مشکلی به نام هوش

یه مدتیه فرصت سرخاروندن ندارم! به همین دلیل وبلاگم با سرعت بیشتری آپ میشه. همیشه اینجوریه که وقتی  سر آدم شلوغه فکرش فعال تره. اینهم از معجزات مغزه. امروز فرصت نمیکنم مطلب دفعه قبل را به نتیجه برسونم، بنابراین فقط جلوی یه سری سوئ تفاهم ها را میگیرم و بعد میرم سر یه موضوع دیگه که مدتیه مشغولم کرده. که البته اونم نیم بند مینویسم! صرفا میخوام یه چیزی نوشته باشم.

اما در مورد پست قبل. ببینین دو چیز نباید قاطی بشه. اینکه بگیم "باید چنین باشد" یا اینکه بگیم "چرا چنین هست" دو بحث متفاوتن. دومی واقعا توجیه کننده اولی نیست. اگر برداشت شما از نوشته دفعه قبل اینه که "باید نظام اجتماعی جوری باشه که الانه هست (یعنی به نفع مردان)" برداشتتون اشتباهه. برداشت درست از اون نوشته این بود که  "چرا نظام اجتماعی به نفع مردانه" و فکر کنم نکته ظریفیش (که شاید باهاش موافق نباشین) این بود که این را بیشتر زنان (در سطح ناخودآگاه و ژنتیک) شکل دادن تا مردان. دلیلش هم عدم تقارن ماده و نر در پروسه تولید مثل بوده. چون یکی کیفیت میطلبه و یکی کمیت. حالا این حرف که  "چرا چنین هست" معنی اش این نیست که من میگم "باید اینطور باشد و بماند". بذارین ادامه حرف را یه روز دیگه بزنیم. فعلا به این نکته دقت کنین که خیلی چیزها در انسان و حیوان فرق داره. مثلا وجود فرهنگ. یا یه مثال جالبترش اینکه در حیوانات معمولا نر زیباتر از ماده است. در انسان ولی این برعکس شده. چرا؟ اینها همه به هم ربط دارن و یه روزی که فرصت دست بده در موردش مینویسم.

 اما حرف امروز در مورد یک مشکلیه که دنیا داره باهاش روبرو میشه و آروم آروم داره جدیتر هم میشه. فرض میکنم که قبول دارین که یه مفهومی به اسم "هوش" معنی داره و مثلا قبول دارین که بعضی انسانها باهوشتر از دیگران هستن. مثلا همین الانه مطالعات آماری هست که نشون میده جنایتکارها متوسط هوشی بسیار پایینی دارن. یا مثلا دکترها متوسط هوشی بالایی دارن. اگرچه آی کیو خیلی تست بحث برانگیزیه، ولی پذیرفتن یه مفهومی به نام هوش نباید خیلی سخت باشه. 

فرض دومم که براش دلایل فراوونی هم هست اینه که هوش تا حد زیادی موروثیه. مثلا یک زن و شوهر با آی کیو بالا بچه شون هم با احتمال زیاد آی کیو بالا داره. 

و اما مشکل چیه!

با پیشرفت دنیا، کارها نیاز به هوش بیشتر داره. مثلا 100 سال پیش اکثر کارها، کارهای بدنی بود. نیاز چندانی هم به هوش نداشت. احتمالا یک کار تکراری ولی محتاج به زور بازو. این روز روزگار ولی اکثر کارهای اینچنینی داره توسط ماشین انجام میشه. کارهایی که آدمها باید انجام بدن محتاج سواد، خوش زبان بودن، تخصص کامپیوتر، حافظه قوی و درک سریع مفهموم های پیچیده است. 

خوب این به خودی خود مشکلی نیست. حتی یه مقداری هم خوش خبریه چون آمار نشون میده که متوسط نمره آی کیو داره با زمان بالا میره. این یعنی در سال 2010 آدمها به طور متوسط هوشمندتر از سال 1980 هستن. مشکل ولی از اونجا ناشی میشه که جوامع بشری دارن به این سمت حرکت میکنن که معمولا هوشمندها با هوشمندها و کم هوشها با کم هوشها ازدواج میکنن. مثلا الانه اکثر دانشگاه رفته ها با دانشگاه رفته ها ازدواج میکنن. دقت کنین که حتی 50 سال پیش هم این مشکل وجود نداشت چون اون موقع تعداد زنان تحصیل کرده بسیار کم بود و انتخاب مردها براساس صفات دیگه ای مثل زیبایی یا دارایی و غیره بود. امروزه روزگار ولی درصد بالایی از دانشگاه رفته ها زن هستن و تحصیل کرده ها معمولا با تحصیل کرده ها (که احتمالا در همون محل تحصیل هم با هم آشنا شدن) ازدواج میکنن. متاسفانه لینک آماری که داشتم را گم کردم واگرنه با عدد و رقم و مستندتر حرف میزدم. فرصت پیدا کردنش را هم این چندروز ندارم. ولی اگه گذرم خورد، در آینده نزدیک اضافه میکنم به متن.

