The simulation argument

فیلسوفی گفته که "فرق دیوانه و فیلسوف اینه که فیلسوف میتونه افکارش را مرتب کنه و به زبون بیاره."

چندی پیش یکی از فلاسفه دانشگاه آکسفورد مقاله ای چاپ کرده به عنوان

 ?Are you living in a computer simulation"

متن کامل مقاله را میتونین اینجا بخونین. نویسنده با چند فرض ساده ثابت میکنه که ما به احتمال قریب به یقین درون یک شبیه سازی کامپیوتری زندگی میکنیم نه یک دنیای واقعی. فرضها اینه که قدرت شبیه سازی کامپیوتری به همون نحوی که در دهه های گذشته زیادتر شده، زیادتر میشه (و بلاخره  دنیایی به پیچیدگی دنیای واقعی شبیه سازی میشه) و اینکه شبیه سازیهایی کامپیوتری زیادی اجرا میشه (مثلا به صورت بازی کامپیوتری یا برای تحقیقات یا هرچی. همونطوری که الانه شبیه سازیهای کامپیوتری زیادی داره اجرا میشه). دقت کنین که این فرضها خیلی ساده و قابل قبولن. بقیه اش هم ریاضیات ساده ایه که به راحتی میتونین درستی اش را چک کنین (اگر به من اعتماد دارین، من درستی اش را چک کردم).

یک فرض جنبی هم هست که نویسنده نمیگه ولی من اضافه میکنم و اون اینکه چیزی فرامادی در ما وجود نداره. یعنی یک وجودی که صرفا وجودش چند پالس الکترونیکیه میتونه درک داشته باشه از وجودش. این از اون فرضهاست که آدم را یا کلا اینوری میکنه یا کلا اونوری. تو خیلی مسائل دیگه من رسیدم به همین سوال ساده. یکیش مسئله جبر و اختیار که واقعا تهش میرسه به یک همچین سوالی و اینکه کدوم شق را قبول دارین (و احتمالا بدون هیچ دلیلی هم قبول دارین). 

به هر صورت اگر علاقه مندین متن مقاله ساده و خوندنیه. فیلم (1999)The 13th floor هم براساس ایده بسیار مشابهی ساخته شده که بدک نیست ببینین. و البته اگر (2010)Inception را هم ببینین یه ارتباطاتی داره به این فکر. هرچند این یکی در فضای خواب داره رخ میده نه کامپیوتر.

نتیجه:

تا اطلاع ثانوی ما در کامپیوتر هستیم. مبادا که آن بالاها کسی دکمه reset را بزند که اصلا حوصله نداریم. 

مشکلی به نام زمان و مکان

باید کمی تکراری شروع کنم. ولی قول میدم که ادامه اش فرق داره!!

1. قدیمیان به هفت آسمان معتقد بودند. ماه در آسمان اول به دور زمین میچرخید. عطارد در آسمان دوم و خلاصه تا برسیم به زحل که در آسمان هفتم دور زمین میچرخید. طاق آسمان هفتم را هم ستارگان تزئین کرده بودن. بعد از آسمان هفتم، مکان به پایان رسیده بود و بهشت و جهنم در آن ناکجاآباد بعد از آسمان هفتم بودند. البته در آن زمان نپتون و پلوتون و بعضی دیگر از سیارات منظومه شمسی که بدون تلسکوپ قابل رویت نیستند، ناشناخته بودند. واگرنه احتمالا ده آسمان وجود داشت نه هفت تا و هفته ده روز بود نه هفت تا (و صد البته اسمش هم دهه بود).  

2. وقتی مشاهدات تلسکوپی آسمان نشان داد که آسمانها خیلی بیشتر از هفت تا هستند و همه هم در واقع یکی هستند(!) بعضی نگران مکان بهشت و جهنم شدند. اگر آسمان طاق ندارد، بهشت و جهنم کجاست. دقت کنید که معاد جسمی که یکی از ستونهای دین ما هم هست، مستلزم مکان است.

