آیا ممکنه کل آنچه ما یک انسان مینامیم فقط مجموعه ای از واکنشهای شیمیایی باشه؟ آیا فکر کردن داره در جایی خارج از مغز رخ میده؟ تصمیم گیری چی؟ اختیار؟ آیا ما واقعا مجموعی از جسم و روحیم؟ این سوال بزرگ این روزهای منه. سوالی که سالهای قبل هم  بارها و بارها بهش برگشتم ولی همیشه بی نتیجه رهاش کردم. اینبار ولی دارم کم کم به یک سمت هل داده میشم. به سمتی که دوستش هم ندارم. هرروز شواهد بیشتری میبینم که باورش کنم. تصمیم گرفتم صادقانه جواب را انتخاب کنم. هرچند سخت و ناراحت کننده باشه. 

وقتی طول یک بخش از کد ژنتیک آدم تعیین میکنه که اون آدم درک موسیقیایی اش کمه یا زیاده، که با غریبه ها گرم میگیره یا نه، وقتی یک بخش دیگه از کد ژنتیک تعیین میکنه که سطح توانایی های گویشی یک نفر چقدره، وقتی یاد گرفتن گرامر ژنتیکه، وقتی خجالتی بودن یا نبودن توی کدمون نوشته شده، چرا باید فکر کنیم بیشتر از یک برنامه نوشته شده ایم.

بله برنامه به تنهایی همه زندگی و رفتارهای ما را تعیین نمیکنه (مثل هر برنامه دیگه و هر کامپیوتر دیگه ای!). ورودیها به کامپیوتر هم اثر دارن! بنابراین من منکر اثر ورودیها نیستم. سوالم اینه که این ماشین آیا راننده هم داره یا فقط یک ماشینه. یک ماشینی که به تصادف در یک جاده ای افتاده و داره توسط یک برنامه رونده میشه. حالا در یک جاده دیگه و در حضور یه سری ماشین دیگه ممکن بود تندتر بره، یا کندتر، یا اصلا تصادف کنه. ولی آیا واقعا چیزی بیشتر از یک برنامه هم هستیم؟ آیا دلیل قانع کننده ای براش هست؟ یا فقط اون حس خودخواهی مون که میگه "من" وجود داره دلیل باورمون به "من"ه. 

خیلی از ما قبول داریم که خیلی از اون چیزی که امروز هستیم نتیجه تصادفاته. اینکه در چه خانواده ای به دنیا اومدیم. در چه کشوری. درچه زمانی. اینکه چه دوستانی داشتیم. چه آدمهایی در زندگی ملاقات کردیم که رومون اثر گذاشتن. اینکه از یک تصادف جون سالم به در بردیم. اینکه تصادفا یک کاری پیدا کردیم. اینکه عاشق کی شدیم. و هزاران تصادف دیگه. ولی در کنار این تصادفات معمولا میگیم، خوب این نصف قضیه است. تصمیماتی که "من" در طول زندگی گرفتم، من را به اینجا رسوند. یعنی انگار جاده را ما انتخاب نکردیم ولی رانندگی را ما کردیم. یعنی یه راننده توی این ماشین هست که اسمش "من"ه و مسئول تصمیماتش هم هست. 

ولی واقعا چرا ما اون تصمیمات را گرفتیم؟ آیا اون تصمیمات برآیند آنچه در آن لحظه بودیم نبوده؟ یه لحظه به فرآیند تصمیم گرفتن فکر کنین و ببینین چقدر اون تصادفاتی که ازشون حرف زدم تو اون تصمیم اثر داره! ولی اگر تصمیمات هم واقعا نتیجه اون تصادفات بودن؛ اونوقت آیا همه وجود ما در یک کلمه "iteration" خلاصه نمیشه. 

کتابی خریدم به اسم Godel, Escher, Bach. کتاب را گرفتم که آخرین پله های این باور تلخ را راحتتر برم! کتابی که دست آخر قراره منا متقاعد کنه که ما خلاصه میشیم در کلمه iteration. یا بهتر بگم یک سیستمی که شرایطش در یک لحظه بعلاوه ورودیها در اون لحظه تعیین میکنن که شرایط بعدیش چی باشه. و شرایط بعدیش بعلاوه وردیهای اون لحظه تعیین کننده شرایط بعد هستن و به همین ترتیب الی آخر...