار ژنتیک منکر نقش والدین در شکل گیری بچه ها نیستند ولی دلایل محکمی دارند که این نقش خیلی کمتر از آنچیزی است که ما به طور عادی فرض میکنیم (به قول خودشان فقط حدود 10 درصد). به طور خاص، این محققین برروی دوقلوهای همسانی که در خانواده های متفاوتی بزرگ شده اند تحقیق میکنند. تفاوت این دوقلوها بسیار کمتر از آنچیزی است که جای بزرگی برای نقش والدین باقی بماند! 

شاید بگویید که به چشم خودتان دیده اید که رفتار والدین روی بچه ها اثر دارد. مثلا اینکه بچه یک خانواده عصبانی، پرخاشگر است. جواب این محققین این است که این عصبانیت بیش از اینکه نتیجه یادگیری از والدین باشد، ارثی است که از والدین به بچه رسیده! اینکه چقدر از این پرخاشجویی نتیجه ژن است و چقدر نتیجه آموزش را میتوان با تحقیق برروی دوقولوهای یکسانی که در خانواده های متفاوتی بزرگ شده اند یافت. این محققین معتقدند که به طور متوسط شخصیت یک انسان به این صورت شکل میگیرد: حدود 50% اثر ژن، حدود 10% اثر والدین و حدود 40% اثر تجربیات فردی (دوست، معلم، تفکرات شخصی، ....)

مسئله روح (5)

قبلا وعده داده بودم که مسئله روح شماره 5 هم داره! پست قبل هم یه جورایی مقدمه اش بود. 

نتیجه پست قبل این بود که معنی "انسان" و کلا هر حیوان دیگه ای داره هرروز نزدیکتر میشه به "روبات بایولوژیک." روباتی که از طریق ژنهاش و در ساختار مغزش برنامه ریزی شده. مثلا خرگوش برنامه ریزی شده که با دیدن روباه فرار کنه و صدالبته این برنامه را موقع تولید مثل به بچه اش منتقل میکنه. یا مثلا انسان برنامه ریزی شده که با دیدن فرزندش درش حس محبت ایجاد بشه تا از این فرزند بهتر نگهداری کنه و شانس بقای فرندش و یا به عبارتی ژنهاش (و منجمله همین برنامه ای که گفتم را) زیادتر کنه.  

آنچیزی که این وسط خیلی شگفت انگیزه "اگاهی از خود"ه. شاید در وحله اول خیلی شگفت انگیز به نظر نرسه. بلاخره حیوانات نسبت به اطرافشون آگاهی دارن. این آگاهی را لازم دارن تا از خودشون بهتر محافظت کنن و در نتیجه ژنشون را حفظ و به نسل بعد منتقل کنن. بنابراین برنامه "آگاهی از پیرامون" به موجودات شانس بقای بیشتر میده و این "برنامه" شانس کپی شدن بیشتری پیدا میکنه. بنابراین گوش و چشم و خلاصه سایر حواس شکل گرفتن تا اگاهی از پیرامون بهتر و بهتر بشه. 

به طور مشابه مسئله "آگاهی از خود" برنامه بسیار مفیدیه. "آگاهی از خود" یعنی حساسیت بیشتر نسبت به مسئله بقا. موجودی که "خود"ش را درک میکنه، بیشتر برای بقای "خودش" تلاش میکنه. یعنی چیز شگفتی در وحله اول به نظر نمیاد. به عبارتی "آگاهی از خود" شکل گرفته چون برنامه مفیدی بوده.

حتی اگر مسئله "آگاهی از خود" براتون خیلی شگفت انگیز نباشه، مطمئنم منکر وجودش نیستین و اهمیتش در جهان بینی تون را قبول دارین. مثلا پذیرفتن یا نپذیرفتن روح خیلی متاثر دیدگاهتون روی این مسئله است. در یکی از شماره های قبلی "مسئله روح" به این نتیجه رسیدم که اگر معتقدین میشه یه روباتی ساخت که وجود خودش را درک میکنه، برای توصیف دنیای پیرامونتون احتیاج به روح ندارین. این یعنی شما معتقدین که پیچیدگی بیش از اندازه مغز باعث شده که چنین درکی به وجود بیاد و با تکرار این پیچیدگی در ماشین، "درک از خود" هم شکل میگیره. ولی اگر معتقدین که ساختن روبات خودآگاه ماهیتا غیرممکنه، شما به حضور چیزی فراتر از ماده که پشت فرمان ماشین بدن نشسته اعتقاد دارین. طبیعتا اگر مسئله "آگاهی از خود" به نظرتون مسئله خیلی شگفتی نیاد، راحتتر میتونین معتقد باشین که ساختن چنین روباتی ممکنه.