3. باور مرسوم کسانی که به معاد جسمی معتقدند (مستقل از دین یا مذهبشان) این است که روزی به نام "روز قیامت" پیش روی ماست. امیدوارم متوجه شباهتش با طاق آسمان هفتم باشید! آن یکی آخر مکان بود و این یکی آخر زمان. زمان که به پایان رسید، زمان بهشت و جهنم شروع میشود. این حتی به نحوی مشکل مکان را هم حل میکند! چون میتوان در مکان همین دنیا، بهشت و جهنم را به پا کرد. یعنی با پایان زمان دنیا، زمان آخرت شروع میشود و دنیا که دیگر تمام شده و مکان لازم ندارد، مکانش را میدهد که آخرت را آنجا بسازند. این راه حل البته خود مشکلاتی دارد که حوصله ذکر جزئیاتش نیست. یک مثالش ماهیت معراج پیامبر است که در زمان این دنیا رخ داده.

4. به هر حال یا ناچاریم زمان را به ته برسانیم، یا مکان را تا بتوانیم بهشت و جهنم مادی را جا بدهیم. 

5. در پرانتز اضافه کنم که در مورد باور خاص مسلمانان نسبت به معاد یک مشکل سومی به اسم "جرم" هم پیش میآید. اگر قرار باشد دقیقا همان ذراتی که در بدن هر انسانی بوده دوباره به هم جمع شود و بدن آن انسان ساخته شود، مشکل مهم این خواهد بود که اتمهایی که در بدن صدها انسان چرخیده اند (مثلا یک اتم کربن که بعد از مرگ یک انسان به طبیعت بازگشته و سپس جذب گیاهی شده و دوباره به فرم غذا جذب بدن انسانی دیگر شده را در نظر بگیرید) قرار است به کدام یک از آن انسانها برگردانده شود.

6. هندوها مشکل را جور دیگری حل کرده اند: تناسخ. یعنی بهشت و جهنم همین دنیاست. اگر بهشتی بودی، دور بعد وارد یک زندگی مرفه میشوی. اگر جهنمی بودی، دور بعد به شکل سوسک و موش برمیگردی به دنیا و خلاصه زجر میکشی. مشکل جرم هم ندارند. اگر فکر کرده اید هندوها به مشکل بر نمیخورند هم امید واهی دارید.

نتیجه: من با فلسفه بافی در مورد این مسائل مشکلی ندارم. دوست داری در مورد مکان و زمان بهشت و جهنم یا در مورد قادر مطلق بودن خدا فکر کنی و فلسفه ببافی، فکر کن و حرف بزن. ولی مدعی دانستن جواب درست نباش. هرچه قدر دوست داری روی منبر برو، کتاب بنویس و اندیشه ات را ترویج کن ولی انصافا متوجه باش و مخاطبانت را متوجه کن که خربزه آب است. کمی فروتنی بد نیست.

ملت با غیرت و ملت بی غیرت

یک عمر پرچمشون را در بزرگترین تجمع هامون آتیش زدیم و از تلویزیون پخش کردیم و بی غیرت ها صداشون در نیومد. یکبار یک گروه 50 نفریشون خواستن کتاب مذهبی ما را آتیش بزنن، آنچنان غیرتی نشون دادیم که رئیس جمهورشون مجبور شد دخالت کنه و جلو این قضیه را بگیره....

نفرت انگیزه. نیست؟

ویروسهای ذهن

"ویروسهای ذهن" عنوان مقاله ای بسیار زیبا از ریچارد داوکینز است. اصل مقاله را میتوانید اینجا بخوانید. ولی اگر فرصت خواندن کل مقاله را ندارید، سرفصلهایش اینجا آمده. مجددا، توصیه میکنم اصل مقاله را بخوانید. مطمئنم نظرتان در مورد دنیای پیرامونتان عوض میشود. 

1. یک ماهیتی را در نظر بگیرید که کپی میشود. مثلا ژن که در پروسه تولید مثل کپی میشود. یا مثلا یک رفتار که توسط فرزند از والدینش کپی میشود. یا یک فایل کامپیوتری که به طرق مختلف کپی میشود. مثالها زیادند.

2. به محض وجود سیستم کپی، دیر یا زود ویروسها بوجود می آیند. ویروس در واقع چیزی نیست جز آن ماهیتی که از دستگاه کپی استفاده میکند تا خودش را به رایگان تکثیر کند، بدون اینکه هیچ ارزش دیگری داشته باشد. مثلا ویروس در علم پزشکی، چیزی نیست جز یک کد ژنتیک که با وارد شدن به بدن، رفتار بدن را به نحوی تغییر میدهد که کپی های بیشتری از خودش بسازد. حدس بزنید چرا ویروسهای آنفلوانزا باعث میشوند که شما عطسه یا سرفه کنید! فرق ویروس با سایر ژنها این است که سایر ژنها در پروسه تولید مثل و انتخاب برتر تکثیر میشوند. بنابراین فقط ژنهای با ارزش شانس ادامه راه را دارند. ویروس ولی تقلب میکند. 