مشکلی که گفتم یه سری نتیجه های وحشتناکی داره. دقت کنین که انسانها دارن دو گروه میشن. یه گروه با متوسط هوش بالا و یک گروه با متوسط هوش کم. همین الانه این دراه تو مطالعات آماری خودش را نشون میده (لینک رفرنس را بعدها پیدا میکنم و میذارم) و پیش بینی میشه که موضوع بدتر هم بشه چون هرچه این دو قطب بیشتر از هم فاصله بگیرن احتمال ازدواج بین این دو قطب کمتر و کمتر میشه و فضا دوقطبی تر میشه. 

مشابه این در سطح اجتماعی (منظورم از نظر دارایی هست) هم دیده میشه. پولدارها با پولدارها ازدواج میکنن و پولشون بیشتر میشه. این مشکل را سوسیالیزم با مالیات گرفتن از پولدارها حل میکنه. یعنی از پولدارها پول میگیره میده به بی پولها. ولی مگه میشه از باهوشها هوش بگیریم بدیم به کم هوشها! یعنی اینجا راه حل ساده ای هم به نظر نمیاد وجود داشته باشه. 

حالا میتونین یه عالمه سوال ترسناک از خودتون بپرسین. آیا هزار سال دیگه نسل بشر دو شاخه جدا شده؟ ("ماشین زمان" نوشته اچ جی ولز را خوندین؟) اصلا هزار سال دیگه را ول کنین. 50 سال دیگه که تقریبا همه کارها احتیاج به هوش بالا داره، با اون قطب کم هوش قراره چکار کنیم؟ اگر کاری براشون نداریم، نتیجه اش این نیست که رو به جنایت میارن؟ همین الانه زندانها پره از کسایی که متوسط آی کیوشون خیلی پایین تر از متوسط جامعه است. اصلا فرضیاتی هست که دلیل جنایتکار شدن این گروه اینه که نتونستن پیچیدگی دنیای مدرن را هضم کنن و راه ساده تر (مثلا قاچاق یا دزدی) را انتخاب کردن. اگر قراره فضا دوقطبی تر از این بشه (که حتما میشه) واقعا قراره با اون قطب چکار کنیم؟ یا برعکس اونها قراره با قطب باهوش چکار کنن؟ آیا یک جنگ در پیش رو داریم؟ یه لحظه به اتقاقاتی که در دوسال گذشته در ایران افتاد از این منظر هم نگاه کنین. من این فضای دو قطبی را اونجا هم حس میکنم. 

امان از دنیای زن سالار

این تصور عمومی را شنیدین که دنیا به شدت مردسالاره و حقوق زن در حال پایمال شدن توسط مردانه؟ راستش اگر یه کم نگاهمون را عمیقتر کنیم موضوع صددرصد برعکسه! تئوری تکامل به راحتی توضیح میده که این زنان (ماده ها) هستن که روند و سمت و سوی تکامل را انتخاب میکنن. 

موضوع ساده است. هم نرها و هم ماده ها میخوان ژنشون را تکثیر کنن. موجود نر محدودیتی در تعداد کپی ای که میتونه بسازه نداره بنابراین از نقطه نظر ژنتیک در پی تکثیر بیشتره و اهمیتی به کیفیت نمیده. موجود ماده ولی به شدت محدوده به تعداد فرزندانی که میتونه داشته باشه. بنابراین برای تکثیر ژنهاش باید مطمئن باشه که کپی هایی که میسازه بالاترین کیفیت را داشته باشن و بعد هم ازشون به دقت محافظت کنه. بنابراین بهترین استراتژی برای نر رفتن در پی کمیت و برای ماده رفتن در پی کیفیته. این یعنی ماده سخت گیره. یعنی ماده انتخاب میکنه که جفتش کی باشه. مثلا اگر ماده انتخاب کرد که نری که روی سرش تاج قرمزه مناسبتره برای تولید مثل، اونوقت تکامل میره به سمت ساختن نرهایی که روی سرشون تاج قرمزه! 