ولی آیا واقعا آگاهی از خود مسئله ساده ایه؟ فکر کنم سختی و شگفتی موضوع وقتی بیشتر مشخص بشه که فرض کنیم میشه روبات خود آگاه ساخت. چنین نگاهی را وقتی به انسان (روبات بایولوژیک) اعمال کنیم نتیجه اش این میشه که دانسته ها و احساسات و خلاصه تمام بشریت انسان قابل توصیف در قالب فعل و انفعالات نرونهای مغز و یا اگه بخواهیم موشکافانه تر نگاه کنیم، قابل توصیف در روابط اتمهایی هست که یک انسان را ساخته. 

حالا میخواهیم یک آزمایش ذهنی ترتیب بدیم. اینکه این آزمایش اجراش چقدر سخته مهم نیست چون صرفا یک آزمایش ذهنیه.

بیایین فرض کنین من یه نرم افزاری نوشتم که عملکرد و کنش و واکنش تمام اتمهایی که یک انسان را تشکیل داده شبیه سازی میکنه. به این انسان به چشم یک جعبه سیاه فکر کنین که یه سری ورودی داره (مثلا یه چیزهایی میبینه یا میشنوه و غیره) و یه سری خروجی تولید میکنه (مثلا یه تصمیمی میگیره و یا یک کاری میکنه). به طور مشابه این نرم افزار را هم به چشم یک جعبه سیاه نگاه کنین. احتمالا اجرای چنین نرم افزار سنگینی روی سریعترین کامپیوترهای قابل تصور هم خیلی کند خواهد بود. مثلا ممکنه مدل کردن یک هزارم ثانیه از کنش و واکنش اتمهای یک انسان، صدها سال طول بکشه. 

اگر معتقدین که خودآگاهی ما نتیجه پیچیدگی ذهنمونه، باید بپذیرین که این نرم افزار هم خودآگاهه. هضمش راحت نیست. تا وقتی که همه چیز در قالب سخت افزار بود، هضمش راحت تر بود چون داشتیم در مورد یک ماهیت فیزیکی حرف میزدیم. ولی حالا که شده نرم افزار، باورکردنش سخت تر شده. اصولا چه چیزی داره نسبت به خودش درک تولید میکنه؟!!

بذارین این آزمایش را کمی عوض کنیم. فرض کنین که من یک سری موجود نرم افزاری تولید کردم که تمام وجودشون در اینه که یک برنامه کامپیوترین. حالا این برنامه ها را در یک فضای رقابت و کپی شدن نسبت به هم قرارشون میدم. طبیعتا تکامل داروینی اتفاق میوفته و برنامه های بهتر باقی میمونن. تا اینجا را آزمایشهای مختلفی که انجام هم شدن تایید میکنه. همونطوری که انتظار میره، نرم افزارهای بسیار پیچیده و جالبی تولید میشن. ولی آیا هرگز میرسیم به یک نرم افزاری که "بدونه" که وجود داره؟ اصولا چنین دانستنی یعنی چه؟

 حتی بالاتر، آیا میرسیم به نرم افزاری که مثل انسان نه فقط "میدونه" هست، بلکه قوانین دنیای پیرامونش را هم درک میکنه و مثلا یه روزی میفهمه که بیشتر از یک نرم افزار نیست؟ اصولا "دانستن" و "فهمیدن" در این دنیای نرم افزار چه معنی ای داره؟ درک قوانین این دنیا چی؟

این حرف من شبیه دنیای فیلم ماتریکس نیست. در اون دنیا یه سری موجودات فیزیکی بودن که توسط یک نرم افزار تصوراتشون شکل میگرفت. حرف من داره دنیایی را تصور میکنه که درش هیچ موجود فیزیکی ای نیست. وجود یک برنامه فقط در همون برنامه بودنشه ولی این موجودات نرم افزاری، احساسات دارن. میترسن، امیدوار میشن، از مرگ بدشون میاد، عاشق میشن، جنایت مرتکب میشن، دچار عذاب وجدان میشن، و از همه مهمتر و عجیبتر "میدونن که هستن".

