صفحه دوم (بخش اول تا آخر)

صفحه اول را به امانوئل کانت اختصاص دادم و تاکیدم بیشتر روی اخلاقیات از نظر کانت (و در واقع مستقل کردن اخلاقیات از دینداری) بود. در ادامه بحث ناچارم از سورن کیرکه‌گارد (Soren Kierkegaard) حرف بزنم.

کیرکه‌گارد از آن گروه فلیسوف‌هاییه که هرکس از ظن خودش یارش شده. در واقع فلسفه کیرکه‌گارد آنچنان آکنده از تناقضاته که هرکسی می‌تونه فراخور علاقه اش به بخشی از نظراتش بچسبه. حتی خود کیرکه‌گارد هم منکر وجود این تناقضات نیست و پایه‌های فلسفه اش جوریه که با تناقض دچار تزلزل نمیشه چون کیرکه‌گارد اصولا قبول نداره که یک حقیقت محض بدون تناقض وجود داره. کیرکه‌گارد تناقض در فلسفه را مثل عشق در زندگی می‌دونه (یک نقطه تناقض که همه در زندگی بهش می‌رسن!) و میگه فلسفه بدون تناقض یه فلسفه ماشینی و بی روحه. بنابراین تعجبی نیست که کیرکه‌گارد یک شاعر و نویسنده هم بوده. جالبتر اینکه زندگی شخصی کیرکه‌گارد هم تحت تاثیر شدید عشق به یک دختره که در نهایت به شکست منجر می‌شه. حتی موقع مرگ کیرکه‌گارد در وصیتش ارثش را برای همون معشوقه دوران جوانی اش (رژینا اولسون) می‌ذاره.

قبل از وارد شدن به بحث باید بگم که چرا لازمه در مورد کیرکه‌گارد بنویسم. کیرکه‌گارد یکی از اولین فلاسفه‌ایه که در مورد مسائلی مثل اینکه آیا دینداری با مدرنیته جمع می‌شه یا نه و یا اینکه رابطه دینداری با آزادی چیه و غیره فکر کرده. در نهایت هم به دنبال اینه که دینداری را از کلیسا جدا کنه و به صورتی اصولی‌تر به ما برگردونه. اینها دقیقا مسائلیه که ما در ایران امروز باهاش درگیریم و برسرش متاسفانه یه جامعه دوقطبی ساختیم. مسائلی که برسرش یک گروه از جامعه (به حمایت حاکمیت) چماق دست گرفتن و تو سر گروه دیگه میزنن. دونستن اینکه این سوالها جدید نیست، شاید کمکی باشه به نزدیکی این دو قطب.

کیرکه‌گارد در یک خانواده متمول و بسیار مذهبی در دانمارک به دنیا اومد. پدرش تربیت مذهبی و سختی روش داشت و با اجبار کردن پسرش به تمام مراسم و مناسک کلیسا، ناخواسته، هسته های اولیه اعتراض به کلیسا را در ذهن کیرکه‌گارد کاشت. از هفده سالگی تحصيلات دانشگاهیش را در مدرسه الهیات كپنهاك شروع کرد، و از همونجا به فلسفه علاقه مند شد. بنابراین تحصیلات تکمیلیش را در رشته فلسفه ادامه داد و در ۲۷ سالگی (سال 1841) پایان نامه اش را درباره "طنز" نوشت.

در دوران رومانتیسیسم در اروپا (انقلابی که نه فقط هنر بلکه فلسفه را هم شامل میشه) تئاترهای طنز بسیار مرسوم شده بودن. کیرکه‌گارد در این پایان نامه به طنز رومانتیسیسم ایراد می‌گیره و میگه که اگر سقراط در بحث هاش وارد طنز میشد هدفش رسوندن شنونده به یک حقیقت والا بود نه صرفا خندوندن مردم و در واقع فرار از اون مسائل مهم. دلیل اینکه این موضوع را پیش کشیدم این بود که بگم کیرکه‌گارد همیشه در حال اعتراض به شرایط حاکم بر دورانش بود (یه فیلسوف انتقادی). این اعتراض با محکوم کردن طنز شروع شد و بعد به اعتراض به هگلیسم و بالاتر از اون فلسفه حقیقت گرا و در نهایت با زیر سوال بردن کلیسا ادامه پیدا کرد.

