پرفسور استفان هاوکینگ: زندگی پس از مرگ یک داستان خیالی است برای کسانی که از مرگ می ترسند

این نوشته جدید هاوکینگ مثل بمب صدا کرد. در فیسبوک، در سایتهایی مثل بالاترین، ایمیلهایی که مردم به هم زدن و خلاصه اینکه ظاهرا همه منتظر بودن که این "حکم" صادر بشه.

نوشته امروز من واقعا در تایید یا رد حرف هاوکینگ نیست. نوشته امروز در مورد اینه که چرا این نوشته مثل بمب صدا کرد. 

خلاصه نگاه هاوکینگ اینه که مغز مثل یک کامپیوتره. بعلاوه همه ادراک ما در مغزمون رخ میده. مرگ یعنی از هم پاشیدن این کامپیوتر و این یعنی از بین رفتن قدرت درک. بنابراین بعد از مرگ صرفا تاریکیه و سکوت. هیچ چیز دیگه ای نیست. کسانی که از تاریکی میترسن، قصه دنیای پس از مرگ را ساختن که به خودشون آرامش بدن. البته معتقدین به دنیای ماورا به شما میگن که نه، همه ادراک ما در مغزمون نیست. ما یک بخش غیرمادی هم داریم. دلایلی هم میارن (مثلا ادراک نسبت به "من"  یا مفهوم "فهمیدن" که تعریف کردنش برای کامپیوتر خیلی سخته. البته هاوکینگ به اینها خواهد گفت که غیرقابل دسترس بودن مفهوم "من" یا "فهمیدن" نتیجه پیچیدگی بیش از حد کامپیوتریه که تو جمجمه ماست. نه چیزی ماورائ مغز.) انتخاب اینکه آیا حرف هاوکینگ منطقی تره یا حرف مومنان به دنیای ماورا با شما. هرچند اصلا انتخاب راحتی نیست.

اما حرف اصلی من چیز دیگه ایه. میخوام بپرسم واقعا چرا اینهمه سروصدا؟ یا بهتر بگم چرا اینهمه شادی. 

فرض اول اینه که واقعا بسیاری از مردم ترجیح میدن که دنیای پس از مرگی در کار نباشه و بنابراین در آرزوی شنیدن چنین مطلبی از زبان یک دانشمند (که ظاهرا قابل اعتماده و به آخرین یافته های علمی دسترسی داره) بودن. باور کردن این برام خیلی سخته. به شخصه ترجیح میدم دنیای بعدی در کار باشه، حتی اگر قرار باشه من درش عذاب شم. فکر اینکه با مرگ تموم شیم، ترسناکترین فکرهاست اگر خوب بهش فکر کنین.

فرض دوم اینه که نه بسیاری از مردم در پی دانستن حقیقت هستن. و این حرف هاوکینگ، اگرچه تلخ و ترسناکه، چون احتمالا حقیقت داره، بحثهایی را باز کرده. این فرض از اولی هم غیرقابل باور تره. واکنشهایی که من دیدم اغلب توام با شادی بود. یه حس پیروزی ای درش بود. و اگر برین کامنتهایی که روی این مطلب بین مردم رد و بدل شد را ببینین، براتون تردیدی نمیمونه که این ولوله نتیجه "حقیقت طلبی" نبوده.

فرض سوم که به نظر من درست ترین فرضه اینه که بسیاری از مردم با دین مشکل دارن. دوست دارن از زنجیرهاش رها شن. حکومت دینی هم طبیعتا موضوع را تشدید کرده و تنفرها را تقویت کرده. بنابراین هر حرفی که در رد مدعای دین باشه براشون یه پیروزیه. هرچیزی که موجب ریزش طرفداران دین بشه، یک موفقیته.

مردم ما مثل اون بچه ای هستن که درحال زائیده شدنه. زایمانی که نه فقط برای مادر که برای بچه هم بسیار دردناکه. زایمانی از دنیای خرافات به دنیای مدرن. البته دنیای مدرن با وعده های فراوانی میاد (مثل هر انقلاب دیگه ای، مثل هر دگرگونی دیگه ای) ولی نواقصش فقط وقتی حس میشه که جا بیوفته و معلوم بشه که نتونسته به همه وعده هاش عمل کنه. که معلوم بشه که درمان همه دردهای ما نیست. در این صحنه زایمان دردناک، کسی فرصت نداره که فکر کنه "اگر دنیای دیگه ای نباشه چقدر زندگی تلخه". فعلا گزاره "دنیای دیگه ای در کار نیست" یک فشار دیگه است که این زایمان دردناک زودتر انجام بشه. 

همین آدمهایی که امروز دارن شادی میکنن، اگر فردا دکتر بهشون خبر بده که سرطان دارن و مدت کمی از عمرشون باقیه، به دنیای بعد متوسل میشن. نمیگم این یعنی توسل به دنیای دیگه خوبه. میخوام بگم که الانه گرمن، متوجه نیستن، درگیر درد زائیده شدن هستن، اولویت بالاتری دارن.