نمیتونم به نتیجه خاصی برسم. فقط میخوام بگم "اگاهی نسبت به من" خیلی عجیبتر از اونیه که در نگاه اول به نظر میاد. همونقدر که سخته که بپذیرم که در دنیای تکامل برنامه ها، یک نرم افزاری شکل بگیره که خودآگاهه، پذیرفتن این موضوع در مورد دنیای فعلی هم سخته. آیا پروسه تکامل میتونه چنین فرزند شگفتی بدنیا بیاره؟ اگر نه، این یعنی تکامل تنها میرسه به یک سری روبات بایولوژیک که صرفا دارن برنامه های خاصی را (بدون هیچ درکی از خودشون و یا از اون کار) انجام میدن. یک سری مدارهایی که برنامه ریزی شدن تا بخورن، تولید مثل کنن، استراحت کنن و غیره و غیره.

به نظر میرسه که مسئله خودآگاهی اینقدر در ما عمیق و ریشه ایه که مسئله را کمی بیش از حد ساده فرض میکنیم. تلاش من برای رفتن به دنیای نرم افزاری صرفا برای این بود که بگم خودآگاهی اصلا بدیهی نیست. بلکه شگفت ترین شگفتی هاست. 

دنیای احتمالی

این پست را به عنوان یک پست مستقل بخونین. ولی مقدمه ایه برای پست بعدی که قسمت بعد "مسئله روح" قراره باشه.

************************************************************************

اولین باری که دنیا در قالب معادلات دیفرانسیل فهمیده شد، این ذهنیت هم زائیده شد که میشه آینده دنیا را از روی حال حاضرش حساب کرد. معروفه که لاپلاس گفته (نقل به مضمون!): اگر سرعت و مکان همه اتمهای دنیا را به من بدین و یک کامپیوتر قوی، میتونم تمام آینده دنیا را براتون حساب کنم. 

ایده لاپلاس این بود که میتونه مکان و سرعت همه ذرات دنیا را بذاره تو یه سری معادله دیفرانسیل و مکان و سرعت همه ذرات را برای یک لحظه کوتاه بعد حساب کنه. و بعد این نتایج را  دوباره بذاره تو معادلاتش و مکان و سرعت همه ذرات را در یک لحظه کوتاه بعد هم حساب کنه و به این ترتیب با دونستن مکان و سرعت همه ذرات دنیا در همه لحظات، کل تاریخ آینده را بنویسه. البته لاپلاس میدونست که نه چنین کامپیوتری داره و نه وسیله ای که  مکان و سرعت همه ذرات دنیا را براش جمع کنه. منظور لاپلاس صرفا این بود که آینده در دل حال نوشته شده. که دنیا مجبوره.

اولین اعتراضات به این حرف از جنس استدلالهای مرسوم اختیار بود. به قولی، لاپلاس درک نکرده بود که انسان مختاره و تصمیماتی میگیره که در قالب هیچ فرمولی نمیگنجه. به گفته این گروه، روش لاپلاس فقط روی دنیای بیجان کار میکرد. به محض اینکه موجودی با قدرت اختیار به مجموعه اضافه میشد، همه چیز غیرقابل محاسبه میشد. یک عمل پیش بینی نشده از این موجود، همه معادلات آینده را برای همیشه به هم میریخت. 

طرفداران نگاه لاپلاسی هم در دفاع از نگاه خودشون، اختیار را به چالش میکشیدن و میگفتن که اختیار توهمی بیش نیست. تصمیمهای ما نتیجه شرایط ذهنیمونه که اون ناشی از کنار هم نشستن اتمها در یک حالت خاص هست و این کنار هم نشستنها هم ربط داره به اینکه یه لحظه قبل اتمها چطوری بودن. این یعنی مغز ما قابل توصیف با معادلات دیفرانسیله. 

این بحثی نبود که به نتیجه بتونه برسه. دو طرف بحث براساس فرضیات متفاوتی وارد بحث شده بودن. یکی دنیا را مادی میدید و قابل توصیف با ترتیب و توالی اتمها و یکی معتقد بود به چیزی به اسم روح که پشت ماشین بدن نشسته و تصمیمات بدن را میگیره.  از دید این گروه دوم اگرچه تصمیمها توسط مغز به بدن داده میشد، ولی قبلش روح این تصمیم را به مغز ابلاغ میکرد. پیروان این کمپ، البته قبول داشتن که دنیای بیجان مجبور به جبر لاپلاسه. ولی تا وقتی که یک موجود مختار سیستم را به هم نزنه و معادلات را بی ارزش نکنه. حالا این بحث بی نتیجه را داشته باشین. فیزیک مدرن اومد و کلا زیرآب حرف لاپلاس را زد. حالا چرا دارم وارد این بحث میشم، کمی بعدتر روشن میشه.