فکر کنم باید بیشتر توضیح بدم. در دوران کیرکه‌گارد، نظریات هگل آنچنان فراگیر شده بود که تقریبا هر اعتراضی به هگلیسم مورد تمسخر جریان فلسفه زمان قرار می‌گرفت. به طور خلاصه اگه بخوام بگم، نظریات هگل توضیح می‌داد که جریان های فلسفی قبل از خودش چرا بوجود اومدن. در واقع فلسفه هگل بیشتر از اینکه فلسفه یافتن حقیقت باشه، فلسفه توضیح دادن تاریخ فلسفه بود. یعنی فلسفه فلسفه بود! مثلا در فلسفه هگل بحثی از اخلاقیات نبود (چیزی که کیرکه‌گارد را عصبانی می‌کرد) و از اون بدتر، فلاسفه زمان تقریبا هر جریان فکری اجتماعی را با نظریات هگل توضیح میدادن. حتی ادعا می‌کردن که هگلیسم توضیح کامل همه جریانهای فکریه. کیرکه‌گارد نمی‌تونست قبول کنه که یه نظریه ای وجود داره که همه حقیقت را شامل بشه. اصولا، حقیقت از نظر اون یه مسئله فردی بود، نه یه چیزی مستقل و قائم به ذات. فکر کنم اینم توضیح بیشتر بخواد.

به نظر کیرکه‌گارد، هیچکس نمیتونست مدعی بشه که حقیقت را درک کرده. هرکسی فقط میتونست مدعی بشه که برداشتی شخصی از واقعیات پیرامونش داره. برداشت شخصی هیچکسی هم بر برداشت شخصی دیگران ارجحیت نداشت. بنابراین کیرکه‌گارد نمیپذیرفت که یک دستگاه فکری (یا دینی) مدعی بشه که جواب همه سوالات ما را داره. پذیرفتن اینکه یه دستگاه فکری جواب همه سوالات را داره مثل این بود که قبول کنه که یه دارویی هست که هر بیماری‌ای را درمان می‌کنه!

فلسفه کیرکه‌گارد توجه خاصی به فانی بودن انسان داره. اینکه آدم فرصت محدودی در اختیار داره و سرانجام می‌میره. به نظر کیرکه‌گارد هر انسان یک موجود یگانه ایه که هرگز قابل تکرار نیست. این موجود یگانه در تعامل با دنیای پیرامونش یه تصوری از واقعیت برای خودش می‌سازه و بع حتی دیدش نسبت به پیرامونش هم متاثر از این تصور میشه. بنابراین، برای یک موجود فانی، "حقیقت محض" قابل دسترسی نیست که بخواد نگران وجود چنین حقیقت محضی باشه. پس به جای حرف زدن در مورد حقیقت برای تمام انسانها باید در مورد حقیقت برای "من" حرف زد. این نگاه، کل فلسفه دوران را به جنگ می‌کشید. فلسفه تا به اون روز یه موجود حقیقت گرایی بود که مدعی بود برای هر سوالی جوابی غائی هست. از اون بالاتر، کلیسا هم نمیتونست این نگاه را تحمل کنه. کلیسا هم مدعی بود که برای هر سوالی جوابی داره و اینکه حقیقت محض در دستانشه.

کیرکه‌گارد اندیشه های بسیار تندی علیه کلیسا داشت. به نظر اون کلیسا بیشتر از اینکه محور دین و دینداری باشه، نتیجه توافق سران کلیسا با زمامداران بود. با این وجود کیرکه‌گارد به شدت مذهبی و در پی آشتی دادن مردم با مذهب در سطحی بالاتر از کلیسا بود.

