یکی از محکمترین استدلال های موجود در مورد "وجود روح" به دکارت برمیگرده. به این دلیل میگم محکم که شکستن این استدلال همیشه سخت بوده. ولی شاید محکم بودن تنها خاصیت این استدلال باشه. من شخصا استدلالهای قانع کننده را ترجیح میدم!

دکارت استدلال میکرد که "فکر : thought"  ماهیتا با "ماده" فرق داره چون ماده را میشه نصف کرد ولی فکر را نه. بنابراین هرگز نمیشه برای "فکر" یک توصیف مادی پیدا کرد. و این یعنی باید چیزی غیر از ماده وجود داشته باشه تا بتونیم "فکر" را باهاش توضیح بدیم. حالا اسم این چیز غیر مادی را بذاریم روح.

اتفاقی که در قرن اخیر و به طور خاص در دهه اخیر افتاده مطالعه سیستماتیک مغز بوده که زیرآب این نظریه دکارت را تا حدی زده. ما امروزه میدونیم که فکر هم میتونه نصف بشه. مغزی که یک بخشش صدمه میبینه ممکنه آدمی بسازه که از هرنظر مثل آدم قبلیه ولی مثلا مهربونتر شده. یا پرخاشگرتر شده. یا مثلا کارهای ریاضیش ضعیف شده. در موارد جالبتری وقتی ارتباط دو نمیکره مغز قطع میشه، یک آدم با دو شخصیت (دو من) شکل میگیره. 

محققین ایندوره زمونه میتونن سیگنالهای مغز شما را بخونن و بهتون بگن دارین به یه منظره فکر میکنین یا به یک صورت آدم! حتی امیدهایی هست که خواب را بتونن بخونن. نقشه مغز داره در میاد. هر بخشی از مغز که وظیفه اش کشف میشه، این معنی اش اینه که با خراب کردن اون بخش مغز، یک تغییر تعیین شده ای در اون آدم بوجود میاد. این یعنی شکستن "فکر" یعنی شکستن "من" به بخشهایی کوچکتر. 

البته داستان به این سادگیها هم نیست. بعد از مدتها سروکله زدن با این قضیه معتقدم که میشه باور یا عدم باور به روح را به یک سوال ساده تر تبدیل کرد. 

اگه فکر میکنین ممکنه یه زمونی یه رباتی ساخته بشه که نسبت به خودش حس وجود داره و از خودش درک "من" داشته باشه، شما احتیاجی به روح برای توضیح دنیا ندارین. اگه فکر میکنین ساختن چنین رباتی همیشه و همیشه غیرممکنه، شما برای توصیف دنیا به روح نیاز دارین.

حرف آخر اینکه وجود یا عدم وجود روح در موجودات زنده، نباید با وجود یا عدم وجود خالق اشتباه بشه. اینها واقعا دو مسئله متفاوتن. این یعنی میشه به روح معتقد نبود و به خدا بود. و البته برعکسش هم ممکنه.