راستش را بخواهین، به احتمال زیاد حرف هاوکنیگ درسته، احتمالا آرزوی من و امثال من برای جاودانگی صرفا یک خیال باطله، ولی من برسر این خبر هلهله نمیکنم. میرم یه نوشیدنی خنک میخورم، شاید یادم بره. شاید این دلگرفتگی سنگین باز بشه. تا دوباره یه دانشمند بیکار دیگه ای بیاد و یادم بیاره که زندگی چقدر قشنگ و کوتاهه. 

اشتباه، ولی با ارزش

آنتی تز:

نوشته قبل تصویر خیلی دلسرد کننده ای از تلاش بشر برای دانستن میداد. تصویری که  بواسطه "جزم اندیشی" ای که درش بود، خوشبختانه، واقعی نیست. روح نوشته قبل این بود که دانسته های بشری اشتباهن چون ناقصن و درشون عدم قطعیت هست. ولی این "عدم قطعیت" در سایه یک عدم قطعیت دومی قرار میگیره که نتیجه اش شیرینه. این عدم قطعیت دوم را در این گزاره خلاصه میکنم "درست و غلط دو مفهوم مطلق نیستن." بذارین با همون مثال کروی بودن زمین منظورم را واضح کنم. 

آیا کسی که میگه زمین کرویه داره اشتباه میکنه؟

اگر درست و غلط را دو مفهموم مطلق در نظر بگیرین، این گزاره واضحا درست نیست. بلاخره زمین پستی و بلندی داره. پس گزاره غلطه. ولی آیا وقتی یکی میگه زمین کرویه واقعا داره منکر پستی بلندی زمین میشه؟ البته که نه. منظور این شخص اینه که کره تقریب خوبی برای توصیف شکل زمینه. از این دید، گزاره "زمین کرویه" گزاره صددرصد غلطی نیست. این گزاره بهتر از گزاره "زمین مسطحه" داره کار میکنه. "زمین کرویست" درست تر از گزاره "زمین مسطح است" هست. 

گفتم "درست تر". به مفهوم "درست تر" کمی فکر کنین. این کلید واژه امروزه. "درست" مطلق نیست. غلط هم مطلق نیست. اونی که میگفت زمین مسطحه، اگرچه حرفش درست نبود، ولی تقریب خوبی از شکل زمین در سطح کوچک ارائه میداد. برای متر کردن زمین یک خونه، هیچ کسی انحنای زمین را در نظر نمیگیره. اون نگاه غلط کاملا بی ارزش نبود.

به طور مشابه اگه بگیم زمین بیضوی است درست تر از اینه که بگیم زمین کروی است. ولی در مقایسه با کروی بودن، اصلاحی که داره میده واقعا جزئیه. مثلا انحنای زمین بر اساس کروی بودنش یه عددیه. اگر بیاییم و بیضوی فرض کنیم این عدد فقط چند هزارم درصد اصلاح میشه! بنابراین، از خیلی جهات، زمین کرویست گزاره با ارزشیه. هرچند صددرصد درست نباشه. و البته این قصه ادامه داره. آیا زمین واقعا به مفهوم دقیق بیضویه؟  بازهم نه. ولی تقریب خیلی خیلی خوبیه. میشه بهترش کنیم. میشه بگیم بیضوی نامتقارنه. ولی میزان اصلاحی که ارائه میدیم داره کمتر هم میشه. میزان دقت افزوده شده حالا فقط چندصدهزارم درصده. 

خلاصه حرف اینکه از یک نگاه سیاه و سفید، همه دارن اشتباه میکنن و حقیقت دست نیافتنیه. ولی اگر کسی معتقده که "زمین کرویست" همونقدر اشتباهه که "زمین مسطح است" اون شخص داره یه اشتباهی میکنه بزگتر از جمع اشتباه هردو این گزاره ها!

بنابراین درباره دریافتهای بشری به جای درست و غلط باید از کلمه ناقص تر و کامل تر استفاده کنیم. این یعنی اگرچه ما همیشه برداشت ناقصی از دنیای پیرامونمون داریم، ولی تلاش برای دانستن داره این برداشت را کاملتر میکنه. هرچند برداشت صددرصد کامل هرگز شدنی نیست و همیشه در "اشتباه" هستیم، ولی میزان این اشتباه در حال کم شدنه. از اون مهمتر، این گزاره های اشتباه (بهتر بگم: ناقص)، با ارزشن.  