از نظر کیرکه‌گارد انسان سه مرحله رشد داره: مرحله زیبا شناسی مرحله اخلاقی و مرحله مذهبی. در مرحله زیباشناسی، انسان در لحظه زندگی میکنه و در پی لذت بردن از زیبایی های پیرامونشه. یک جور زندگی مدرن. ولی چنین انسانی دیر یا زود دچار حس تهی بودن میشه. اگر این انسانی که حس تهی بودن پیدا کرده تصمیم بگیره که به مرحله بعدی رشد بره، وارد "مرحله اخلاقی" میشه. در مرحله اخلاقی، انسان انباشته از حس وظیفه است. حس رعایت حقوق دیگران. حس کمک و ایثار برای دیگران و البته اجرای فرائض دین. این طبیعتا بالاتر از برده لذات بودنه ولی به نظر کیرکه‌گارد هیچکس نمیتونه ما را مجبور کنه که این ارتقا از مرحله یک به دو را انجام بدیم. این خود ماییم که در نهایت باید به این نتیجه برسیم که از زندگی در زیبایی لحظات سیراب نمی‌شیم. به نظر کیرکه‌گارد "مرحله اخلاقی" هم مرحله پایداری نیست. به طور خاص، انسان از موندن درش خسته میشه چون عمل به وضایف دینی و کمک به دیگران کار ساده‌ و همواره دلپذیری نیست. در اون صورت، آدمی که از مرحله اخلاقی خسته شده، یا تصمیم می‌گیره که برگرده به مرحله قبل و یا همت میکنه و به مرحله نهایی یعنی "مرحله مذهبی" میره. در مرحله مذهبی، انسان رابطه فردی با خدا برقرار میکنه و فراتر از چهارچوب های کلیسا و مذهب، عشق به خالق را تجربه میکنه. در این مرحله است که انسان می‌فهمه که تنها شانس رستگاریش اینه که خداوند او را ببخشه (که این حرف البته متاثر از یک باور عمیق مسیحیه که میگه ما همه صرف زنده بودن گناهکاریم مگر اینکه خدا ما را ببخشه).

بنابراین، کیرکه‌گارد انسان مذهبی را انسانی می‌دونست که هرلحظه به یاد مرگه. چنین انسانی براش مهم نیست که فلان فلسفه دنیا را چگونه می‌بینه و یا سیر تحول فلسفه چیه (هگلیسم). چنین انسانی مثل یک غریقه. کسی که حاضره به هرچیزی متوسل بشه که مشمول اون مرحمت الهی قرار بگیره. برای انسان مذهبی مهم نیست که این مرحمت به چه قیمتی به دست میاد و چه تاثیراتی روی زندگیش میذاره. براش مهم نیست که آیا تصمیماتی که می‌گیره برای جایگاه اجتماعیش یا اقتصادیش خوبن یا نه. اینها برای کسی که خودش را در چنگ مرگ می‌بینه نمیتونه مهم باشه. کسی که خنجر خورده و تا لحظاتی دیگه می‌میره براش مهم نیست که تو حساب بانکیش چقدر پول هست. کیرکه‌گارد این بی‌تفاوتی به دنیا را بازگشت واقعی به تعالیم مسیح میدونست (مسیحیت ناب عیسوی! بر وزن اسلام ناب محمدی).

(پاورقی: به طور مشابه آقای مصباح یزدی معتقده که وقتی در پی پیاده سازی اسلام ناب محمدی هستیم نباید به این فکر کنیم که چه تاثیراتی در روابط خارجی کشور پیش میاد. اقتصاد کشور هم به جهنم. هدف پیاده سازی اسلام ناب محمدیه. با این وجود تفاوت که کیرکه‌گارد رسیدن به مرحله انسان مذهبی را یه تصمیم فردی میدونه. نه مثل آقای مصباح یزدی که بر یک اجبار توسط حاکمیت و یا حتی سران مذهبی تایید می‌ذاره).

کیرکه‌گارد، با نسبی دونستن حقیقت به همه هشدار ميده كه از صادر کردن احكام دگماتيك بپرهیزن و به انسانها حق بدن كه هر كس طبق انتخاب و خواست آزاد خودش شيوه زندگیش را انتخاب کنه.

کیرکه‌گارد مثل سقراط در کوچه و خیابانهای کپنهاگ به گشت و گذار میرفت و با مردم از نزدیک حرف می‌زد و مباحثه می‌کرد. بنابراین لقب سقراط کپنهاگ را بهش داده بودن. کیرکه‌گارد با مطالعه و مکاشفه در رفتار و اعتقادات مردم اولین تئوری های روانشناسی را وضع کرد و در روانشناسی هم نظریاتش امروزه مطالعه میشه.

