پرفسور استفان هاوکینگ: زندگی پس از مرگ یک داستان خیالی است برای کسانی که از مرگ می ترسند
نوشته امروز من واقعا در تایید یا رد حرف هاوکینگ نیست. نوشته امروز در مورد اینه که چرا این نوشته مثل بمب صدا کرد.
خلاصه نگاه هاوکینگ اینه که مغز مثل یک کامپیوتره. بعلاوه همه ادراک ما در مغزمون رخ میده. مرگ یعنی از هم پاشیدن این کامپیوتر و این یعنی از بین رفتن قدرت درک. بنابراین بعد از مرگ صرفا تاریکیه و سکوت. هیچ چیز دیگه ای نیست. کسانی که از تاریکی میترسن، قصه دنیای پس از مرگ را ساختن که به خودشون آرامش بدن. البته معتقدین به دنیای ماورا به شما میگن که نه، همه ادراک ما در مغزمون نیست. ما یک بخش غیرمادی هم داریم. دلایلی هم میارن (مثلا ادراک نسبت به "من" یا مفهوم "فهمیدن" که تعریف کردنش برای کامپیوتر خیلی سخته. البته هاوکینگ به اینها خواهد گفت که غیرقابل دسترس بودن مفهوم "من" یا "فهمیدن" نتیجه پیچیدگی بیش از حد کامپیوتریه که تو جمجمه ماست. نه چیزی ماورائ مغز.) انتخاب اینکه آیا حرف هاوکینگ منطقی تره یا حرف مومنان به دنیای ماورا با شما. هرچند اصلا انتخاب راحتی نیست.
اما حرف اصلی من چیز دیگه ایه. میخوام بپرسم واقعا چرا اینهمه سروصدا؟ یا بهتر بگم چرا اینهمه شادی.
فرض اول اینه که واقعا بسیاری از مردم ترجیح میدن که دنیای پس از مرگی در کار نباشه و بنابراین در آرزوی شنیدن چنین مطلبی از زبان یک دانشمند (که ظاهرا قابل اعتماده و به آخرین یافته های علمی دسترسی داره) بودن. باور کردن این برام خیلی سخته. به شخصه ترجیح میدم دنیای بعدی در کار باشه، حتی اگر قرار باشه من درش عذاب شم. فکر اینکه با مرگ تموم شیم، ترسناکترین فکرهاست اگر خوب بهش فکر کنین.
فرض دوم اینه که نه بسیاری از مردم در پی دانستن حقیقت هستن. و این حرف هاوکینگ، اگرچه تلخ و ترسناکه، چون احتمالا حقیقت داره، بحثهایی را باز کرده. این فرض از اولی هم غیرقابل باور تره. واکنشهایی که من دیدم اغلب توام با شادی بود. یه حس پیروزی ای درش بود. و اگر برین کامنتهایی که روی این مطلب بین مردم رد و بدل شد را ببینین، براتون تردیدی نمیمونه که این ولوله نتیجه "حقیقت طلبی" نبوده.
فرض سوم که به نظر من درست ترین فرضه اینه که بسیاری از مردم با دین مشکل دارن. دوست دارن از زنجیرهاش رها شن. حکومت دینی هم طبیعتا موضوع را تشدید کرده و تنفرها را تقویت کرده. بنابراین هر حرفی که در رد مدعای دین باشه براشون یه پیروزیه. هرچیزی که موجب ریزش طرفداران دین بشه، یک موفقیته.
مردم ما مثل اون بچه ای هستن که درحال زائیده شدنه. زایمانی که نه فقط برای مادر که برای بچه هم بسیار دردناکه. زایمانی از دنیای خرافات به دنیای مدرن. البته دنیای مدرن با وعده های فراوانی میاد (مثل هر انقلاب دیگه ای، مثل هر دگرگونی دیگه ای) ولی نواقصش فقط وقتی حس میشه که جا بیوفته و معلوم بشه که نتونسته به همه وعده هاش عمل کنه. که معلوم بشه که درمان همه دردهای ما نیست. در این صحنه زایمان دردناک، کسی فرصت نداره که فکر کنه "اگر دنیای دیگه ای نباشه چقدر زندگی تلخه". فعلا گزاره "دنیای دیگه ای در کار نیست" یک فشار دیگه است که این زایمان دردناک زودتر انجام بشه.
همین آدمهایی که امروز دارن شادی میکنن، اگر فردا دکتر بهشون خبر بده که سرطان دارن و مدت کمی از عمرشون باقیه، به دنیای بعد متوسل میشن. نمیگم این یعنی توسل به دنیای دیگه خوبه. میخوام بگم که الانه گرمن، متوجه نیستن، درگیر درد زائیده شدن هستن، اولویت بالاتری دارن.
راستش را بخواهین، به احتمال زیاد حرف هاوکنیگ درسته، احتمالا آرزوی من و امثال من برای جاودانگی صرفا یک خیال باطله، ولی من برسر این خبر هلهله نمیکنم. میرم یه نوشیدنی خنک میخورم، شاید یادم بره. شاید این دلگرفتگی سنگین باز بشه. تا دوباره یه دانشمند بیکار دیگه ای بیاد و یادم بیاره که زندگی چقدر قشنگ و کوتاهه.