جبر یا انتخاب!
بذارین با یک مقدمه شروع کنم. قدیمها به یه مطلبی تو اکونومیست برخوردم که لینکش را هم رو وبلاگ قدیمم گذاشته بودم. موضوع این بود که در بررسی میزان رضایت نسبی از زندگی (happiness) زنان در نقاط مختلف دنیا مشخص شده بود که ده کشوری که در بالای لیست بودن 9 تاشون کشورهای مسلمون بودن. محققین اون مطالعه خیلی سعی کرده بودن که این مشاهده را توضیح بدن ولی جواب چندان روشنی نتونسته بودن بدن.
چندی پیش به یه موضوعی برخوردم که باز تحقیقی بود در مورد happiness و یه سری آزمایشها نشون داده بود که با کم کردن انتخابهای ممکن برای افراد تحت آزمایش، میزان رضایتشون بیشتر شده! چیزی که محققین را هم شکه کرده بود. احتمالا شونه هاتون را میندازین بالا و میگین این هم از اون تحقیقات بی معنی و خطاست. راستش ظاهرا قضیه اینقدرها هم بی دلیل نیست. در ادامه این پست بعضی از دلایلی که باعث میشه افزایش انتخابهای ما از میزان happiness مون کم کنه را میارم.
1. فعل انتخاب انرژی بره. فکرش را بکنین که بهتون بگن که شما توی قرعه کشی برنده شدین. حالا سه تا انتخاب دارین. میتونین 1 میلیون دلار را یکجا بگیرین. میتونین به جاش تا آخر عمر ماهی 5000 دلار بگیرین. میتونین به جای اینها نیم میلیون دلار و روزانه 200 بلیط قرعه کشی رایگان بگیرین (که بهتون این شانس را میده که بازهم برنده جوایز دیگه ای بشین). یه لحظه واقعا خودتون را بذارین در این شرایط و ببینین چه انتخاب سختی پیش رو دارین. هرکسی خودش را موظف میدونه که "بهترین" انتخاب را بکنه. و "بهترین" خیلی واژه گزافیه! تو همین مثال فکر بکنین بهترین انتخاب (صرفا از نظر میزان کل پول دریافتی) به سن اون آدم و به شانسش در قرعه کشیهای آینده بستگی داره. تازه این همه ماجرا نیست. چه بسا یکی بتونه یک میلیون دلار را درست سرمایه گذاری کنه و در مدت کمی برسوندش به 10 میلیون. یا همه اش را یه شبه از دست بده. چقدر راحت تر بود اگه از همون اول بهمون میگفتن آقا یا خانوم شما 1 میلیون دلار برنده شدی. بیا بگیر برو رد کارت. چقدر خوشحال میشدیم!
در بعضی موارد اینقدر انتخابها زیاده که ممکنه کلا فلجمون کنه. من الانه مدتهاست قراره یه سیستم صوتی خوب بخرم بذارم خونه. ولی مگه میشه به این راحتی بین هزاران انتخاب ممکن، یکی را بگیرم. مگه اینکه برم برای بهترین و گرونترین بازار که مطمئن باشم که دیگه آخره روزگاره. که البته اگه اینکار را هم بکنم سال دیگه یه بهترش میاد.
2. انتخاب حسرت میاره. حالا اصلا فرض کنین که انرژی انتخاب را هم داشتین و سختیش را تحمل کردین و خلاصه دلتون را یکی کردین و گفتین یا الله و ... و خلاصه تصممتون را گرفتن. تازه حسرت شروع میشه.
شما وقتی بین دو چیز یکی را انتخاب میکنین، به نحوی اون یکی را از دست دادین. وقتی بین دو خواستگار یکی را انتخاب میکنین، اون یکی را دیگه ندارین و اگه اون ازدواج خوب پیش نره همیشه حسرت خواستگاری که رد کردین را میخورین. وقتی تو مثال بالا جایزه یک میلیونی را میگیرین و اشتباها از دستش میدین همیشه حسرت میخورین که اگه ماهی 5000 دلار را انتخاب کرده بودین تا آخر عمر تامین بودین. وقتی جایزه ماهی 5000 دلاری را میگیرن، همیشه حسرت میخورین که با ماهی 5000 دلار نمیتونین زندگی مرفهی بکنین و ایکاش جایزه یک میلیون دلاری را گرفته بودین. خصوصا که میبینین کسانی هستن که یک میلیون پول را چند برابر میکنن. دقت کنین هرکدوم از این انتخابها یه مزایایی داشتن و با انتخاب یه دونه تمام مزایای بقیه را از دست دادین. این مزایا بعدا فکر شما را به خودشون مشغول میکنن و حسرت میارن.
وقتی انتخابی در کار نباشه، حسرتی هم در کار نیست.