مثل بسیاری از سران مذهبی امروز ما، کیرکه‌گارد از بی هويت شدن انسان مدرن نگران بود و درمان را در رشد انسانیت انسانها میدونست. برخلاف سران مذهبی ما ولی کیرکه‌گارد انتخاب آزاد را مورد تاكيد جدی قرار مي‌داد و مسیحیت منسک پرور (کلیسا و قوانین و مناسکش) را نه تنها بی‌ارزش که حتی گاهی مخرب می‌دونست چون کلیسا را مانع این انتخاب آزاد میدید. با این وجود تاکید فراوانش در بی‌ارزش بودن دنیا، وقتی پای مذهب ناب پیش میاد، به وضوح عمق باورهای مذهبی‌اش را نشون میده.

میان پرده به بهانه 13 آبان و غیره

نکته اول: اگرچه ما سفارت آمریکا را اشغال کردیم، چندان هم نباید از آمریکا خجالت زده باشیم. ایرباس ایرانی که یادمان نرفته. کودتای 28 مرداد هم یادمان نرفته.

نکته دوم: اگرچه از آمریکا خجالت زده نیستیم، گرفتن سفارت کاری اشتباه و غیرقانونی بود. عرف دیپلماتیک این بود که اگر سفارت آمریکا در کشورمان نمی‌خواستیم، قطع رابطه می‌کردیم و یک فرصتی می‌دادیم تا دیپلمات‌ها کشور را ترک کنند. نه اینکه صدها روز گروگان بگیریمشان.

نکته سوم: گروگان‌ها گرفته شدند تا شاید آمریکا شاه را در عوض بدهد ما اعدام کنیم. ناراحتی ما از عدم استرداد شاه قابل فهم بود. ولی آمریکا و ایران هیچ قرارداد استرداد متهمین نداشتند. قرار این نیست که وقتی ابزار قانونی نداری، بچه بازی در بیاوری. قرار این نیست که اگر قوانین را نپسندیدی، بازی را به هم بزنی. بهتر است بازی نکنی.

نکته چهارم: گروگانها متهم به جاسوسی بودند. با این وجود هرگز دادگاهی در ایران برایشان گرفته نشد و بعد از 444 روز آزاد شدند. این موضوع هم یعنی ما با "قانون" هرگز خیلی رفیق نبودیم.

نکته پنجم: به طور مشابه وقتی یکی دوسال پیس ملوان‌های انگلیسی با کلی هارت و پورت دستگیر شدند، بدون دخالت قوه قضائیه، و با فرمان رئیس جمهور (!) آزاد شدند. قربان قانون بروم من. 

نکته ششم: آنچه 30 سال پیش گذشت، درست یا غلط، حداقل یک اتحادی برسرش بود. بعد از 30 سال، نه برسر آن سفارت گیری، که برسر تقریبا هیچ چیزی اتحادی باقی نمانده. فکرش را که بکنی تقریبا هیچ چیزی نیست که سبزها و احمدی‌نژادی‌ها برسرش توافق داشته باشند.

نکته هفتم: احمدی نژادی-ها دوست دارند بگویند که تعداد سبزها کم است. مقایسه می‌کنند که در راهپیمایی دیروز خودشان 10 هزارنفر بودند و سبزها 1000 نفر. این البته مقایسه درستی نیست. به ازای هر یک نفری که از خانه خارج شد، ده‌ها حامی سبز بودند که از ترس دستگیری جرات نکردند از خانه خارج شوند. اگرچه این ترس خیلی برای سبزها قشنگ نیست، حمله گر بودن برای حکومتی‌ها حتی زشت تر است.

نکته هشتم: مستقل از اینکه سبزها برحق هستند یا نیستند، اگر حکومتی‌ها فکر می‌کنند، می‌توان وجودشان (یا تعدادشان) را منکر شد، در اشتباهند. اشتباهی که ممکن است برای همه گران تمام شود. اشتباهی که شاه هم کرد. اشتباهی که چاوشسکو هم کرد. اشتباهی که خیلی‌ها کردند و اگر هنوز بودند دیگر نمی‌کردند.

