خطاهای حسی
خطاهای حسی همیشه دست آویز فلاسفه ای بوده که در پی حقیقت ناب بودن و بنابراین درک خطاپذیر انسان را رد کردن. فلاسفه ای که به ناچار حقیقت ناب را در حوزه ای خارج از عقل جستجو کردن.
نکته ای که امروز میخوام بگم اینه که در اکثر موارد، آنچه ما بهش میگیم خطای حواس بشری، در واقع معجزه حواس بشریه! به همون مثال بالا فکر کنین. خونه هایی که رنگشون به نظر به شدت متفاوت میاد، ولی همرنگن! یه لحظه فرض کنین این صفحه شطرنج و اون استوانه واقعا به صورت سه بعدی وجود دارن و زاویه نور هم همینه. آیا اگه من یه قطعه از خونه B ببرم و روی خونه A بذارم، همرنگ هستن؟ واضحا نه. چون به محض اینکه بریده خونه B از سایه استوانه بیرون میاد، رنگش روشنتر میشه!
به عبارتی، مغز ما به جای اینکه صرفا آنچه شبکیه ما دیده را بهمون گزارش کنه، داره چیزی خیلی دقیقتر به ما گزارش میکنه. یعنی علیرغم اینکه شبکیه ما داره دو خونه A و B را با یک شدت نور میبینه، مغز ما داره بهمون میگه B روشن تره. به ما میگه که اثر سایه استوانه باید در نظر گرفته بشه. به ما میگه که اگه این چیزی که مبینیم، یک جسم واقعی بود اونوقت B روشنتر از A بود. یعنی حواس بشری ما دارن حقیقتی بالاتر از آنچه واقعیت داره را دریافت میکنن.
خلاصه کنم، آنچه که ما بهش گفتیم خطای دید، در واقع معجزه دید بود. توانایی جالبی که میتونست اثر تمام اجسام جانبی را از بین ببره تا به یک درک تمیزتز از حقیقت پشت پرده برسه. چشمی که ایندو خونه را همرنگ ببینه، چشم چندان به درد بخوری نیست، چون در دنیای واقعی که سایه و روشن های فراوونی وجود داره گزارشهای اشتباه زیادی به ما میده.
بنابراین، فلاسفه ای که خطاهای حسی بشر را مبنای رد کردن درک بشر قرار دادن، خیلی راه درستی نپیمودن.