واقعیت های همیشه اشتباه

این مطلب را مدتهاست که میخوام بنویسم ولی از بسکه گفتنی درش زیاده هرگز شروعش نکردم. حتی الانه هم نمیدونم واقعا از کجا شروع کنم. ولی بلاخره تن به آب میزنم تا ببینم به کجا میرسم. حرفم را در قالب یک تز و یک آنتی تز مینویسم. امروز فقط تز را مینویسم که خیلی حرف طولانی نشه. 

تز:

1. "واقعیت" و "برداشت ما از واقعیت (باورهای ما)" دو چیز متفاوتن

واقعیت اینه که زمین مسطح نیست. روزگاری بود که برداشت ما (باور ما) این بود که زمین مسطحه. 

واقعیت اینه که زمین کره کامل نیست. روزگاری باور ما این بود که زمین کره است. بعدا معلوم شد زمین بیضویه. ولی حتی این هم واقعیت نیست. واقعیت اینه که زمین یک بیضوی نا متقارنه که سطحش با پستی و بلندیهای فراوان ساخته شده. هرچقدر هم این پستی و بلندیها را با دقت نقشه برداری کنیم بازهم کامل نیست و میشه دقت را بالاتر برد و برداشت دقیقتری از زمین داشت و این قصه ادامه داره تا دقت فراتر از اتم به اتم. "واقیعت خیلی بزرگتر از اونه که به طور کامل قابل برداشت باشه". یا به عبارتی "هر برداشتی از واقعیت یک ساده سازیه و ناقصه."

2. تصمیمها و رفتار ما بر اساس "برداشت ما از واقعیت (باورهای ما)" صورت میگیره.

این حرف خیلی بدیهیه ولی باید در موردش چند خطی بگم. میخوام از یه زاویه جدید بهش نگاه کنم. میخوام جای علت و معلول را عوض کنم و بگم دقیقا به دلیل اینکه عمل ما ناشی از باور ماست، باورهای ما یک نوع از واقعیتن (چون منشائ اثرن). بذارین یه مثال بزنم.

آیا پاپا نوئل (ُSanta Claus) وجود داره؟ من میدونم که پاپانوئلی در کار نیست ولی برای یک بچه چهار ساله که به بابانوئل باور داره، بابانوئل واقعیته چون روی زندگیش اثر میذاره. چه بسا که بخاطر این باورش به حرف پدر و مادرش بیشتر گوش کنه تا روز کریسمس جایزه بهتری از پاپانوئل بگیره. با این توصیفات بابانوئل بخشی از واقعیته (با این مفهوم که بر دنیا اثر میذاره). دقت کنین که بابانوئل بر زندگی پدر و مادر اون بچه (که به بابانوئل باور ندارن) هم اثر میذاره!!!! 

برعکس این قضیه هم درسته. منظورم اینه که ممکنه چیزی که حقیقتا وجود داره بخاطر عدم باور ما منشا اثر در زندگیمون نباشه. اینکه اتم هیدروژن چندتا الکترون داره روی تصمیمات کسانی که این حقیقت را نمیدونستن هیچ اثری نداشت. امروز ولی دانشمندان از این دانش استفاده میکنن.

واقعیتهایی که صرفا ناشی از باور ما هستن ممکنه به مرور زمان کمرنگ و پررنگ بشن. اینکه عیسی پسر خداست 500 سال پیش یک واقعیت پررنگ در اروپا بود. جه بسیار کسانی که بخاطر شک در این باور جونشون را از دست دادن. چه جنگهایی که بخاطر (یا به بهونه) این باور شروع شد. امروز ولی همون موضوع واقعیت کمرنگ تریه. هنوز پاپ قدرتمنده ولی نه به اندازه پاپ قرون وسطی. 

نکته ای که به طور خاص ارزش توجه داره اینه که همه این حرفها مستقل از اینکه عیسی حقیقتا پسر خداست یا نه درسته! 

بیایین دو گزاره 1 و 2 را به ترتیب عکس (2 بعد 1) بذاریم کنار هم. اول اینکه مستقل از اینکه درست یا غلط، باورهای ما درجه ای از واقعیت به خود میگیرن و دوم اینکه برداشت ما از واقعیت (واقعیت های خارج از ذهنمون) همیشه ناقصه. این یعنی ما هرگز دسترسی به واقعیت های خارج از ذهنمون نداریم. 

خلاصه ایندو حرف اینه که دنیایی که پیرامون ماست، همون دنیاییه که ما خیال میکینم که هست! یعنی دنیایی که میبینیم ساخته ذهن ماست. حتی بدتر. این یعنی اینکه ما "همواره" در اشتباهیم ولی فکر میکنیم که حق با ماست. بنابراین باورهای ما یک نقطه تعادل هستن... یک نقطه سکون، یک سیاه چاله که بیرون اومدن ازش کار به غایت دشواریه.  

فعلا حرف را تموم کنم و آنتی تز را بذارم برای بعد. 

پ.ن. سقراط گفته "تنها چیزی که میدانم این است که هیچ نمیدانم."