نکته نهم: قانون اساسی تصریح می‌کند که مخالفین حق راهپیمایی دارند. تا به امروز ولی این اجازه به هیچکس و هیچ گروه مخالفی داده نشده. ایکاش یکبار اجازه تجمع آزاد به مخالفین می‌دادند تا حداقل خودشان یک حسی از تعداد مخالفین دستشان بیاید.

نکته دهم: من انتظار ندارم که در یک مملکت مشکل نباشد. انتظار ندارم مخالف نباشد. ولی وقتی می‌بینم و می‌شنوم که علیرغم این سرکوب بی‌رحمانه، حکومتی‌ها مدعی آزادی بیان و حمایت مردم هستند، حوصله‌ام از اینهمه تعصب سر می‌رود.

صفحه اول (بخش آخر)

صفحه اول به کانت تعلق داشت و در بخش آخر می‌خوام پرونده کانت را ببندم. موضوعی که باقی مونده و یه جورایی آخر بخش دوم بهش اشاره ای کردم بحث اخلاقیات در فلسفه کانت بود.

خوب این هم یه کم پیشینه لازم داره. پیش از فلاسفه دوران روشنگری، اخلاقیات تا حد زیادی از منظر وجدان تعریف می‌شد. منظور از وجدان هم طبیعتا یک قطب نمای درونی بود که به انسان نشون می‌داد که چه کاری درست و چه کاری غلطه.

فلاسفه دوران روشنگری، اصالت وجدان را به شدت زیر سوال بردن. ایراد جدی ای که این فلاسفه وارد کردن، نسبی بودن وجدان بود. مثلا کاری که برای یک مسیحی عذاب وجدان میاره ممکنه برای یه صحرانشین  آفریقایی خیلی عادی باشه. بنابراین، قبول کردن یک قطبنمای خداداد درونی به نظر غیر عاقلانه میومد. به جای وجدان، این فلاسفه، اخلاقیات را از منظر پویایی بشریت تعریف کردن. اونها می‌گفتن که مردم یک جامعه حق دارن که در فضایی پویا زندگی کنن. بنابراین هرچه جلوی این پویایی را بگیره و در تضاد با این حق مردم قرار بگیره غیر اخلاقیه. دروغ گفتن بده چون مانع پویایی جامعه است (مردم حق دارن حقیقت را بدونن). زورگویی بده چون بقیه حق انتخاب دارن. شکنجه و دیکتاتوری بده چون در تضاد با بالابردن سطح زندگی مردم قرار میگیره.

حالا برگردیم به کانت. یادتونه که گفتم کانت یه جور مبلغ بازگشت به خدا و  ایمان بود. همینطور گفتم که کانت نگران از بین رفتن اخلاقیات در جامعه در اثر کم شدن انسانهای با ایمان بود. لازمه یه اندکی در مورد زندگی شخصی کانت هم بگم و در نهایت برم سراغ اخلاقیات از نظر این فیلسوف.

کانت در یک خانواده به شدت مذهبی (با ریشه های کاتولیک ایرلندی) در آلمان به دنیا اومد. تاثیرات آموزش‌های مذهبی شدید خانواده در بخش بزرگی از زندگیش مشهوده. در جوانی کانت یک دانشگاهی و همزمان یک کشیش بود. طبیعتا به عنوان یک دانشگاهی در دورانی که علم به تضاد با آموزشهای کلیسا رسیده بود، چنگ انداختن به آموزه های کلیسا براش صددرصد ممکن نبود. از طرفی، به عنوان یک کشیش، رد کردن آموزه ها و سمبلهای کلیسا براش ممکن نبود. این تناقض از کانت یک نظریه پرداز بسیار محتاط ساخته بود. تا جایی که وقتی در سنین بالاتر، ایراداتی به بخشهایی از فلسفه اش منتشر شد، نزدیک به یک دهه به سکوت فرو رفت تا بتونه فلسفه اش را اصلاح کنه و ایراداتی که وارد شده را با پایه های محکمی جواب بده. از طرفی، همونطور که قبلا گفتم، کانت دنبال آشتی دادن مردم با اخلاقیات بود. بنابراین در جستجوی یک نظریه اخلاق بسیار محکم بود. چیزی بدون نیاز به مفاهیمی مثل دین یا وجدان و یا حتی مفهوم گنگی مثل پویایی جامعه. چیزی براساس منطق محض که به این راحتی قابل تردید نباشه و چون براساس منطقه محضه به تمام دنیا و در تمام زمان‌ها اعمال بشه.

