فلاسفه اخلاق که کارشون تعیین مرزبندیهای اخلاقه هرروز داره کارشون سختتر میشه. از یک طرف با دنیایی روبرو هستن که سرعت تغییرات و نوآوریش بسیار بالاست و در نتیجه سوالات اخلاقی جدید هرروز و هرساعت مطرح میشن، و از یک طرف محققین اعصاب و روان هرروز اعتماد ما را به مغزمون کمتر و کمتر میکنن! اینها به یک طرف، علم جدید و  انسان شناسان اطلاعات جدیدی در اختیارمون میذارن که ستونهای فرضیات قبلیمون را خراب کنن. شاید یک مثال بد نباشه. 

 آیا ازدواج همزمان دو مرد با یک زن غیراخلاقیه؟ آیا میشه یه جامعه سالمی تصور کرد که درش ازدواج چندمرد با یک زن مجازه؟ طبیعتا، اگر بشه نشون داد که چنین جامعه ای نشدنیه، نتیجه مستقیمش اینه که ازدواج همزمان چند مرد با یک زن، موضوعی ذاتا غیراخلاقیه.

میخوام این مثال را یه کم باز کنم تا دردناک بودن شرایط را بهتر روشن کنم. دلایل زیر را میشه برای غیراخلاقی بودن این کار مطرح کرد. 1. فکرش منزجر کننده است. 2. اگه فرزندی متولد بشه معلوم نیست بچه کدوم مرده. این منجر به ناهنجاریهای اجتماعی میشه. 3. مردها غیرتی هستن و چنین ازدواجی منجر به خصومت دو مرد و احتمالا درگیری بینشون میشه. 4. هیچ جامعه ای نیست که چنین ازدواجی درش مجاز باشه، بنابراین فطرتا انسان با این ازدواج مخالفه. 5. هیچ جامعه ای نیست که چنین ازدواجی درش مجاز باشه، این یعنی در مسیر تکامل تدریجی، چنین ازدواجی توسط انتخاب طبیعی از گردونه خارج شده. بنابراین چنین ازدواجی صدماتی داره.

اما مشکلاتی که این استدلالات دارن اینهاست.

1. انزجار دلیل کافی برای غیراخلاقی بودن نیست (خیلی از ما از فکر خوردن حشرات منزجر میشیم، ولی آیا حشره خوردن ذاتا غیراخلاقیه؟ در مورد اینکه چرا انزجار دلیل کافی نیست، تقریبا یک پست کامل میشه نوشت).

 2. یک آزمایش ژنتیک ساده و ارزون میتونه پدر بچه را تعیین کنه.

3 و 4 و 5 را انسان شناسان یک جا براتون رد میکنن چون جوامعی را براتون پیدا کردن که درش یک زن معمولا دو شوهر داره. یعنی تمام ستون اون فرضیات یک جا فرو میریزه. به طور خاص جوامعی که درش غذا بسیار کمیاب بوده و یک مرد نمیتونسته به تنهایی یک خانواده را اداره کنه، حرکت کردن به سمت چند شوهری. مثلا در هیمالیا نمونه هایی بوده و هست. رسم و رسوم مردم اون مناطق معمولا این بوده که دو برادر یک دختر را به همسری میگرفتن (از دید بقای ژن که بهش فکر کنین منطقیه که دوبرادر یک زن داشته باشن تا دومرد کاملا ناشناس). 

طبیعتا منظور من دفاع از این فرهنگ نیست و برای من که در یک فرهنگ دیگه بزرگ شدم، این فرهنگ غیرقابل قبوله. منظورم از آوردن این مثال اینه که مشکلات فلسفه اخلاق امروز را بهتر بهتون نشون بدم. بلاخره همه ما یک فیلسوف کوچیک در درونمون داریم و باید مرزهای اخلاقیاتمون را مشخص کنیم. سرعت دنیای مدرن اونقدر زیاده که آنچه برای من و شما امروز یک سوال تئوریکه برای نوه های ما بخشی از زندگی روزمره است. برای اینکه قانع بشین، فقط به تحولات چند دهه اخیر فکر کنین. بنابراین هرروز داره کار ما در تعیین مرزهای اخلاق سختتر میشه. 

دینداران به نحوی این مشکل را برای خودشون حل کردن. چون باید و نبایدها را از متن دین (و با رجوع به علمای دین) در میارن. یعنی به جای اینکه دنبال یک فیلسوف داخلی باشن، به یک فیلسوف خارجی رو آوردن (یک آدم دیگه یا یک متن). ولی این هم خطرات خودش را داره. به طور خاص، دینداران زیاد پیش میاد که پا به دایره افعال غیراخلاقی بذارن (چون مرزها را از درونشون استخراج نمیکنن، بلکه به دستورات عمل میکنن). مثالهاش که فراوونه ولی یکی که اخیرا رخ داد قصه یک پسر هندو از طبقه پایین بود که به دست سایر هندوان کشته شد چون اسمش مثل پسری از طبقه بالا بود و حاضر هم نبود اسمش را عوض کنه. احتمالا میدونین که در دین هندو نظام طبقاتی داریم. خلاصه اینکه یک فعل به شدت غیراخلاقی توسط دین مجاز شد و اجرا شد. مثالهای دیگه اش را هرروز در اخبار میشنویم. بمب گذاریهای انتحاری، شکنجه به اسم دین، تفتیش عقاید ....

خلاصه کنم. کار فیلسوف اخلاقیات درونمون هرروز داره سخت تر و سخت تر میشه. فکری باید اندیشید.