حالا شما بگین دنیا مردسالاره یا زن سالار.

سالها پیش کتاب "نظام حقوقی زن در اسلام" مرحوم مطهری را خوندم. اونزمان به شدت برام سوال بود که چرا در ادیان مختلف و تقریبا در همه فرهنگها اینقدر در حق زن اجحاف شده. و چون ته دلم دوست داشتم که این موضوع یه توضیح منطقی داشته باشه (تا بتونم با وجدان راحتتری مسلمان باشم)، به شدت در پی جواب بودم. کتاب به نظرم جالب اومد. خلاصه اگه بخوام بکنم، کتاب یه سری استدلالهایی پیش روتون میذاره که با یک فرض (که نویسنده هیچ دلیلی برای این فرض نمیاره و کلا بدیهی فرضش میکنه) اکثر موارد قابل توضیح میشه. نمیگم همه موارد، ولی واقعا اکثر موارد قابل هضم میشه. فرض نویسنده اینه که مردان طالبند و زنان مطلوب. مردان عاشقند و زنان معشوق. با این فرض و کمی مخ زدن، نویسنده توضیح میده چرا مثلا حق طلاق برای مرده. چرا خواستگاری باید توسط مرد باشه. چرا مردان باید در کارهای پرخطرتر اجتماعی باشند، چرا باید ارث بیشتری بگیرن، چرا زنان باید در حجاب باشن و خلاصه خیلی چیزهای دیگه. وقتی کتاب تموم شد، من به این نتیجه رسیده بودم که اگر این فرض را قبول کنیم که مرد عاشقه و زن معشوق، خیلی از مشکلات من با این "بی عدالتی" رفعه.

بعدا در مطالعه نظریه تکامل برخوردم به این توضیح که چرا نر طالب و ماده مطلوبه و قطعات پازل کنار هم نشست.

اگر منظورم را خوب رسونده باشم، میخوام بگم که حالا فهمیدم که آنچه در دنیا هست عمدتا انتخاب زنهاست و نه مردها. بنابراین این چیزی که ما بهش میگیم بی عدالتی احتمالا چیزیه که در سطحی از سطوح ناخودآگاه و برای بالابردن کیفیت تکثیر ژن توسط ماده ها خواسته شده. اینکه فیلهای آبی نر حرمسراهایی تا 30 زن دارن یا شیرهای نر چند همسر دارن جنایت نرها در حق زنها نیست، انتخاب ماده هاست. چون این 30 ماده احتمالا (در ناخودآگاهشون و تحت کنترل ژنهاشون) ترجیح دادن که با یک نر که از همه نرهای گله قوی تره جفت گیری کنن. و اگر فکرش را بکنین این تصمیم فشارش عمدتا روی نره.  مثلا رقابت بیشتر. مثلا اینکه باید این نر هر از چندگاهی با کسی که مدعی حرمسراش میشه بجنگه و بلاخره هم نه بخاطر سن زیاد که بخاطر همین جنگها میمیره. مثلا اینکه اکثر شیرهای نر یا فیلهای آبی نر هرگز ماده ندارن و در تنهایی میمیرن. 

آنچه داره در جامعه بشری رخ میده ولی ظاهرا خیلی متفاوته. یعنی جنبشهای زنان در پی گرفتن حقوق اجتماعی مساوی با مردانه. یا مثلا در پی اجبار تک همسریه. آیا این یک اشتباهه ژنتیکه؟ بذارین در موردش یک روز دیگه بنویسم. ولی تو این مدت فکر کنین چرا بیل گیتس فقط یک زن داره؟ آیا این هم توسط دنیایی که در عمیقترین لایه هاش زن سالاره بهش زور شده؟ یا یک اشتباه استراتژیک در سطح ژنتیک داره رخ میده؟

تصحیح: در پست قبلی منظورم از سکولاریزم دینی، کثرت گرایی یا پلورالیزم دینی بود. یعنی یک "پل" با یک "سک" اشتباه شده بود که دیگه درست شد. نپرسین چطوری این اشتباه را کردم. من هنوز حرف زدن روزمره را هم غلط حرف میزنم چه برسه به کلمات گنده تر از دهنم. همین چند وقت پیش میخواستم بگم "کسی چه میدونه" گفتم "خدا چه میدونه" و قومی را محظوظ کردم. 