لازم نیست وارد جزئیات تئوری اخلاق کانت بشم. ولی با چند مثال اخلاقیات کانت را براتون توضیح می‌دم. 

بیایین فعل دزدی را در نظر بگیرین. یه زمونی اینکار غیراخلاقی به حساب میومد چون خلاف دستور خدا بود. بعد غیراخلاقی حساب می‌شد چون با وجدان جور در نمیومد. بعدها شد غیراخلاقی چون جامعه‌ای که درش دزدی عادی باشه، نمی‌تونه جامعه پویایی باشه. ولی کانت گفت همه اینها را بذارین کنار چون پیش فرض لازم داره. یکی پیش فرض دین لازم داره، یکی وجدان، و یکی پیش فرضهایی در جامعه شناسی (و اعتقاد به اینکه پویایی جامعه اصولا مهمه). شما اگر هیچکدوم اینها را هم قبول نداشته باشین، براساس منطق محض باید بپذیرین که دزدی غیراخلاقیه. چرا؟ چون وقتی کلمه "دزدی" را به کار می‌برین، باید فرض می‌کنین یه "مالکیتی" وجود داشته (که دزد از مالک دزدی کنه). و اگر "مالکیت" را به رسمیت بشناسین، دزدی در تناقض کامل با مفهوم "مالکیت" قرار می‌گیره (جامعه ای که درش دزدی کار اشتباهی نیست، دیگه درش مالکیت معنی نمی‌ده). از نظر کانت، این تناقض منطقی دلیل غیراخلاقی بودن دزدیه. 

به طور مشابه خیانت در امانت را در نظر بگیرین. اگر خیانت در امانت کار بدی نباشه. کسی به کسی امانت نمی‌ده که اصلا امانتی باشه که خیانتی رخ بده. این یه تناقض منطقیه. پس خیانت در امانت کار غیراخلاقیه.

به طور مشابه میتونین دروغ، آدم کشی و غیره و غیره را مطابق اخلاقیات کانت نشون بدین که مستقل از باورهای ما، کارهای غیراخلاقین چون به تناقض با خودشون می‌رسن. از اون مهتر اینجور کارها همیشه و همه جا غیراخلاقی ان.

دو ایراد مهم به اخلاقیات کانت وارد شده. ایندو را هم بگم و حرف را تموم کنم.
ایراد اول در زمان خود کانت مطرح شد. ایراد این بود که اگر حرف کانت درست باشه. دروغگویی همیشه همیشه بده. یعنی باید حتی به آدمکشی که دنبال یه مظلومی هست هم راست گفت تا جای اختفای قربانیش را پیدا کنه و اونا بکشه. جوابی که کانت داد این بود که بله دروغ گفتن همیشه و همیشه بده. حتی در این مورد. ولی نقطه تقابل دروغ، راست گفتن نیست. مثلا در این مورد خاص میشه سکوت کرد تا به قاتل کمک نکرده باشیم. حتی بیشتر، می‌شه رفت جلو قاتل را گرفت.

ایراد دوم که مطرح شده اینه که اخلاقیات کانت با "اصل طلائی اخلاق" (آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران نپسند) که ریشه در فلسفه یونان داره فرقی نداره. که البته یه جورهایی این حرف درسته. با این تفاوت که کانت به نحوی داره منطق این اصل طلایی را هم نشون می‌ده. یعنی نشون میده که رد کردن اصل طلائی اخلاق منجر به تناقضات منطقی میشه. با این وجود اصل طلائی اخلاق همه چیز را توضیح نمی‌ده. و تقریبا هرجا اصل طلائی کم میاره، فلسفه اخلاق کانت هم کم میاره.

در صفحه دوم یه فیلسوف دیگه را شروع می‌کنم. فکر کنم یه میان‌پرده هم بین صفحه اول و دوم بیاد.