در کامپیوتر هم همین است. کدی که رفتار کامپیوتر را عوض میکند تا صرفا از خودش کپی های بیشتری بسازد را ویروس مینامیم. برعکس بقیه برنامه های مفید، هدف ویروس کپی کردن خودش است (و البته گاهی هم صدمه زدن به کامپیوتر شما). از این نگاه، کامپیوتر آلوده به ویروس، ماشین کپی ای است که در خدمت ویروسها در آمده.

3. قبلا گفتم فرزند هم رفتار والدین را کپی میکند. زبانشان را، باورهایشان را، طرز زندگیشان را. با این توصیفات، فکر کنید ویروسهای ذهن کدامند. ویروسهایی که ذهن ما را در اختیار خودشان میگیرند و هدف غائی شان این است که خودشان را تکثیر کنند. حتی اگر به قیمت جان ما تمام شده باشد. اصلا جان ما در مقابل تکثیر آن ویروسها ارزشی ندارد. تنها ارزش ما این است که یک ماشین کپی هستیم. 

داوکینز جواب این سوال را از نظر خودش میدهد، من ولی میگذارم به عهده خودتان که یا مقاله را بخوانید یا خودتان به جواب خودتان برسید. 

کاپیتالیزم

1. مقدمه

وقتی که کارل مارکس نظرات اقتصادی اش را میداد، پیش بینی کرد که کاپیتالیزم اولا اتفاق خواهد افتاد و ثانیا سقوطی سنگین خواهد کرد. سقوطی آنچنان سنگین که از دلش کمونیسم بیرون خواهد آمد. موضوع از نظر مارکس ساده بود. کاپیتالیزم یک سیستم با فیدبک مثبت بود. شاید کمی توضیح بیشتر یا یک مثال بد نباشد. 

تصور کنید که ارزش سهام در بازار سهام رو به رشد است و همه پیشبینی ها حاکی از آن است که این رشد ادامه دارد. طبیعتا تعداد افراد بیشتری مایل به خرید سهام (تا فروش سهام) خواهند بود. این میل به خرید و محدودیت تعداد سهام موجود در بازار، ارزش سهام را بالاتر از قبل هم خواهد برد. بالارفتنی که به نوبه خود مشتریان بیشتری را به خرید جذب میکند و این چرخه مثبت ادامه خواهد یافت. به طور مشابه اگر ارزش سهام شروع به سقوط کند و پیشبینی ها حاکی از سقوط بیشتر در روزهای آینده باشد، دارندگان سهام را به فروش تشویق میکند که به نوبه خود منجر به پایینتر آمدن قیمت ها و دستپاچگی بیشتر دارندگان سهام برای فروش سهام میشود. 

به نظر کارل مارکس وقتی دوره سقوط کاپیتالیزم شروع شود، این آغاز یک فاجعه است. کارل مارکس از انقلاب و آتش سوزی در خیابان ها و خون و خونریزی حرف میزند. از سقوطی که تمام ستونهای اجتماع مدرن را تکان خواهد داد و در نهایت این سقوط آنچنان سنگین خواهد بود که نظم اجتماعی کاملا زایل خواهد شد. دوره ای از هرج و مرج حاکم خواهد شد و سپس از دل هرج و مرج، کمونیسم ظهور خواهد کرد. 

کارل مارکس یک مشکل بزرگ دیگر هم در کاپیتالیز میدید. ثروتمندان هرروز ثروتمندتر میشوند و فقرا فقیرتر. تا جایی که کارد به استخان کارگران فقیر برسد و علیه کارفرمای ثروتمند انقلاب کنند. در واقع، به نظر او شروع بحران کاپتالیزم همین انقلابات کارگری خواهد بود. بحرانی که در نهایت به فاجعه سقوط کاپیتالیزم منجر خواهد شد.   