اندر پلورالیزم دینی و تاریخ و غیره

حدود سال 200 میلادی امپراطوری روم در اوج شکوفایی بود. نه فقط قدرت نظامی و نفوذ خارجی امپراطوری، که شرایط داخلی هم در اوج بود. بناهای زیبا و عظیم ساخته میشد، بیمارستان و دانشگاه ساخته میشد، خیابانهای در شب روشن نگه داشته میشد،...  و صدالبته نباید نقش برده هایی که نیروی انسانی لازم برای این زندگی مرفه بودند را فراموش کرد.

حوالی سال 300 میلادی، امپراطوری به حدی بزرگ شده بود که دیگر یک پایتخت تنها توانایی مدیریت همه امپراطوری را نداشت. مثلا رسیدن فرمانها به اقصا نقاط بیش از حد طول میکشید، مرزها غیر قابل کنترل و خلاصه امپراطوری کند شده بود. راه حلی که اجرا شد تقسیم امپراطوری به دو بخش روم شرقی (یا بیزانتین که بعدا ترکها آن را گرفتند و اسم مرکزش کنستانتینوپولیس را استانبول گذاشتند) و روم غربی بود.

در همان حوالی، سرداری که نقش عمده ای در کشور گشایی های آن زمان داشت (کنستانتین) بخاطر شهامت‍ ها و کشورگشایی هایش توسط مجلس به عنوان امپراطور برگزیده شد. آنچه در مورد کنستانتین کمتر دانسته بود این بود که او مخفیانه مسیحی بود. در واقع در زمانی که او یک سردار جنگی بود، پس از یک سری پیروزیهای متوالی، مشاور اعظم کنستانتین که مسیحی بود، او را متقاعد کرده بود که دست عیسی مسیح در این پیروزیها نقش داشته. با گرویدن کنستانتین به مسیحیت، شانس حتی بیشتر از قبل به او رو آورده بود و با امپراطور شدن، کنستانتین مطمئن شده بود که دستی از غیب او را در این راه قرار داده. و در نتیجه، در سال 313 کنستانتین مسیحیت را در امپراطوری آزاد اعلام کرد و مسیحی بودن خودش را نیز افشا نمود. و چنین بود که اولین امپراطور یکتا پرست در تاریخ ثبت شد (مواردی مثل سلیمان که در تاریخ ثبت نشده و فقط در کتب آسمانی هستند را فعلا کاری ندارم).

یکتا پرستی یک تفاوت بسیار عمیقی با سایر ادیان داشت (و دارد). شما اگر به خرابه های امپراطوری روم بروید معابد متفاوتی میبینید. معابدی که برای خدایان مختلفی ساخته شده. جالبتر اینکه معبدهای میترا (خدای ایرانی) را هم میبینید. کسانی که به خدایان مختلف معتقد بودند، اگرچه یک خدای خاص را بیشتر مورد توجه قرار میدادند ولی برای سایر خدایان نیز احترام قائل بودند. حتی اگر این خدا، خدای دشمن قسم خورده آنان، خدای پارسیان بود. این احترام تا حدی بود که حتی معابدی برای آن خدا ساخته میشد.

یکتا پرستی ولی بر یک اصل بنا بود. خدایی جز خدای یگانه نیست. سایر خدایان، بنابراین، نه فقط قابل احترام نبودند، بلکه بتی بودند که باید روزی شکسته میشدند. آن پلورالیزم دینی که در ساختار ادیان چندخدایی نشسته، جایی در آیینهای یکتاپرستی نداشت. 

لازم نیست بیشتر تاریخ بگویم، ولی نباید تعجب کنید اگر بگویم که در سال 750 امپراطوری به اسم شارلومه، مسیحیت را اجباری کرد. شارلومه سپاهیان شمشیر به دستش را روانه کرده بود تا به انسانها دو راه برای انتخاب بدهند. ایمان به خدای یگانه یا ملاقات خدای یگانه. شارلومه البته امپراطور روم نبود (زیرا امپراطوری رم در سال 470 توسط بربرها سقوط کرده بود) شارلومه ولی بزرگترین امپراطور زمان خودش بود. و بلاخره اینکه شارلومه فرزند ژنرالی بود که سپاه اسلام را در نواحی فرانسه کنونی شکست داد و آنها را تا اسپانیا به عقب برگرداند. 

زمانی بود که رومیان معبد میترا میساختند و به جنگ پارسیان میرفتند. ولی حالا خدای یگانه شارلومه حاضر نبود حتی خدای یگانه اسلام را تحمل کند. و البته خدای یگانه اسلام هم حاضر نبود خدای یگانه شارلومه را بپذیرد....