1. توماس کوون (Thomas Kuhn) در کتاب The structure of scientific revolutions که فکر کنم به فارسی هم ترجمه شده استدلال میکنه که هر بحث معنی داری بین دو نفر احتیاج داره به یک بستر بزرگ توافق (پارادایم). به عبارت دقیقتر، کوون معتقده که بحث در جزئیات معنی میده نه در کلیات و کسانی که برسرکلیات توافق ندارن نمیتونن بحث معنی داری با هم داشته باشن. به قول کوون بین این دو گروه آنچه رخ میده بحث نیست، بلکه هرج و مرجه. مثلا هزار ساله که شیعه و سنی دارن با هم بحث میکنن! خوب یه دلیلی هست که این بحث هرگز به پایان نمیرسه.

اگرچه کوون به طور خاص در مورد مباحث علمی حرف میزنه. ولی خودش به شباهت مباحث علمی با نظامهای اجتماعی هم اشاره میکنه. وقتی دو نفر یکی در سیستم ولایی مسائل را ارزیابی میکنه و یکی در سیستم حقوق بشری، این دو نفر چه بحثی میتونن با هم بکنن. برای یکی ایده آل فراهم کردن زمینه های ظهور امام زمانه و برای دیگری ایده آل رشد شاخصهای دموکراسیه. یکی براش اقتصاد و رفاه اجتماعی موضوع دست چندمه و دیگری براش اقتصاد و رفاه فردی در بالاترین درجه های اهمیت. اینجاست که میرسیم به شرایط هرج و مرج و شعارهای "مرگ بر" آغاز میشه و طبیعتا طرفی که قدرتش را داره طرف دیگه را مجبور به سکوت میکنه. طبیعتا اگر تعداد کسایی که محکوم به خفقان شدن هم از حدی بیشتر بشه یا میزان نارضایتی شون از حد بگذره، ممکنه حرکتهای خشن و تروریستی شروع بشه.

2. این قسمت ممکنه در نظر اول بیربط به قسمت اول به نظر بیاد. ولی ربطش دست آخر مشخص میشه. 

فرهنگ جوامع در بسیاری از موارد شامل کارهاییه که به خودی خود ممکنه بی ارزش به نظر برسن، ولی هماهنگ شدن باهاشون یه جور ضرورته. جمله سختی شد. بذارین یه مثال بزنم. رانندگی در سمت چپ خیابون یا سمت راست خیابون به خودی خود هیچکدوم بر دیگری برتری نداره. ولی اینکه همه  همجهت رانندگی کنن یه ضرورته. اگر شما در انگلیس یا ژاپن زندگی میکنین باید مثل همه در سمت چپ رانندگی کنین. در اغلب نقاط دیگه دنیا ولی رانندگی در سمت راسته. تغییر دادن یک نرم اجتماعی از این نوع با حرکت شجاعانه یک جوان که برخلاف جهت دیگران رانندگی میکنه اتفاق نمیوفته. این جور تغییرات معمولا از بالا به پایین اتفاق میوفته. مثلا وقتی دولت سوئد اعلام کرد که از ساعت 5 صبح 3 سپتامبر 1967، جهت رانندگی از راست به چپ عوض میشه، این تغییر اتفاق افتاد. تغییرات این تیپی اگر اجبارا از پایین به بالا صورت بگیرن (مثلا قانون گذاران حاضر نشن کوتاه بیان) منجر به صدمات زیادی هم به بانیان تغییر و هم به سیستم موجود میشه. تصور کنین که درصد زیادی از مردم تصمیم بگیرن که جهت رانندگی را عوض کنن ولی قوانین این را نپذیره. میرسیم به هرج و مرج در خیابان، تصادفهای دلخراش و احتمالا دعواهای خیابانی. 

3. پیرو مورد 1 باید اضافه کنم که تغییر پارادایم ممکنه اتفاق بیوفته. اینکه یک شیعه سنی بشه یا برعکس شدنیه. ولی معمولا نتیجه بحثهایی که کرده نیست. معمولا نتیجه مشاهدات و انگیزه های فردیه. کلا انتخاب یک پارادایم نتیجه انگیزه های شخصیه. کسی که دوست داره بچه اش تو مدرسه حدیث یاد بگیره، ممکنه روی خیلی از بی عدالتیهای یک نظام چشم بپوشه چون عوض شدن اون نظام ممکنه منجر به مدارسی بشه که توش حدیث یاد نمیدن. اینجا انگیزه فردیه که نقش آفرینه. 

4. پیرو مورد 2، مثالی که زده شد واقعا هیچ فرقی بین دو انتخاب موجود وجود نداشت. رانندگی همه در سمت چپ یا رانندگی همه در سمت راست واقعا دو انتخاب معادله. بنابراین هرگز در انگلستان انقلابی رخ نمیده که مردم درش تغییر جهت رانندگی را بخوان. در بعضی موارد انتخاب اینقدر بی معنی نیست. مثلا انتخاب بین نظام دموکراسی یا دیکتاتوری بی معنی نیست. انتخاب بین نظم سکولار و نظام دینی بی معنی نیست. این آخری مثلا منجر به انقلاب بهمن 1357 در ایران شد.