فیزیک مدرن نشون داد که ماهیتا ممکن نیست که مکان و سرعت یک ذره را بدونیم. هرچه مکان را دقیقتر بدونیم، اطلاعاتمون از سرعت کمتر میشه و هرچه سرعت را دقیقتر بدونیم، اطلاعاتمون از مکان کمتر میشه.  این ندانستن ناشی از ضعف دستگاه های اندازه گیری نیست. ذاتیه سیستمه. موضوع در این حد جدیه، که بعضی از فیزیک دانان معتقدا که هیچ دانای مطلقی نمیتونه وجود داشته باشه، حتی خدا. [در پرانتز بگم که این گروه دارن کمی تندروی میکنن. اگه لازم میدونین در این مورد توضیح بیشتر میدم ]

هرچه که باشه، فیزیک مدرن داره به ما میگه که دنیا در ذاتش تصادفیه. بنابراین نه میشه حال را دونست و نه میشه آینده را با قطعیت حساب کرد. حتی اگر در همه دنیا هم یک موجود زنده و مختار وجود نداشته باشه. اضافه کنم که این عدم قطعیتی که در ذات دنیا هست خودش را در ابعاد کوچک بیشتر نشون میده. مثلا یک اتم به شدت متاثر از این عدم قطعیته ولی یک توپ فوتبال نه چندان. بنابراین میشه با قطعیت نزدیک به یقینی حساب کرد که توپ فوتبالی که بهش ضربه زدیم چه مسیری را طی میکنه. 

دقت کنین که اگر صرفا از دید ابعاد (بزرگ یا کوچک) به مسئله نگاه کنیم، انسان در دایره محسبات لاپلاسی میمونه چون عدم قطعیت بزرگی مشمول حالش نمیشه. بنابراین انسان مجبوره، مگر اینکه واقعا به وجود روح معتقد باشیم. 

داستان اینجا تموم نمیشه. تئوریهای مدرن ذهن سعی کردن که رفتارهای ما را رمزگشایی کنن و جایگزینی برای اون روحی که داره به مغز ما دستور میده پیدا کنن. در این راه هم موفقیت هایی داشتن. مصرف یک دارو میتونه شما را عصبانی و پرخاشگر کنه. مصرف یک ماده شیمیایی شما را راستگوتر میکنه. مصرف یک ماده دیگه شما را نسبت به آینده بی تفاوت میکنه. یکی دیگه شما را خوشحال و سرزنده میکنه. یکی شما را ناامید میکنه. عمیقترین احساسات ما قابل توصیف با مواد شیمیایی هستن (موضوعی که خیلی برای معتقدین به روح دلچسب نیست).

در قرن اخیر، ما از نگاهی که دنیای ماده را در ذاتش مجبور و روح را باعث اختیار موجوداتی چون انسان میدونست رسیدیم به نگاهی که درش دنیای ماده در ابعاد اتمی تصادفیه ولی موجودات بزرگ (از جمله انسان) مجبور. مشابه این چرخش زاویه دید در مسئله تکامل هم هست. قبل از تئوری تکامل انسان موجود کاملی بود که از آسمان به زمین افتاده بود. داروین ولی گفت که انسان میمونیه که از جنگل خودش را بالا کشیده. فلشی که از بالا به پایین بود، حالا از پایین به بالا بود. 

انسانی که در این قرن میشناسیم، خیلی با انسانی که یک قرن قبل میشناختیم فرق داره. انسانی که میشناسیم هرروز داره نزدیکتر میشه به یک روبات بیولوژیک. صدالبته یک روبات خیلی پیچیده ولی یک روبات. یک بدن بدون یک راننده به اسم روح. بدنی که تصمیماتش را خودش میگیره و این تصمیمات نتیجه یک مجموعه از فعل و انفعالات شیمیایی هستن. خلاصه شدن در ترکیب و توالی اتمها.

در پست بعد میخوام بگم چرا پذیرفتن این نگاه اونقدر هم که مبلغینش فکر میکنن ساده نیست.