2. چرا مارکس اشتباه کرد؟

اگرچه مارکس به درستی فیدبک مثبت حاکم بر سیستم کاپیتالیزم را دیده بود، پیش بینی هایش بسیار اغراق آمیز بود. کاپتالیزم تا کنون بارها دچار بحران های اقتصادی شده، ولی هرگز به مرحله نابودی نظم اجتماعی نرسیده. امروزه روز هم اقتصاددانان منکر وجود فیدبک مثبت نیستند، ولی سیستم را با یک کنترل کننده به نام "سود بانک" پایدار میکنند. هروقت وضع اقتصاد رو به بهبود بیش از اندازه بگذارد، سود بانکها (و در نتیجه تورم) بالا برده میشود. بنابراین ترمزی روی سرعت چهارچرخ اقتصاد گذاشته میشود. هروقت وضع اقتصاد بد شد، سود بانک آنقدر پایین میاید که برای شمایی که پس اندازی داری، گذاشتن پول در بانک صرف نکند. جوری که مجبور شوی پولت را به کاری بزنی و چرخ اقتصاد را به حرکت در آوری. به طور متوسط هر ده سال یک بحران اقتصادی مهم رخ میدهد (آخری حدود دوسال پیش بود). بدترین این بحرانها در دهه 30 (1930) یعنی حدود 80 سال بعد از نظریه مارکس رخ داد. زمانی که هنوز اقتصاد دانان روشهای کنترل را به درستی طراحی نکرده بودند. و البته شرایط سیاسی دنیا هم بسیار متفاوت بود. 

از همه اینها مهمتر، در مقابل کاپیتالیزم لزوما کمونیسم ننشسته. مارکس راه حل سوسیالیزم را به کل ندیده گرفته بود. راه حلی که از ثروتمندان مالیات سنگین میگیرد و به فقرا کمک مالی میدهد. بنابراین، کنترل بحران در این زمینه هم قابل اجراست. که البته در دنیای واقعی هم مثالهای فراوانی از کشورهای سوسیالیست (که خودش شدت و ضعف دارد) در اروپای غربی و یا حتی کانادا داریم.

3. چرا کمونیسم کار نکرد؟

کمونیسم در تئوری بسیار زیباست. در عمل ولی، بلاخره باید گروهی از مردم بر بقیه مردم حکومت کنند. چون هر جامعه ای به نظم احتیاج دارد و هر نظمی به ناظم. حاکمان و یا به عبارتی ناظمان جامعه، هرچه که باشند انسانند و انسان موجودی است دو پا. حکومت دینی هم در تئوری جالب است. در عمل ولی، روحانی انسان است و انسان موجودی دو پا.

4. چرا در آمریکای دوران جنگ سرد کمونیست بودن کفر بود (و در شوروی کاپیتالیست بودن)؟

آمریکا مرکز کاپیتالیزم در دنیا بود و هست. کمونیسم در قالبی فلسفی کاپیتالیزم را به چالش میکشید. کمونیسم یک پارادایم بود. یک شیوه تفکر. یک نگاه متفاوت به دنیا. یک مذهب جدید. در کمپ این مذهب و از نگاه این مذهب و با سیستم ارزش گذاری این مذهب، کاپیتالیزم یک فاجعه بود. به طور مشابه کاپیتالیزم هم یک پارادایم بود. یک نگاه متفاوت به دنیا. در کمپ کاپیتالیست ها، و با سیستم ارزش گذاری آنها، کمونیسم یک فاجعه بود. هیچ استدلال صددرصد منطقی وجود نداشت که یکی از ایندو پارادایم را بر دیگری برتری دهد. انتخاب یکی از ایندو پاردایم بیشتر یک انتخاب شخصی بود، نه یک نتیجه منطقی. رفتار آمریکا مثل رفتار آن دینداری است که اجازه نمیدهد فرزندش خبر داشته باشد که دینهای دیگری هم در دنیا هست. یا اگر هست جزئیاتش چیست. تو باید به دینت ایمان داشته باشی.

دقیقا به همان دلیلی که جنگهای صلیبی رخ داد، جنگ سرد هم ناگزیر رخ میداد. 

5. چه کسی جنگ را برد؟

ظاهرا کاپیتالیزم برنده این جنگ است. کاپیتالیزم ولی نقاط ظعف بزرگی دارد (همانظور که کمونیسم داشت). نقاط ظعفی که اگر دیر به آنها رسیدگی شود، ریشه های خودش را خواهد خشکاند (همانظور که ریشه های کمونیسم خشکانده شد: حتی در چین هم مالکیت خصوصی به رسمیت شناخته شده).

=====================

پینوشت: معمولا متن را دوباره میخوانم و اصلاح میکنم. اینبار فرصتش نیست. امیدوارم روان باشد.