3. سطح توقع با انتخاب بالا میره. وقتی چندین و چند انتخاب دارین سطح توقعتون بالا میره و میزان رضایتتون کم میشه. اگر شش تا خواستگار حسابی دارین سطح توقعتون از اونی که انتخاب کردین خیلی بالاتر رفته. اون باید صفات مثبت اون پنج نفر دیگه را هم داشته باشه و یا اگه نداره یه جور دیگه ای جبران کنه و چون اون بیچاره سوپرمن نیست، سطح رضایتتون ازش میاد پایین. وقتی صد مدل سیستم صوتی تو بازار هست و شما کلی پول میدین که بهترینش را بخرین سطح توقعتون ازش بالاتر از واقعیته. و وقتی اون سیستم صوتی معجزه نمیکنه، حال شما گرفته میشه. دقت کنین که با داشتن یکی از بهترین های بازار بازهم خوشحال نیستین. و تازه اون حسرت شماره دو هم که سر جای خودشه. اگه یه سال بیشتر صبر کرده بودین مدل بهتر میومد.
4. مسئولیت انتخاب. وقتی انتخابی در کار نیست مسئولیتی هم روی دوشتون نیست. کسی قضاوتتون نمیکنه. مجبور بودین که چنین کنین. ولی اگر انتخاب داشته باشین که با حجاب بیایین دانشگاه یا بی حجاب، مورد قضاوت قرار میگیرین. شما بودین که این انتخاب را کردین و باید مسئولیتش را هم بپذیرین و بتونین از انتخابتون دفاع کنین. فقط هم قضاوت دیگران در مورد شما نیست. گاهی قضاوت خودتون در مورد خودتونه. اگر از طرف شرکت فرستادنتون یه سفر تفریحی به کیش و خیلی خوش هم نگذره، تقصیر اون مسئول بی سلیقه شرکته که کیش را انتخاب کرده ولی اگه خودتون بین کیش و شمال، کیش را انتخاب کردین و حالا راضی نیستین، خودتون را شماتت میکنین. تقصیرهایی که میشد بندازین گردن بقیه حالا روی گردن خودتونه.
5. انتخاب دلزدگی میاره. اگه انتخاب دارین، از فعلی خسته میشین و میرین سراغ جدید. اگه انتخابی در کار نباشه از فعلی خسته نمیشین چون اصلا به جدیدی فکر نمیکنین. مثالهاش فراوونه. اگه پولتون به یه ماشین جدید نمیرسه، به فکرش هم نیستین و با همین ماشین فعلی خوشین. ولی وقتی امکان خرید ماشین جدید را دارین، زود از ماشین فعلی خسته میشین. از زندگی تون و داشته هاش ناراضی میشین و دنبال سرآب جایگزین کردنش با یه چیز بهتر میرین.
حرف را خلاصه کنم. گاهی اوقات اینکه انتخاب نداشته باشیم واقعا به میزان happiness مون اضافه میکنه. شاید جوامع سنتی به این دلیل خوشحالتر از جوامع مدرن بودن. جوامع مدرن دارن حرکت میکنن به سمت دادن انتخابهای بیشتر و بیشتر به ما. در یک جامعه سنتی خیلی از چیزها جبر بود. باید زود زن میگرفتی. باید یه سبک خاصی لباس میپوشیدی و رفتار میکردی. باید زود بچه دار میشدی. باید ... اصلا به نظر من بخشی از happiness ناشی از مذهب، در اجبارشه. در مذهب همه چیز بایده. انتخابی در کار نیست (یا واقعا حداقله). و این یعنی فضایی مساعد برای رشد happiness. نمیدونم سربازی رفتین یا نه. خیلی ازش بد میگیم و میشنویم ولی باور کنین بخشهاییش بود که علیرغم سختی هاش دلپذیر بود. من یک ماشین بودم در دست فرمانده. هیچ انتخابی نداشتم و این مغزم را از یک بار بزرگ آزاد کرده بود. باور کنید در مواردی خیلی میزان رضایتم از زندگی بیشتر بود!
البته نمیخوام بگم مثل سربازی که هیچ انتخابی نیست خوبه. میخوام بگم کم کردن انتخابها (اگر بیش از حد شدن) فکر خوبیه. حتی تو مسائل ساده ای مثل غذا یا لباس. استیو جاب (یکی از موسسین اپل کامپیوتر) همیشه و همیشه یک تیشرت سیاه و یک شلوار جین آبی میپوشه. یه نفر دیگه هم هست که همیشه یه لباس میپوشه که من اسمش را نمیبرم(!). من به استیو جاب حسادت میکنم چون صبحها که پا میشه میخواد از خونه بره بیرون مجبور نیست فکر کنه کدوم لباس را باید بپوشه. یک فکر غیر ضروری از فکرهای روزانه اش کم شده. به اون یه نفر دیگه اصلا حسادت نمیکنم.
خیلی طولانی شد! فعلا.