دنیای احتمالی
************************************************************************
اولین باری که دنیا در قالب معادلات دیفرانسیل فهمیده شد، این ذهنیت هم زائیده شد که میشه آینده دنیا را از روی حال حاضرش حساب کرد. معروفه که لاپلاس گفته (نقل به مضمون!): اگر سرعت و مکان همه اتمهای دنیا را به من بدین و یک کامپیوتر قوی، میتونم تمام آینده دنیا را براتون حساب کنم.
ایده لاپلاس این بود که میتونه مکان و سرعت همه ذرات دنیا را بذاره تو یه سری معادله دیفرانسیل و مکان و سرعت همه ذرات را برای یک لحظه کوتاه بعد حساب کنه. و بعد این نتایج را دوباره بذاره تو معادلاتش و مکان و سرعت همه ذرات را در یک لحظه کوتاه بعد هم حساب کنه و به این ترتیب با دونستن مکان و سرعت همه ذرات دنیا در همه لحظات، کل تاریخ آینده را بنویسه. البته لاپلاس میدونست که نه چنین کامپیوتری داره و نه وسیله ای که مکان و سرعت همه ذرات دنیا را براش جمع کنه. منظور لاپلاس صرفا این بود که آینده در دل حال نوشته شده. که دنیا مجبوره.
اولین اعتراضات به این حرف از جنس استدلالهای مرسوم اختیار بود. به قولی، لاپلاس درک نکرده بود که انسان مختاره و تصمیماتی میگیره که در قالب هیچ فرمولی نمیگنجه. به گفته این گروه، روش لاپلاس فقط روی دنیای بیجان کار میکرد. به محض اینکه موجودی با قدرت اختیار به مجموعه اضافه میشد، همه چیز غیرقابل محاسبه میشد. یک عمل پیش بینی نشده از این موجود، همه معادلات آینده را برای همیشه به هم میریخت.
طرفداران نگاه لاپلاسی هم در دفاع از نگاه خودشون، اختیار را به چالش میکشیدن و میگفتن که اختیار توهمی بیش نیست. تصمیمهای ما نتیجه شرایط ذهنیمونه که اون ناشی از کنار هم نشستن اتمها در یک حالت خاص هست و این کنار هم نشستنها هم ربط داره به اینکه یه لحظه قبل اتمها چطوری بودن. این یعنی مغز ما قابل توصیف با معادلات دیفرانسیله.
این بحثی نبود که به نتیجه بتونه برسه. دو طرف بحث براساس فرضیات متفاوتی وارد بحث شده بودن. یکی دنیا را مادی میدید و قابل توصیف با ترتیب و توالی اتمها و یکی معتقد بود به چیزی به اسم روح که پشت ماشین بدن نشسته و تصمیمات بدن را میگیره. از دید این گروه دوم اگرچه تصمیمها توسط مغز به بدن داده میشد، ولی قبلش روح این تصمیم را به مغز ابلاغ میکرد. پیروان این کمپ، البته قبول داشتن که دنیای بیجان مجبور به جبر لاپلاسه. ولی تا وقتی که یک موجود مختار سیستم را به هم نزنه و معادلات را بی ارزش نکنه. حالا این بحث بی نتیجه را داشته باشین. فیزیک مدرن اومد و کلا زیرآب حرف لاپلاس را زد. حالا چرا دارم وارد این بحث میشم، کمی بعدتر روشن میشه.
فیزیک مدرن نشون داد که ماهیتا ممکن نیست که مکان و سرعت یک ذره را بدونیم. هرچه مکان را دقیقتر بدونیم، اطلاعاتمون از سرعت کمتر میشه و هرچه سرعت را دقیقتر بدونیم، اطلاعاتمون از مکان کمتر میشه. این ندانستن ناشی از ضعف دستگاه های اندازه گیری نیست. ذاتیه سیستمه. موضوع در این حد جدیه، که بعضی از فیزیک دانان معتقدا که هیچ دانای مطلقی نمیتونه وجود داشته باشه، حتی خدا. [در پرانتز بگم که این گروه دارن کمی تندروی میکنن. اگه لازم میدونین در این مورد توضیح بیشتر میدم ]
هرچه که باشه، فیزیک مدرن داره به ما میگه که دنیا در ذاتش تصادفیه. بنابراین نه میشه حال را دونست و نه میشه آینده را با قطعیت حساب کرد. حتی اگر در همه دنیا هم یک موجود زنده و مختار وجود نداشته باشه. اضافه کنم که این عدم قطعیتی که در ذات دنیا هست خودش را در ابعاد کوچک بیشتر نشون میده. مثلا یک اتم به شدت متاثر از این عدم قطعیته ولی یک توپ فوتبال نه چندان. بنابراین میشه با قطعیت نزدیک به یقینی حساب کرد که توپ فوتبالی که بهش ضربه زدیم چه مسیری را طی میکنه.
دقت کنین که اگر صرفا از دید ابعاد (بزرگ یا کوچک) به مسئله نگاه کنیم، انسان در دایره محسبات لاپلاسی میمونه چون عدم قطعیت بزرگی مشمول حالش نمیشه. بنابراین انسان مجبوره، مگر اینکه واقعا به وجود روح معتقد باشیم.
داستان اینجا تموم نمیشه. تئوریهای مدرن ذهن سعی کردن که رفتارهای ما را رمزگشایی کنن و جایگزینی برای اون روحی که داره به مغز ما دستور میده پیدا کنن. در این راه هم موفقیت هایی داشتن. مصرف یک دارو میتونه شما را عصبانی و پرخاشگر کنه. مصرف یک ماده شیمیایی شما را راستگوتر میکنه. مصرف یک ماده دیگه شما را نسبت به آینده بی تفاوت میکنه. یکی دیگه شما را خوشحال و سرزنده میکنه. یکی شما را ناامید میکنه. عمیقترین احساسات ما قابل توصیف با مواد شیمیایی هستن (موضوعی که خیلی برای معتقدین به روح دلچسب نیست).
در قرن اخیر، ما از نگاهی که دنیای ماده را در ذاتش مجبور و روح را باعث اختیار موجوداتی چون انسان میدونست رسیدیم به نگاهی که درش دنیای ماده در ابعاد اتمی تصادفیه ولی موجودات بزرگ (از جمله انسان) مجبور. مشابه این چرخش زاویه دید در مسئله تکامل هم هست. قبل از تئوری تکامل انسان موجود کاملی بود که از آسمان به زمین افتاده بود. داروین ولی گفت که انسان میمونیه که از جنگل خودش را بالا کشیده. فلشی که از بالا به پایین بود، حالا از پایین به بالا بود.
انسانی که در این قرن میشناسیم، خیلی با انسانی که یک قرن قبل میشناختیم فرق داره. انسانی که میشناسیم هرروز داره نزدیکتر میشه به یک روبات بیولوژیک. صدالبته یک روبات خیلی پیچیده ولی یک روبات. یک بدن بدون یک راننده به اسم روح. بدنی که تصمیماتش را خودش میگیره و این تصمیمات نتیجه یک مجموعه از فعل و انفعالات شیمیایی هستن. خلاصه شدن در ترکیب و توالی اتمها.
در پست بعد میخوام بگم چرا پذیرفتن این نگاه اونقدر هم که مبلغینش فکر میکنن ساده نیست.